نمیدانم چه احساسی دارم و نمیدانم چه میخواهم و نمیدانم چه میکنم. انگار دیگر واقعاً وجود ندارم و به کلافی از بیسرانجامی، به تودهای مه تبدیل شدهام.
هدایت شده از قهوهی دیازپام
خواب دیدم به شهرو خانه ای که در آن بزرگ شدم برگشته ام، برای همیشه.
از این کابوس که پریدم، فهمیدم "من هیچ وقت انسان کاملی نخواهم بود، قسمت هایی از من در خانه ای که بزرگ شدم، مرد."
همیشه میترسم کسانی رو که دوست دارم یه روز از دست بدم؛
اما باید از خودم بپرسم آیا کسیام هست بترسه از اینکه منو یه روز از دست بده!؟
هدایت شده از قهوهی دیازپام
میدونی ترسناک تر از اینکه نتونی جلوشون از خودت دفاع کنی چیه؟
اینکه بشینی توی تنهاییت و به این فکر کنی که..شاید اونا درست میگفتن
این روزا، انقدر اتفاق افتاده که حتی فرصت نکردم یه گوشه پناه ببرم و بیصدا، بیوقفه، گریه کنم… انگار اشکهام پشت پلکام خشک شدن و غصههام، مثل باری سنگین، هر روز بیشتر روی قلبم آوار میشن. یه چیزی توی سینهم گیر کرده… نه راه پس داره، نه راه پیش… فقط مونده، سنگین، خفهکننده.
قهوهی دیازپام
گفت: دستهایَت بهمانندِ سیمهایِ گیتار اند، غمگین و شاعر.
گفت: روح ات همانند نجوای ساز به پرواز در می آید، دست های زخمی ات همچون شاعرانی مرده بر میان دوات و قلم به رقص در می آیند
و خلاقیت در نطفه خفه شده ات دیر یا زود چشم به جهان میگشاید
سپس تو خواهی فهمید.. رنج و خالقیت در درون تو ریشه دارد