قهوهی دیازپام
حس میکنم یه آدم چهل سالهی خستهی کهنهی پیرم.
اما دلم یه کلبه چوبی وسط جنگل میخواد، تک و تنها. موزیک پلی باشه، آتیش روشن کنم، کتاب باشه و چای، بوی نم خاک و هوای سرد
خوبی سکوت کردن و چیزی نگفتن اینه که فرصت کمتری به بقیه میدی که از دستت ناراحت بشن و یا از دستشون ناراحت بشی...
هدایت شده از 月 .
تو برای من همان سیگار ناشتایی مضر اما لازم،برای من همان بوسه بعد از مستی ای اشتباه اما دل انگیز,تو برای من هوای ابری ای موسیقی ای تو برای من جریان زندگی ای
https://eitaa.com/xelize
چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند، تصور کردم که عاشق شدهام؛ به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم...
منم همینطور آلبرکامو.
هر صبح، اینطوریام که ایول کلی وقت و انرژی دارم و همهچیز قشنگه. نیمساعت که میگذره، وسط سیگار دومم و همهچیز بینهایت کسلکنندهست.این موضوع ادامه داره تا نیمساعت قبل از خواب شب که یهو میبینم معمای هستی رو حل کردم و باید روی یه کاغذ بنویسمش؛ ولی خوابم میاد.
سپس به همان چیزی که بودم برگشتم.
یک سکوت طولانی، اجتناب از گفتگو و میل به تنهایی و نوشیدن قهوه و سیگار.
هنوز در حدی نیستم که بخوام روز هنرمند و به خودم تبریک بگم
فعلا میتونم فقط به خودم بگم هنر دوست، نه هنرمند.