هدایت شده از قهوهی دیازپام
میدونی ترسناک تر از اینکه نتونی جلوشون از خودت دفاع کنی چیه؟
اینکه بشینی توی تنهاییت و به این فکر کنی که..شاید اونا درست میگفتن
این روزا، انقدر اتفاق افتاده که حتی فرصت نکردم یه گوشه پناه ببرم و بیصدا، بیوقفه، گریه کنم… انگار اشکهام پشت پلکام خشک شدن و غصههام، مثل باری سنگین، هر روز بیشتر روی قلبم آوار میشن. یه چیزی توی سینهم گیر کرده… نه راه پس داره، نه راه پیش… فقط مونده، سنگین، خفهکننده.
قهوهی دیازپام
گفت: دستهایَت بهمانندِ سیمهایِ گیتار اند، غمگین و شاعر.
گفت: روح ات همانند نجوای ساز به پرواز در می آید، دست های زخمی ات همچون شاعرانی مرده بر میان دوات و قلم به رقص در می آیند
و خلاقیت در نطفه خفه شده ات دیر یا زود چشم به جهان میگشاید
سپس تو خواهی فهمید.. رنج و خالقیت در درون تو ریشه دارد