eitaa logo
تقدیمی
11 دنبال‌کننده
1 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پهلوی - فروغ فرخزاد عصری پر فراز و نشیب در تاریخ معاصر ایران بود. رضا شاه با هدفِ مدرن‌سازی و قدرت‌بخشی به ایران شروع کرد: ارتشِ منظم، راه‌آهن سراسری، دانشگاه تهران، و تغییراتِ فرهنگی و اجتماعیِ بزرگ . بعد از او، محمدرضا شاه با انقلابِ سفید (اصلاحات ارضی، حق رای زنان، و…) تلاش کرد کشور رو بیشتر به سمتِ مدرنیته ببره. این دوره شاهدِ رشدِ اقتصادی، گسترشِ شهرنشینی، و ورودِ فرهنگِ غربی بود . «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -بانویِ شعرِ ایران؟ شما اینجا... در این باران؟ +و تو؟ تویی که شعر را مثلِ نفس کشیدن دوست داری، در این کوچه چه می‌کنی؟ دنبالِ کدام فصلِ گمشده می‌گردی؟ -دنبالِ واژه‌هایی که در بارانِ نگاهِ شما جان می‌گیرند. دنبالِ حسی که وقتی شعرتان را می‌خوانم، در سینه‌ام می‌پیچد. شما... شما مثلِ پرنده‌ای هستید که از قفسِ آداب و رسومِ کهنه پرواز کرده. +قفس؟ شاید. اما هر پروازی، بهایِ خودش را دارد. من فقط خواستم زندگی کنم. همانطور که دلم می‌خواست. بدونِ ترس از قضاوت، بدونِ نقاب. همانطور که عشق را در آغوش گرفتم، همانطور که مرگ را در شعرم دیدم. -و همین جسارتِ شما، همین فریادِ بی‌پرده‌ی عشقتان، باعث شد که قلبِ خیلی‌ها، مثلِ قلبِ من، با شعرتان همراه شود. شما به زنانی که در سکوت زندگی می‌کردند، آموختید که چگونه فریاد بزنند. چگونه خودشان باشند. +شاید. شاید من فقط از پنجره‌یِ اتاقم به دنیا نگاه کردم و آنچه را دیدم، نوشتم. اما دیدنِ من، دیدنِ حقیقت بود. حقیقتی تلخ، گاهی دردناک، اما زنده. زندگی، این رقصِ جنون‌آمیزِ میانِ بودن و نبودن است. و من... من رقصیدم. -و ما با هر کلمه‌ی شما، با هر تصویری که ساختید، با هر ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد، همراه با شما رقصیدیم. شما به ما یاد دادید که حتی در تاریک‌ترین لحظات، می‌توان به نورِ عشق و انسانیت ایمان داشت. +پس بگذار این باران، اشک‌هایِ ناگفته‌یِ ما را بشوید. بگذار این کوچه، شاهدِ عشقی باشد که در شعرِ من، جاودانه می‌ماند. زندگی کوتاه است، اما شعر... شعر می‌تواند تا ابدیت پرواز کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سربداران - حسن جوری سربداران در قرن هشتم هجری، توی خراسان (سبزوار) شکل گرفتن. اسمشون از یه شعار میاد: «سر به دار می‌دهیم، تن به ذلت نمی‌دهیم.» در دوره‌ای که مغول‌ها هنوز سایه سنگینشون روی ایران بود، این گروه مردمی ـ مذهبی قیام کردن و یه حکومت مستقل ساختن. حکومتشون خیلی طولانی نبود، ولی مهم بود چون نشون داد روح مقاومت ایرانی هنوز زنده‌ست. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -دیگر طاقت ندارم. هر روز تحقیر، هر روز باج، هر روز نگاهِ بالا به پایین. مگر ما خاک نداریم؟ مگر ما ریشه نداریم؟ +طاقت نداشتنت، خودش نشانه زنده بودنت است. مرده‌ها درد نمی‌کشند. -اما شما چه می‌کنید؟ فقط شعار می‌دهید؟ من شمشیر می‌خواهم، نه کلمه. +شمشیر بدون ایمان، فقط آهن است. ما اول باید دل‌ها را تیز کنیم، بعد تیغه‌ها را. -من حاضرم جان بدهم… اما دیگر نمی‌خواهم زنده بمانم و هر روز تحقیر شوم. +پس بدان راه ما ساده نیست. ما گفته‌ایم: سر بر دار، نه زیر بار. یعنی ممکن است فردا خورشید را نبینی… اما اگر بایستی، شاید فرزندت آسمان را آزادتر ببیند. -اگر شکست بخوریم چه؟ +گاهی شکستِ با عزت، از زندگیِ با ننگ بزرگ‌تر است. تاریخ، فقط فاتحان را نمی‌نویسد… دلیران را هم به یاد می‌سپارد. -پس من با شما هستم. نه برای پیروزی… برای اینکه دیگر خودم را خجالت‌زده نبینم. +خوش آمدی به جمعِ کسانی که مرگ را سبک‌تر از ذلت می‌دانند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
طاهریان - طاهر ذوالیمینین طاهریان، اولین حکومتِ ایرانی بودن که بعد از حمله اعراب، تونستن در شرق ایران (خراسان بزرگ) یک حکومتِ نسبتاً خودمختار تشکیل بدن. مؤسسش طاهر ذوالیمینین بود که به خاطرِ دست راست و چپش به این لقب معروف شد. با اینکه تابعِ خلفای عباسی بودن، ولی خیلی از سنت‌های ایرانی رو حفظ کردن و به زبان فارسی بها دادن. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -خدا قوت، امیرِ خراسان. سایه‌ات بر سرِ این دیار مستدام. +خدا قوتِ تو . بنشین تا کمی از این نسیمِ خنک را با هم شریک شویم. چه خبر از کشت و زرعت؟ گندم‌ها چطورند؟ -الحمدلله، امیر. آسمان امسال مهربان بوده. گندم‌ها سر به آسمان کشیده‌اند. اما… +اما چه؟ حرف دلت را بزن. من اینجا نشسته‌ام تا صدایِ مردمِ خراسان باشم. -امیر، روزگارِ سختی داشتیم. سال‌ها گذشت تا زمین، دوباره طعمِ باران را چشید، نه شمشیر. سال‌ها گذشت تا صدایِ چکاچکِ شمشیرِ بیگانه، کمتر به گوشمان رسید. حالا شما آمده‌اید، نظم آورده‌اید، امنیت… اما… +اما چه، پیرِ دانا؟ -اما دلم شور می‌زند. این امنیتی که شما آورده‌اید، چقدر ماندگار است؟ این وابستگی به آن سویِ بیابان (اشاره به بغداد)، این رسمِ باج دادن… آیا فردا که شما نباشید، دوباره غریبه‌ها بر ما مسلط نخواهند شد؟ ما طعمِ آزادی را چشیده‌ایم، امیر. حتی طعمِ تلخش را. +می‌فهمم. ترسِ تو، ترسِ دلِ هر کسی است که این خاک را دوست دارد. ما هرگز نگفتیم که کاملاً آزادیم. هنوز زیرِ سایه‌ی خلافت هستیم. اما… -اما چی؟ +اما ما داریم ریشه می‌دوانیم. ما داریم به این سرزمین، هویت می‌دهیم. این زبانِ شیرینِ پارسی که سال‌ها در خفا زمزمه می‌شد، حالا در دیوانِ ما جاری است. این سنت‌هایِ نیکِ نیاکانمان که داشت به فراموشی سپرده می‌شد، دوباره زنده شده. ما داریم خودمان می‌شویم، حتی اگر در ظاهر، هنوز ادایِ اطاعت بگوییم. -یعنی… یعنی ما دوباره ایرانی می‌شویم؟ +ما همیشه ایرانی بوده‌ایم. ما فقط داریم یادمان می‌آوریم که چه کسانی بودیم و چه توانایی‌هایی داریم. این نظم و امنیت، این رونقِ دوباره‌یِ کشاورزی و تجارت، این بها دادن به فرهنگِ خودمان… این‌ها همه نشانه‌هایِ بیداری است، پیرمرد. نشانه‌یِ این است که خراسان، دوباره رویِ پایِ خودش ایستاده. -وای… امیر… چه زیبا گفتی. حرف‌هایت مثلِ آبِ چشمه، جان تازه به جانِ خسته‌ام داد. انگار سال‌ها بود تشنه‌یِ همین حرف‌ها بودیم. +پس برو و این امید را در دلِ دیگران هم زنده کن. برو و بگو که طاهر، دل به عشقِ همین خاک و همین مردم بسته است. ما داریم خانه را از نو می‌سازیم. -می‌روم، امیر. می‌روم و به همه می‌گویم که خانه‌یِ ما، دوباره ساخته می‌شود. به امیدِ روزی که این خانه، کاملاً از آنِ خودمان باشد. +آن روز دور نیست، آن روز دور نیست.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قاجار - عزت الدوله دوران قاجار یکی از طولانی‌ترین و بحث‌برانگیزترین دوران‌هایِ تاریخِ ایرانه. از یه طرف، پایه‌گذارِ سلسله‌ای بودن که ایران رو بعد از قرن‌ها دوباره یکپارچه کرد (آقا محمدخان). از طرف دیگه، دورانِ ضعفِ حکومت مرکزی، قراردادهایِ ننگین با قدرت‌هایِ خارجی (روسیه و انگلیس)، و عقب‌افتادگیِ ایران در مقایسه با دنیایِ غرب بود. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -بانوی من، بس است این گریه. روحِ مرحوم، آرامش می‌خواهد. +آرامش؟ آرامشی نیست. تمامِ دنیایم رفت. تمامِ امیدم… او می‌خواست این مملکت را بسازد. می‌خواست ایران را از این فلاکت نجات دهد. می‌خواست… -می‌دانم، بانوی من. او مردی بزرگ بود. ولی تقدیر، گاهی با بزرگانِ ما مهربان نیست. +تقدیر؟ نه . این تقدیر نبود. این خیانت بود. خیانتِ کسانی که از اصلاحاتش می‌ترسیدند. از اینکه مردم، آگاه شوند. از اینکه ایران، رویِ پایِ خودش بایستد. آن‌ها او را کشتند. او را که می‌خواست ایران را زنده کند ! -بانوی من، آرام باشید. سخنانتان خطرناک است. +خطر؟ خطر از این بیشتر که امیرم را جلویِ چشمم پرپر کردند؟ خطر از این بیشتر که فرصتِ ساختنِ ایران، با دستِ خودش، از ما گرفته شد؟ آن‌ها فکر می‌کنند با کشتنِ امیر، همه چیز تمام شد؟ فکر می‌کنند دیگر کسی نیست که راهش را ادامه دهد؟ -منظورتان چیست، بانوی من؟ +من راهش را ادامه می‌دهم! من، عزت‌الدوله، خواهرِ شاه و همسرِ آن مردِ بزرگ… من راهِ او را ادامه خواهم داد. شاید نه با شمشیر… اما با همین قلمی که دارم. با همین نامی که دارم. با همین آشنایی‌هایی که در این دربار دارم. -اما شما… شما زن هستید. در این دوران… +و امیر، مرد بود. اما همین مردانگی‌اش، بلایِ جانش شد. من شاید نتوانم مثلِ او، در صحنه باشم. اما می‌توانم زمینه را آماده کنم. می‌توانم بفهمانم که ایران، نیاز به اصلاح دارد. می‌توانم کسانی را که هنوز شرفشان نمرده، پیدا کنم. می‌توانم… می‌توانم نگذارم خونِ امیر، پایمال شود. +آن‌ها فکر می‌کنند با مرگِ یک مرد، تمام شد. اما من به آن‌ها نشان خواهم داد که اندیشه‌یِ یک مردِ بزرگ، از مرگش هم زنده‌تر است. من انتقامِ امیر را از جهل و تباهی خواهم گرفت. -خداوند به شما صبر و یاری دهد، بانوی من. +یاریِ خدا، با کسانی است که برایِ وطَنشان، از جان بگذرند. و من… من از امیرم یاد گرفته‌ام که چگونه برایِ وطن، زندگی کنم… حتی اگر مجبور باشم در سکوت بجنگم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ساسانیان - شاپور اول ساسانیان یعنی شکوهِ یه امپراتوریِ قدرتمند، هنرِ بی‌نظیر، و یه هویتِ ایرانیِ قوی که هنوز هم بعد از این همه سال، نفسِش رو تویِ آثارِ باقیش حس می‌کنیم. یه جورایی آخرینِ باشکوه قبل از یه دورانِ متفاوت. «مکالمه‌ای در سایه‌ی تاریخ » -ای شاهنشاهِ گیتی‌ستوه، ای سایه‌یِ خدا بر زمین! عظمتِ نگاهتان، از دجله هم عمیق‌تر است. +زبانِ چربِ تو، همیشه دلنشین است، شاعر. اما امروز، انگار طبعِ شعرِت از همیشه شکوفاتر است. چه خبر در دلِ این رباعی‌هایِ نانوشته داری؟ -شاهنشاه، من شاعرِ دربارم، نه مورّخِ آن. وظیفه‌یِ من، دیدنِ زیبایی‌هاست، حتی در میانِ گرد و غبارِ جنگ. امروز که ابهتِ شما را در برابرِ اسیرانِ رومی دیدم، گمان کردم خودِ «اهورامزدا» در لباسِ شاهانه، جلویِ دشمن ایستاده است. +والا من که جایِ «اهورامزدا» را تنگ نکردم. فقط خواستم یادشان بماند که ایران، فقط یه تیکه از زمین نیست، بلکه قلبِ تپنده‌یِ تمدن است. ولی خب، این اسیرانِ روم… راستش را بخواهی، دلم برایشان سوخت. آن هم وقتی دیدم چقدر از دیدنِ عظمتِ «شاپورگان» (شهرِ شاپور) دهانشان باز مانده بود! -شاهنشاه، آن شهر، دیگر تنها یک شهر نیست. آنجا خودِ شکوهِ ساسانی است که مجسم شده! وقتی دیدم آن مجسمه‌یِ عظیمِ شما را در میانِ غار، با آن هیبت… شاهنشاه، اگر دشمنانِ دیگر، ما را بخاطرِ همین شکوه و همین هنر، تحسین نکنند، حداقل باید از آن بترسند! +می‌دانم. وقتی آن مجسمه را ساختند، خودم هم یک لحظه فکر کردم نکند روحم از بدنم جدا شده و در آن ایستاده! ولی جدی می‌گویم، شاعر. این همه شکوه، این همه عظمت، فقط برایِ «نمایش» نیست. این‌ها نشانِ قدرتِ اراده‌یِ ماست. اینکه ما می‌توانیم کوه‌ها را جابجا کنیم، رودها را مهار کنیم، و دشمنانِ بزرگ را به زانو درآوریم. -و این را به گوشِ تمامِ دنیا خواهیم رساند، شاهنشاه. حتی اگر لازم باشد، با زبانی از جنسِ آتش و فولاد. فقط… فقط نگرانم، شاهنشاه. +نگرانِ چه؟ نکند از عظمتِ خودت کم شده؟ -نه، شاهنشاه. نگرانِ اینکه این شکوه، این عظمت… چقدر پایدار است؟ دشمنانِ ما، مثلِ مار، همیشه در کمین‌اند. آیا نسل‌هایِ بعد، این شعله را روشن نگه خواهند داشت؟ +پاسخِ این سوال، در دستِ ماست، شاعر. ما باید راه‌ها را بسازیم، سنگ بناها را بگذاریم، و علم را نشر دهیم. وقتی ایران، اندیشه داشته باشد، هنر داشته باشد، و اراده برایِ حفظِ خودش، آن وقت است که حتی اگر دشمنانِ صد برابر شوند، باز هم نمی‌توانند این شعله را خاموش کنند. وظیفه‌یِ ما، فقط جنگیدن نیست. وظیفه‌یِ ما، ساختنِ آیندهاست. -پس ما، شاعران، وظیفه‌یِ خود را می‌دانیم. ما آوازِ این شکوه را در تاریخ جاری خواهیم کرد. تا آیندگان بدانند که ایرانِ ساسانی، فقط یک نام نبود، بلکه یک آرزویِ بزرگ بود که به حقیقت پیوست. +همین است که می‌خواهم، شاعر. همین است که ایران از تو می‌خواهد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب دوستان عزیز ، سعی کردم که تا حدالامکان از عزیزانی استفاده کنم که شناخته شده بودند ولی در میان این اسامی یک نام رو به کار بردم که ممکنه برای اکثریت ناشناخته به نظر بیاد چون متاسفانه اطلاعات بسیاری از این فرد در دست نیست . موتا سرداری یا پادشاهی از دیلمستان که در مبارزه با تازیان بسیار تلاش و کوشش کرد . موتا با لشکری انبوه روانه واجرود شد و با لشکر انبوه تازیان به رزمی سخت پرداختند . به حدی که طبری میگوید این جنگ در سختی دست کمی از جنگ معروف نهاوند و دیگر جنگ های بزرگ ندارد ، یکی از کشته شدگان هم خود موتا ( البته در تاریخ از کشته شدن موتا سخنی در اختیار نیست اما از شعر های نعیم بن مقرون ، می‌توان به مرگ او در این جنگ پی برد )بوده است که بعد از ایشان سپاه ایران تاب ایستادگی نیاورده و به یکبار پراکنده شدند و هر دسته راهی ولایت خود شدند .