قاجار - عزت الدوله
دوران قاجار یکی از طولانیترین و بحثبرانگیزترین دورانهایِ تاریخِ ایرانه. از یه طرف، پایهگذارِ سلسلهای بودن که ایران رو بعد از قرنها دوباره یکپارچه کرد (آقا محمدخان). از طرف دیگه، دورانِ ضعفِ حکومت مرکزی، قراردادهایِ ننگین با قدرتهایِ خارجی (روسیه و انگلیس)، و عقبافتادگیِ ایران در مقایسه با دنیایِ غرب بود.
«مکالمهای در سایهی تاریخ »
-بانوی من، بس است این گریه. روحِ مرحوم، آرامش میخواهد.
+آرامش؟ آرامشی نیست. تمامِ دنیایم رفت. تمامِ امیدم… او میخواست این مملکت را بسازد. میخواست ایران را از این فلاکت نجات دهد. میخواست…
-میدانم، بانوی من. او مردی بزرگ بود. ولی تقدیر، گاهی با بزرگانِ ما مهربان نیست.
+تقدیر؟ نه . این تقدیر نبود. این خیانت بود. خیانتِ کسانی که از اصلاحاتش میترسیدند. از اینکه مردم، آگاه شوند. از اینکه ایران، رویِ پایِ خودش بایستد. آنها او را کشتند. او را که میخواست ایران را زنده کند !
-بانوی من، آرام باشید. سخنانتان خطرناک است.
+خطر؟ خطر از این بیشتر که امیرم را جلویِ چشمم پرپر کردند؟ خطر از این بیشتر که فرصتِ ساختنِ ایران، با دستِ خودش، از ما گرفته شد؟ آنها فکر میکنند با کشتنِ امیر، همه چیز تمام شد؟ فکر میکنند دیگر کسی نیست که راهش را ادامه دهد؟
-منظورتان چیست، بانوی من؟
+من راهش را ادامه میدهم! من، عزتالدوله، خواهرِ شاه و همسرِ آن مردِ بزرگ… من راهِ او را ادامه خواهم داد. شاید نه با شمشیر… اما با همین قلمی که دارم. با همین نامی که دارم. با همین آشناییهایی که در این دربار دارم.
-اما شما… شما زن هستید. در این دوران…
+و امیر، مرد بود. اما همین مردانگیاش، بلایِ جانش شد. من شاید نتوانم مثلِ او، در صحنه باشم. اما میتوانم زمینه را آماده کنم. میتوانم بفهمانم که ایران، نیاز به اصلاح دارد. میتوانم کسانی را که هنوز شرفشان نمرده، پیدا کنم. میتوانم… میتوانم نگذارم خونِ امیر، پایمال شود.
+آنها فکر میکنند با مرگِ یک مرد، تمام شد. اما من به آنها نشان خواهم داد که اندیشهیِ یک مردِ بزرگ، از مرگش هم زندهتر است. من انتقامِ امیر را از جهل و تباهی خواهم گرفت.
-خداوند به شما صبر و یاری دهد، بانوی من.
+یاریِ خدا، با کسانی است که برایِ وطَنشان، از جان بگذرند. و من… من از امیرم یاد گرفتهام که چگونه برایِ وطن، زندگی کنم… حتی اگر مجبور باشم در سکوت بجنگم.
ساسانیان - شاپور اول
ساسانیان یعنی شکوهِ یه امپراتوریِ قدرتمند، هنرِ بینظیر، و یه هویتِ ایرانیِ قوی که هنوز هم بعد از این همه سال، نفسِش رو تویِ آثارِ باقیش حس میکنیم. یه جورایی آخرینِ باشکوه قبل از یه دورانِ متفاوت.
«مکالمهای در سایهی تاریخ »
-ای شاهنشاهِ گیتیستوه، ای سایهیِ خدا بر زمین! عظمتِ نگاهتان، از دجله هم عمیقتر است.
+زبانِ چربِ تو، همیشه دلنشین است، شاعر. اما امروز، انگار طبعِ شعرِت از همیشه شکوفاتر است. چه خبر در دلِ این رباعیهایِ نانوشته داری؟
-شاهنشاه، من شاعرِ دربارم، نه مورّخِ آن. وظیفهیِ من، دیدنِ زیباییهاست، حتی در میانِ گرد و غبارِ جنگ. امروز که ابهتِ شما را در برابرِ اسیرانِ رومی دیدم، گمان کردم خودِ «اهورامزدا» در لباسِ شاهانه، جلویِ دشمن ایستاده است.
+والا من که جایِ «اهورامزدا» را تنگ نکردم. فقط خواستم یادشان بماند که ایران، فقط یه تیکه از زمین نیست، بلکه قلبِ تپندهیِ تمدن است. ولی خب، این اسیرانِ روم… راستش را بخواهی، دلم برایشان سوخت. آن هم وقتی دیدم چقدر از دیدنِ عظمتِ «شاپورگان» (شهرِ شاپور) دهانشان باز مانده بود!
-شاهنشاه، آن شهر، دیگر تنها یک شهر نیست. آنجا خودِ شکوهِ ساسانی است که مجسم شده! وقتی دیدم آن مجسمهیِ عظیمِ شما را در میانِ غار، با آن هیبت… شاهنشاه، اگر دشمنانِ دیگر، ما را بخاطرِ همین شکوه و همین هنر، تحسین نکنند، حداقل باید از آن بترسند!
+میدانم. وقتی آن مجسمه را ساختند، خودم هم یک لحظه فکر کردم نکند روحم از بدنم جدا شده و در آن ایستاده! ولی جدی میگویم، شاعر. این همه شکوه، این همه عظمت، فقط برایِ «نمایش» نیست. اینها نشانِ قدرتِ ارادهیِ ماست. اینکه ما میتوانیم کوهها را جابجا کنیم، رودها را مهار کنیم، و دشمنانِ بزرگ را به زانو درآوریم.
-و این را به گوشِ تمامِ دنیا خواهیم رساند، شاهنشاه. حتی اگر لازم باشد، با زبانی از جنسِ آتش و فولاد. فقط… فقط نگرانم، شاهنشاه.
+نگرانِ چه؟ نکند از عظمتِ خودت کم شده؟
-نه، شاهنشاه. نگرانِ اینکه این شکوه، این عظمت… چقدر پایدار است؟ دشمنانِ ما، مثلِ مار، همیشه در کمیناند. آیا نسلهایِ بعد، این شعله را روشن نگه خواهند داشت؟
+پاسخِ این سوال، در دستِ ماست، شاعر. ما باید راهها را بسازیم، سنگ بناها را بگذاریم، و علم را نشر دهیم. وقتی ایران، اندیشه داشته باشد، هنر داشته باشد، و اراده برایِ حفظِ خودش، آن وقت است که حتی اگر دشمنانِ صد برابر شوند، باز هم نمیتوانند این شعله را خاموش کنند. وظیفهیِ ما، فقط جنگیدن نیست. وظیفهیِ ما، ساختنِ آیندهاست.
-پس ما، شاعران، وظیفهیِ خود را میدانیم. ما آوازِ این شکوه را در تاریخ جاری خواهیم کرد. تا آیندگان بدانند که ایرانِ ساسانی، فقط یک نام نبود، بلکه یک آرزویِ بزرگ بود که به حقیقت پیوست.
+همین است که میخواهم، شاعر. همین است که ایران از تو میخواهد.
خب دوستان عزیز ، سعی کردم که تا حدالامکان از عزیزانی استفاده کنم که شناخته شده بودند ولی در میان این اسامی یک نام رو به کار بردم که ممکنه برای اکثریت ناشناخته به نظر بیاد چون متاسفانه اطلاعات بسیاری از این فرد در دست نیست .
موتا سرداری یا پادشاهی از دیلمستان که در مبارزه با تازیان بسیار تلاش و کوشش کرد . موتا با لشکری انبوه روانه واجرود شد و با لشکر انبوه تازیان به رزمی سخت پرداختند . به حدی که طبری میگوید این جنگ در سختی دست کمی از جنگ معروف نهاوند و دیگر جنگ های بزرگ ندارد ، یکی از کشته شدگان هم خود موتا ( البته در تاریخ از کشته شدن موتا سخنی در اختیار نیست اما از شعر های نعیم بن مقرون ، میتوان به مرگ او در این جنگ پی برد )بوده است که بعد از ایشان سپاه ایران تاب ایستادگی نیاورده و به یکبار پراکنده شدند و هر دسته راهی ولایت خود شدند .