اسمشو نمیشه گذاشت مالیخولیا.. میشه گفت مرحلهی جنگ با ناخودآگاه ؛ یک جور دَوَرانِ سر . حقیقت این که وارد مرحلهی جدیدی شدم . توی این جنگ تازه با خودم ، ممکنه عصبیتر بشم ، لجبازتر ، ممکنه اشتهام یا عجیب زیاد بشه یا عجیب کم . یا عجیب وزن اضافه کنم یا عجیبتر کم . مودی بودنم ممکنه به لحظه برسه حتی !
اما خب ، باید عبور رو جدی بگیرم . پیچیده کردنش فقط بیشتر از همه به خودم صدمه میزنه .
واقعیتش، از اینکه همیشه یک جایگزین برای ادمای رفته از زندگیشون باشم خسته شدم.
اما خب میدانید؛ وقتی حس میکنم کافی نیستم، نمیتوانم به آن سوال "چرا؟" پاسخی مثبت بدهم.
آدم نمیتواند چیزی را که ندارد به دیگری ببخشد.
اغلب اوقات این افکار آزاردهنده به سراغم میآیند که: من کافی نیستم، من زیادی نیازمند توجهم. افکاری که معذبم میکنند. من نیازمند عشقم؛ اما به عشق اعتقاد ندارم.
اگر از نقش بازی کردن دست بردارم و چندلر نباشم و شخصیت واقعیام را بروز بدهم، مورد توجهتان قرار میگیرم.
خب چنین اتفاقی برایم قابل تحمل نیست.
از پسش برنمیآیم.
این کار من را به ذرهای غبار تبدیل میکند و به کلی از بین میبرد.