ز باغ حسن خود بر خور که من در سایهٔ سروت
جهانی را ز باغ عشق برخوردار میبینم
woundsoul|روحِزخمی
کاش دست دوستی هرگز نمیدادی به من
آرزوی وصل از بیم جدایی بهتر است
woundsoul|روحِزخمی
روز و شب خواندم برایش تا بفهمد عاشقم...
کف زد و گفتا که ایول پس شماهم شاعری!؛)
woundsoul|روحِزخمی
دریای شور انگیز چشمان تو زیباست،
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست...
woundsoul|روحِزخمی
اگر شبی به مزارم رسیدی و باد وزید،
بدان سلام من بود که گونهات را نوازش کرد.
woundsoul|روحِزخمی
آدم میتونه حتی بین یه جمع هزار نفره هم تنهایی رو حس کنه...
woundsoul|روحِزخمی
تو همون "هیچی" هستی،
وقتی بقیه ازم میپرسن دارم درمورد چی فکر میکنم.
woundsoul|روحِزخمی
باران را وقتی دوست دارم که انعکاس
چشمانت در قطراتش دیده شود :)!
woundsoul|روحِزخمی