نمیدانم چه احساسی دارم و نمیدانم چه میخواهم و نمیدانم چه میکنم. انگار دیگر واقعاً وجود ندارم و به کلافی از بیسرانجامی، به تودهای مه تبدیل شدهام.
هدایت شده از قهوهی دیازپام
خواب دیدم به شهرو خانه ای که در آن بزرگ شدم برگشته ام، برای همیشه.
از این کابوس که پریدم، فهمیدم "من هیچ وقت انسان کاملی نخواهم بود، قسمت هایی از من در خانه ای که بزرگ شدم، مرد."
همیشه میترسم کسانی رو که دوست دارم یه روز از دست بدم؛
اما باید از خودم بپرسم آیا کسیام هست بترسه از اینکه منو یه روز از دست بده!؟
هدایت شده از قهوهی دیازپام
میدونی ترسناک تر از اینکه نتونی جلوشون از خودت دفاع کنی چیه؟
اینکه بشینی توی تنهاییت و به این فکر کنی که..شاید اونا درست میگفتن