🍂 #وقتی_سفر_آغاز_شد
مجموعه خاطرات کوتاه
نوشته: رقيه كريمی
━•··•✦❁🧿❁✦•··•━
۵۱
گريه میكرد.
ـ سيد! تو كه خوب ميدونی چقدر دلم میخواد باهات بيـام. تـو كـه
وضع خونه ما رو ميدونی.
بابام فوت شده. حالا هم كه من شدم سرپرست خانواده.
°°°°
دلش طاقت نياورد. چهار ماه بعد آمد. دير آمد، ولی زود رفت.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۵۲
برای اعزام مخفيانه به پادگان رفت. يك دسـت لبـاس و يـك جفـت پوتين كش رفته بود و قاطی نيروهای اعزام پادگـان شـد. مـسئول اعـزام وسط راه متوجه شد.
ـ ببينم تو از كجا اومدی؟ كی بهت لباس و پوتين داده؟ برگه اعزامت كو؟
°°°°
با ترس ماجرا را تعريف كرد. مسئول اعزام خنديد و برگه اعزامش را درست كرد.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۵۳
صبح زود از خانه خارج شد. میخواست برای صبحانه نان تازه ببرد.
°°°°
نان به دست سوار اتوبوس شد. طرح لبيك بود و بـه محـض شـنيدن فرمان اعزام، مثل خيلیهای ديگر به سرعت از خيابان رفت محل اعزام.
خانواده بیخبر بودند و تا چند لحظه قبل خـودش هـم نمـیدانـست اعزام ميشود.
سفره صبحانه هنوز منتظر نان تازه بود.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۵۴
عيد قربان مشغول پخش كـردن گوشـت قربـانی در كوچـه بـود كـه چشمش افتاد به اتوبوس اعزام. سينی گوشت را دست خواهرش داد.
°°°°
سوار اتوبوس شد. خواهرش سینی به دست تماشایش می کرد.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۵۵
برای وضو رفت مسجد. بعد از نماز وقتی به خانه برمیگشت، دلـش
شور ميزد.
اشكش درآمد. متوسل شد به حضرت رقيه. هـر وقـت حـرف جبهـه میشد، همه مخالفت میكردند؛ به خصوص پدرش.
°°°°
اين بار قرص و محكم ايستاد و گفت ميخواد بره جبهه.
برعكس هميشه اين بار همه مخالف بودند، به جز پدرش.
صدای اعتراض همه بلند شد:
ـ آخه حاج آقا...
ـ تا حالا اين بچه پسر من بود، حالا شده پسر خمينی...
برو پسرم. من كاری ندارم!
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
#گزیده_ای_از_کتاب📚
گریه ميكرد. همه سوار اتوبوس ميشدند، اما او را از اتوبـوس پيـاده
ميكردند. باز فرار ميكرد و وارد اتوبوس ميشد.
مسئول اعزام با مهربانيآمد و گفت:
«بيا اين تفنگ ژـ3 رو بگير و باز و بسته كن؛ اگر بلـد بـودي اعزامـت
ميكنيم!
بستن ژـ3 را تمام كرد.
وقتي با خوشحالي بلند شد تا آن را به مسئول
اعزام نشان بدهد، اتوبوس حركت كرده بود...
@defae_moghadas
🍂 #وقتی_سفر_آغاز_شد
مجموعه خاطرات کوتاه
نوشته: رقيه كريمی
━•··•✦❁🧿❁✦•··•━
۷۶
از صف كشيدنش بيرون.
ـ شما بفرماييد بيرون.
هم قدش كوتاه بود و هم كم سن و سال بود.
°°°°
پشت پتوها قايم شده بود. وقتی مسئول اعـزام رفـت، بيـرون آمـد و لباس گرفت. لباس به تنش زار میزد.
°°°°
اتوبوس به راه افتاد. مسئول اعزام او را نديده بود.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۷۷
ساختن خانهاش را نيمهكاره رها كرد؛ به اميد خانهای زيبا در بهـشت.
از مادرش كمی پول خواست. مادرش پولی نداشت.
°°°°
به سرعت از خانه خارج شد. مادر به سراغ عروسش رفت.
ـ علی كجا رفت؟
ـ مادرجان علی فردا اعزام میشه. پول كرايه ماشين نداشت، گردنبندم
را دادم بفروشه!
°°°°
بعد از شهادت وسايلش برگشت. ۲۰۰ تومان از پـول گردنبنـد بـاقی مانده بود.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۷۸
مثلاً برای ديدنش آمده بود، ولی فقط گله میكرد:
ـ میخوام براش زن بگيرم، قبول نمیكنه. میگـه جبهـه بـرای مـن از عروسی بهتره! اگه شهيد بشم و اگر شهيد نشم باز هم برام مثـل عروسی ميمونه.
°°°°
همديگر را بوسيدند. پدر خداحافظی كرد و رفت. هنـوز حـرفهـای پسرش را درك نمیكرد.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۷۹
دوباره دست مادرش را گرفت و به پايگاه بسيج برد. دوبـاره مـادرش
گريه زاری راه انداخت كه تو رو خدا بچه منو بفرستيد جبهه.
°°°°
دوباره اعزام شد. راه خوبی پيدا كرده بود. كار هر دفعهاش شـده بـود اين.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۸۰
ـ پدرجان!
قرار نيست همه تفنگ بگيرند و بجنگند. يه عده بايـد پـلبسازند تا يه نفر بتونه بجنگه. ۹ نفر بايد كار كنند تا يه نفر بجنگه.
هر كاری كردم گوش نداد. تازه اعزام شده بود. خيال مـيكـرد بـرای
جنگيدن فقط بايد تفنگ به دست بگيرد؛ انگـار ايـن مـسئله فقـط بـرای
بچههای جهادسازندگی حل شده بود.
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂 #وقتی_سفر_آغاز_شد
مجموعه خاطرات کوتاه
نوشته: رقيه كريمی
━•··•✦❁🧿❁✦•··•━
۸۱
كوچك بود. هر چقدر گشتند لباس بسيجی به اندازه او پيدا نمیشد.
میترسيد نگذارند به جبهه برود. ميترسيد بـرشگرداننـد. سـاكش را زيرورو كرد.
°°°°
كمی بزرگتر به نظر ميرسيد. تمام لباسهايش را زير لبـاس بـسيجی
پوشيده بود.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۸۲
ـ تو رو چه به جنگيدن پسرجان!
دست و پاهات تـازه خـوب شـده، تـازه از رختخـواب بلنـد شـدی،
ميخوای اين بار بری دست و پاهات رو جا بذاری بيای؟
پسر حرفهای پدر را نمیشنيد. رفتن پسر برای پدر قابل درك نبـود
و مخالفت پدر برای پسر.
°°°°
از خانه خارج شد. پدر برای سلامتیاش دعا میكرد.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۸۳
لباس نظامی برادرش را پوشيد و برای ثبـت نـام رفـت. چقـدر بـه او خنديدند.
°°°°
شناسنامه پسردايیاش را برد، باز هم فهميدند.
°°°°
شناسنامهاش را دستكاری كرد، باز هم فهميدند.
°°°°
چند ماه بعد اعزام شد. آخر كمی بزرگتر شده بود.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۸۴
وقتی ميخواستم سوار ماشين بشوم، فقط كارت منطقه جنگی و برگه اعزام قبول میكردند.
°°°°
سوار اتوبوس شدم. با كارت يكی از دوستانم كه ۴۰ روز قبـل شـهيد شده بود. هيچكس نفهميد، جز من و خدا.
•┈┈• ❀💧❀ •┈┈•
۸۵
هيچ راهی نداشت. اصرار، التماس، همه اينها را امتحان كردند. رفتنـد
سراغ آخرين راه حل. آن قدر گريه كردند كه همه را كلافه كردند. مجبور شدند با اعزامشان موافقت كنند.
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
24.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 نماهنگ "شهرحماسه"
ویژه آزادسازی خرمشهر
با صدای حاج صادق آهنگران
شعر: سید کمال هاشم زاده
آهنگساز: مجید رضا زاده
#نماهنگ
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
❣
🍂 یادش بخیر!
تو جبهه هم همه چی پارتی بازی بود 😤 و تا به دل نمی نشستی،
تو جبهه رات نمی دادن 😔
می گفتیم بابا!
می خوایم جون بدیم ..
می خوایم برا رزمنده ها خشاب پر کنیم
ولی جواب همون بود که بود
"نه، سن ت کمه" 😔
حالا ما بچه سال بودیم 😉
چرا باباهای ما رو نمی برید....
خیلی که بهمون فشار می اومد می گفتیم،"یعنی به درد گونی سنگر هم نمی خوریم!" 😳😭
الانه خیلی عجیب شده، نه؟
طرف تو جبهه دشمن رفته
جیبش هم که پر از بیت الماله و
برا ما شعار فدایت شوم
سر میده و ...
یه روز دستمون به اوج معرفت بود
و حالا ......
دوباره ، همونجا رو نشون گرفتیم،
اگه......
دوباره راه رو اشتباه نریم
و جنسش رو خوب انتخاب کنیم.
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
هدایت شده از دفاع مقدس
شب ولادت امام علی 1379 مصلای ساری.mp3
زمان:
حجم:
11.4M
ای شب سیزده ماه رجب
ای شب قدر ز قدرت به عجب
عطر و گل برافشانید آمد عشق پیغمبر
آیت خدا حیدر-آیت خدا حیدر
یا علی علی مولا- یا علی علی مولا
زمان: شب میلاد امام علی (ع) سال 1379
مکان: مصلای امام خمینی ساری
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس
هدایت شده از دفاع مقدس
22.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌙 در ایام نورانی و پربرکت میلاد شاه مردان، علی بن ابی طالب علیه السلام ، یادی کنیم از دلیرمردان لشکر امیرالمومنین (ع) در دوران دفاع مقدس
🌿 به یاد پدران و مردان لشگر امیرالمؤمنین (ع) ایلام .....
🌷به یاد سرداران شهید:
حاج یادگار امیدی
علی بسطامی
غلام ملاحی
حاج احمد اَشترانی
حاج کاظم فتحی زاده
مرتضی ساده میری
علی کمال پیمان
علیداد کرم پور
مجید دوستان
حاج حسین عباسی تبریزی
غیور لشگر علی غیوری
برادران چناری و....
تمامی فرماندهان و سرداران شهید
و جانبازان واصل به کاروان شهدا،
و آنان که روزگاری مردانه ایستادند..
▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️▫️
✍پ.ن: در دوران جنگ تحمیلی نام دو یگان سپاه پاسداران مزین شد به نام مولی الموحدین (ع)
لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع) قم
و لشکر ۱۱ امیرالمومنین (ع) ایلام ، که این افتخاری شد برای مردمان مومن و انقلابی استان ولایتمدار ایلام💐💐
•┈┈••✾•🍃🌸🍃•✾••┈┈•
📲 𝐣𝐨𝐢𝐧➘: ↶↷
┄┅☫🇮🇷 کانال دفاع مقدس 🇮🇷☫┅┄
✅ مرجع نشر آثار شـهدا و دفاعمقدس