به کی دارم میدم بازخواست؟.. نمیدونم
شاید بد بودم اینه کارماش؟.. نمیدونم
انگیزه هام تو سرم بازداشت نمیمونن؟
یه روز میام بیرون از این باتلاق؟.. نمیدونم
من از همه متنفر شدم؛ درست در زمانی که بیشتر از همیشه نیاز داشتم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم.
اسمشو نمیشه گذاشت مالیخولیا.. میشه گفت مرحلهی جنگ با ناخودآگاه ؛ یک جور دَوَرانِ سر . حقیقت این که وارد مرحلهی جدیدی شدم . توی این جنگ تازه با خودم ، ممکنه عصبیتر بشم ، لجبازتر ، ممکنه اشتهام یا عجیب زیاد بشه یا عجیب کم . یا عجیب وزن اضافه کنم یا عجیبتر کم . مودی بودنم ممکنه به لحظه برسه حتی !
اما خب ، باید عبور رو جدی بگیرم . پیچیده کردنش فقط بیشتر از همه به خودم صدمه میزنه .
واقعیتش، از اینکه همیشه یک جایگزین برای ادمای رفته از زندگیشون باشم خسته شدم.