خداوند به هر آنکه شایسته بداند مهر خواهد ورزید و به هر آنکه مهر ورزد، او را برای خودش برمیگزیند. پس آن را که برای خودش برگزید، به رسالتی مبعوث میکند، بس عظیم و آن رسالت معلمی ست! معلمی شغل انبیا که نه، رسالتِ اولیای خداست...
|✍️🏻محدثه رفیع
@yadumo_ir
تا حالا بهش توجه کردید؟
انگار آدم بیشتر از کار کردن، از بیکاری خسته میشه!
@yadumo_ir
آدمها چرا این همه راه میروند؟ کجا میروند؟ انگار خوشحال نیستند! شاید چون خستهاند. از راه رفتن خستهاند...
📚مثل همهی عصرها| زویا پیرزاد
@yadumo_ir
باشد. قبول دارم که ماشین مردم را نمیشود گُل زد. چون به قول خودت بعدش به هزار زحمت باید رد چسبها را از گوشه و کنارش پاک کنیم تا خدای ناکرده در حق امانت کوتاهی نکرده باشیم. بله. خب نمیشود خیلی از این بریز و بپاشها را کرد؛ حتی اگر برایمان گران تمام شود و در و همسایه و دوست و فامیل پشت چشم نازک کنند! میدانم. تو عهد بستهای که به راه و رسم فرماندهات زندگی کنی، حتی اگر به ساده زیستی در عالم شهره باشد.
اما محمد! من فکر میکنم شبهایی در زندگی آدمها هست که فردایش وقتی بیدار میشوند همه چیز وارونه است. آخر مگر یک شب چقدر طول میکشد که کائنات فرصت داشته باشند جای همه چیز را با هم عوض کنند؟! مثلاً جای یک تازه عروس را با همسر شهید!
محمد! ریسهی چراغی که قرار بود شب عروسیمان، کوچه را تزیین کند حالا به حجلهات آویزان است. یادت هست؟ همیشه میگفتی:«خانوم شما یه قدم از من جلوتری. چون خدا هم به دلته. اتفاقها رو طوری کنار هم میچینه که راضی بشی.»
به این جمعیت نگاه کن. به فرشتههایی که بالهاشان را فرش خیابان کردهاند. آسمانیها به استقبالت کِل میکشند. رسم و رسومات را وارونه کردی. حالا این من هستم که به دنبال تو میآیم. آن هم با چه تشریفاتی!
|✍️🏻محدثه رفیع
@yadumo_ir
انگار برای درک بعضی از حسها باید بزرگ شد. باید مادر شد...
|🎬 لحظهی گرگ و میش
@yadumo_ir
خدا کنه همهی ما طوری زندگی کنیم که دمِ آخر وقتی برمیگردیم و به راهِ اومده نگاه میکنیم، سرمون بالا باشه! اونقدری که نفسمونو با صدا بیرون بدیم و بگیم: «ارزششو داشت»
@yadumo_ir
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
من بافتن موی سر را خوب بلدم ولی با یک دست نمیشود..
@ir_tavabin
بعد از اینکه دوباره گفت:«به محمدرضا زنگ بزن ببین کی میرسه.» عصبانی شدم و توی چشمهاش زل زدم و گفتم: «امسال کسی نیست ببردت. چرا بهونه میگیری؟» کنج تخت نشست و طوری به لباسهای سیاهِ تاکردهاش که توی ساک چیده بود؛ نگاه کرد و اشک ریخت که انگار سر قبر جوانش نشسته است.
هر بار که ازش میپرسیدن:«حاج خانوم سالِ چندمِ نذرته؟» اول نگاهش را دور تا دور خانه میچرخاند و بعد سربهزیر میانداخت و کمی فکر میکرد و آخر سر میگفت:«نمیدونم والا.» بعد رو به من میپرسید:«محمدرضا چند سال داره؟»
آن موقع نوبت من میشد که تعریف کنم: «ماجرا به سالها پیش برمیگرده. وقتی مامان از حرف و حدیثِ مردم خسته میشه، به مشهد پناه میبره. رو به گنبد با آقا درد دل میکنه و صاف و پوست کنده بهش میگه که دیگه نمیتونه نگاه سنگین مردم رو تحمل کنه. همونجا نذر میکنه که اگه دعاش مستجاب بشه تا چهل سال شهادت آقا بره پابوسش. چیزی نمیگذره که بچهدار میشه و به برکت اون توسل اسم پسرشو میذاره محمدرضا!»
امسال اما سالِ آخرِ نذرش بود. حیف که دیگر محمدرضا نیست تا قربان صدقهاش برود، قند توی دلش آب کند و مادر پسری راهی مشهد شوند.
_ زنگ بزن ببین محمدرضا کی میرسه. با توام دختر!
_ امسال کسی نیست ببردت مشهد. محمدرضا شهید شده مامان. شهید شده.
کنج تخت نشسته است و طوری به لباسهای سیاهِ تاکردهای که توی ساک چیده است، نگاه میکند و اشک میریزد که انگار سر قبر جوانش نشسته است. زیر لب میگوید:«فدای سر امام رضا...»
|✍️🏻محدثه رفیع
@yadumo_ir
ما نیاز به اتفاقات بزرگ نداشتیم تا بخندیم و شاد باشیم. همینکه همدیگر را داشتیم اتفاق بزرگی بود.
📚اسم تو مصطفیست|راضیه تجار
@yadumo_ir