#باد_و_طوفان
#راوی_خواهرمعزز
#شهیددفاع_مقدس
#مهدی_فصیحی
یک روز بعداز ظهر زمستان بود مادرم به آقا مهدی گفت: برو صحرا یکم چغندر بیار؛ نزدیک غروب آفتاب بود. آن روز خیلی غروب آفتاب قرمز بود و خیلی رنگ آسمان هم قرمز شده بود. تا برادرم به رفت صحرا یک دفعه آسمان دگرگون شد و هوا طوفانی شد. بقدری طوفان شدید بود که زمین و آسمان از گردو غبار انگار بهم دوخته شدند و دیگه چشم چشم و نمی دید. مادرم که نگران برادرم شده بود رفت به طرف پشت بام منزل تا از دور ببیند که آقا مهدی تو صحرا پیداست یا نه؛ من و خواهرمم که دلنگران شده بودیم پشت سر مادر به پشت بام رفتیم. نگاه کردیم دیدیم برادرم تک و تنها تو صحراست و هیچ کس نبود و مادرم از دلشوره ی زیاد گفت: خاک برسرم؛ خدا چکار کنم، بچه ام تک و تنها با این وضعیت هوا تو صحراست. طوفان همراه با رعدو برق و نم نم بارون هر لحظه شدیدتر می شد و ما دیگه از روی پشت بام هم دید کافی نداشتیم که برادرم و ببینیم و اون در گرد و غبار محو شد. وقتی طوفان برطرف شد و آسمون آروم گرفت. دیدیم آقا مهدی نیستش. مادرم گفت: ای داد و بیداد بچه ام نیست؛ بچه امو باد وطوفان با خودش برد!! در همین حین یک دفعه دیدیم برادرم از تو یک اتاقکهایی که وسط صحرا با کاه گل می سازند و ما بهش میگم (گُمبه) بیرون آمد. و خدا را شکر بقدری عاقل بود که تو سن نوجوانی عقلش رسیده بود تا به آن اتاقک صحرایی پناه ببرد تا طوفان دور شود. وقتی مادرم دید برادرم سالم است. دستاشو بالا گرفت و گریه افتاد و خدا را شکر کرد.
کانال حفظ آثار شهدای دستجرد
https://eitaa.com/Yad_shohada1398