eitaa logo
°| مَهــــدی زهرا |°
60 دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
3.6هزار ویدیو
54 فایل
"ࡅ߲ࡄܩܢ‌ܝ‌ࡅߺߺ࡛ߺࡉ‌ܩܣܥ‌ܨ‌‌ღ #انقلاب_نوجوانی✌🏻🌱 https://abzarek.ir/service-p/msg/1933739 ناشناسمون ↜
مشاهده در ایتا
دانلود
.... تو که نباشی تو بهشت هم آرامش ندارم. بهشت میشه جهنم. سفره را که پهن کردیم، از روی هیجانی که داشت چیز زیادی نتوانست بخورد. ساعت های آخر از ذوق رفتن هیجان خاصی داشت. بر خلاف ذوق حمید، من استرس داشتم. دعا دعا میکردم و منتظر بودم گوشی حمید زنگ بخورد و بگویند فعلا سفرش لغو شده است ولی خبری نبود! چون اوضاع روحی عمه و پدر حمید خوب نبود زود تر از آنجا بلند شدیم. موقع خدافظی عمه مقداری گردو داد تا با کشمش داخل ساک حمید بگذارم. حمید پدر و مادرش را که تا دم در آمده بودند، به آغوش کشید. از در که بیرون آمدیم پشت سرمان آب ریختند؛ کاری که من من در طول این چند سال هر روز صبح موقع رفتن حمید انجام میدادم تا سالم برگردد. ‌◻️⁩‌◼️⁩‌◻️⁩ سر بستن ساک وسایلش کلی بحث داشتیم. خواستم لباسش را داخل چمدان تک نفری چرخ دار بچینم. کلی لباس و وسیلهٔ شخصی ردیف کردم. همین که داخل چمدان چیدم، حمید آمد و دانه‌دانه برداشت قایم کرد یا پشت مبل ها می‌انداخت. برایش بیسکوییت خریده بودم. بیسکوییت آن مدلی دوست نداشت. شوخی و جدی گفت: چه خبره این همه لباس و وسایل و خوراکی؟ به خدا همکارای من فردا یه دونه لباس انداختن تو نایلون و اومدن. اون وقت من باید با چمدان و عینک دودی برم بهم بخندن. من با چمدان نمیرم! وسایلم رو داخل ساک بچین. فقط یک ساک داشت، آن هم برای باشگاه کاراته‌اش بود. ساک به این کوچکی، چطور این همه .... وسایل رو توش جا کنم بلاخره مجابم کرد که بیخیال چمدان شوم. با این که ساک خیلی جمع و جور بود همه وسایل هارا چیدم به جز همان بیسکوئیت ها. بین همه ی وسایلی که گذاشته بودم فقط از قرآن جیبی خوشش آمد قران کوچکی که همراه با معنی بود. گفت این قرآن به همه وسایلی که چیدی می ارزه. شماره ی تماس خودم پدر و مادرش و پدرم را داخل یک کاغذ نوشتم و بین وسایل گذاشتم تا اگر نیاز شد خودش یا همکارانش با مادر ارتباط باشند. برایش یک مسواک جدید قرمز رنگ گذاشتم. میخواست مسواک سبز رنگ قبلی را داخل سطل آشغالی بیندازد. از دستش گرفتم و گفتم بذار یادگاری بمونه من را نگاه کرد و لبخند زد. انگار یک چیز هایی هم به دل حمید و هم به دل من برات شده بود. سام را که چیدم برایش حنا درست کردم گفتم حمید من نمیدونم تو کی میری و چه موقعی عملیات داری میخوام مثل بچه های جنگ که شب عملیات حنا میذاشتن امشب برات حنابندون بگیرم با تعجب از من پرسید چرا برای چی گفتم اگر انشالله سالم برگشتی که هیچ ولی اگر قسمت این بود که شهید شی من الان خودم برات حنابندون میگیرم که فردای شهادت بشه روز عروسیت روز خوش بختی و عاقبت بخیری تو بهترین روز برای هر دوتا مونه. روی مبل کنار بخاری سمت چپ ویترین داخل پذیرایی نشست پارچه سفیدی رویش انداختم روزنامه زیر پاهایش گذاشتم نیت کردم و روی موها، محاسن و پاهایش حنا گذاشتم. در همان حالت که حنا روی سرش بود دوربین موبایلم را روشن کردم و گفتم حمید صحبت کن برای من برای پدر و مادرهامون گفت نمیتونم زحمات پدر و مادرم رو جبران کنم دنبال جمله...... ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●
می گشت. به شوخی گفتم حمید یک دقیقه بیشتر وقت نداری زود باش ادامه داد پدرو ماد شما هم که خیلی به من لطف کردن بزرگ ترین لطفشون هم این که دخترشون رو در اختیار من گذاشتن خودتو هم که عزیز دل مایی فعلا علی الحساب میذارمت امانت پیش پدر و مادرت تا برم و برگردم انشالله. این اواخر همیشه میگفت از دایی خجالت میکشم چون هر ماموریتی میشه تو باید بری اونجا الان می‌گن این عروس شده ولی همش خونه پدرشه. بعد از ثبت لحظات حنابندان روسری سر مردم و دوتایی کلی باهم عکس سلفی گرفتیم به من گفت فرزانه اگه بر نگشتم خاطراتمون رو حتما یه جایی ثبت کن. انگار چیز هایی هم به دل حمید هم به دل من برات شده بود. گفتم نمیدونم شاید این کارو کردم ولی واقعا حوصله نوشتن ندارم وقتی دید حوصله نوشتن ندارم نگاهش را سمت طاقچه به کاست های خالی کنار ضبط صوت برگرداند و گفت توی همین کاست ها ضبط کن این نوار های کاست خالی را حمید در دوره ی راهنمایی برای مسابقات شهر جایزه گرفته بود. نا خودآگاه مداحی حاج محمود کریمی که آن روز روی زبانم افتاده بود را زیر لب زمزمه کردم همان مداحی که روضه وداع حضرت زینب از امام حسین است «کجا میخوای بری؟ چرا منو نبردی؟ این دمه آخری، چقدر شبیه مادر...» همین مداحی را با کمی تغییرات برای حمید خواندم «حمید کجا میخوای بری؟ حمید نمیشه که نری؟ حمید منم با خودت ببر، حمید چقدر شبیه مادری» ساعت یازده شب با همکارش رفتند واکسن آنفولانزا بزنند. وقتی برگشت همه چیز را با هم هماهنگ کردیم. شانزده هزارتومان برای.... شانزده هزار تومان برای پول شهریه باید به حساب دانشگاهش می‌ریختم. از واحد های مقطع لیسانسش فقط سه واحد مانده بود. این سه واحد را هم قبلاً برداشته بود، ولی به خاطر مأموریت نتوانست بخواند. بعضی از دوستانش گفته بودند: چون مأموریت بودی و نرسیدی بخونی بهت تقلب می‌رسونیم. ولی حمید قبول نکرده بود. اعتقاد داشت چون این مدرک میتواند روی حقوقش اثر بگذارد باید همهٔ درس‌هایش را با تلاش خودش قبول شود تا حقوقش شبهه ناک نباشد. قرار شد هزینه شهریه را واریز کنم تا وقتی حمید برگشت بتوان. امتحان بدهد درسش را تمام کند. هشتاد هزار تومان از پول سپاه دست حمید مانده بود. سفارش کرد که حتما دست پدرم برسانم تا به سپاه برگرداند. در مورد خانهٔ سازمانی هم که قرار بود به ما بدهند، از حمید پرسیدم: اگه تا تو برگشتی خونه رو تحویل دادن چه کنیم؟ گفت: بعید می‌دونم خونه رو تا اون موقع تحویل بدن. اگه تحویل دادن شما فقط وسایل رو ببرید. خودم وقتی برگشتند خونه رو زنگ می‌زنم. بعد با هم وسایل رو می‌چینیم. از ذوق خانهٔ جدید، از چند هفته قبل کلی اسکاج و مواد شوینده گرفته بودم که برویم خانهٔ سازمانی؛ غافل از اینکه این خانه، آخرین خانهٔ زمینی مشترک من و حمید است. ساعت دوازده بود که خوابید. چون باید ساعت پنج به پادگان میرسید، گوشی را روی ساعت چهار و بیست دقیقه تنظیم کردم. حمید راحت خوابید ولی من اصلا نتوانستم بخوابم. با همان نور ماه که از پنجره می‌تابید به صورتش خیره شدم و در سکوت کامل کلی گریه کردم. متکا خیس شده بود. اصلا یکجا بند نمی‌شدم. دور تا دور اتاق را می‌رفتم و ذکر میگفتم. دوباره کنار حمید می‌نشستم. دنبال یکسری فرضیات برای نرفتنش می‌گشتم .... ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●
منطق و احساسم حسابی بینشان شکرآب شده بود. پیش خودم گفتم: شاید وقتی از خواب بیدار شد دل درد بگیرد یا پایش پیچ بخورد، ولی ته دلم راضی نبود یک مو از سرش کم بشود یا دردی را بخواهد تحمل کند. به خودم تلقین می‌کردم که انشاءالله این بار هم مثل همهٔ ماموریت ها سالم بر می‌گردد. یک ساعت مانده به اذان بیدارش کردم. مثل همیشه به عادت تمام روزهای زندگی مشترک برایش صبحانه آماده کردم. تخم مرغ با رب که خیلی دوست داشت همراه با معجون عسل و دارچین و پودر سنجد. گفتم: حمید! بشین بخور تا دیر نشده. نمی‌توانستم یک جا بند باشم. می ترسیدم چشم در چشم شویم و دوباره دلش را با گریه‌هایم بلرزانم. سر سفره که نشست، گفت: آخرین صبحانه رو با من نمیخوری؟ دلم خیل گرفت. گوشم حرفش را شنیده بود، اما مغزم انکار می‌کرد. آشپزخانه دور سرم می‌چرخید. با بغض گفتم: چرا این طور میگی؟ اولین باره میری مأموریت؟ گفت: کاش میشد صداتو ضبط می‌کردم با خودم می‌بردم که دلم کمتر تنگت بشه. گفتم: قرار گذاشتیم هر کجا که تونستی زنگ بزنی. من هر روز منتظر تماست می‌مونم. کنارش نشستم. خودش لقمه درست می‌کرد و به من می‌داد. برق خاصی در نگاهش بود گفتم: حمید! به حرم حضرت زینب(س) رسیدی، من رو ویژه دعا کن. گفت: چشم عزیزم، اونجا برسم به خانوم میگم که همسرم خیلی همراهم بود. میگم فرزانه پای زندگی وایستاد تا من بتونم پای اسلام و اعتقاداتم بایستم. میگم وقت‌هایی که چشمات خیس بود و می‌پرسیدم چرا گریه کردی، حرفی نمی‌زدی، دور از چشم من گریه می‌کردی که ارادهٔ من ضعیف نشه ..... همکارش تماس گرفت که سر کوچه منتظر است. سریع حاضر شد. یک لباس سفید با راه راه آبی. همراه کاپشن مشکی و شلوار طوسی تنش کرده بود. دوست داشتم بیشتر از همیشه روی حاضر شدنش وقت بگذارد تا بیشتر تماشایش کنم، ولی شوق حمید برای رفتن بیشتر از ماندن بود. با هر جان کندنی که بود کنار در خروجی برایش قرآن گرفتم تا راهی‌اش کنم. لحظه آخر گفتم: کاش میشد با خودت گوشی ببری،حمید تو رو به همون حضرت زینب(س) منو از خودت بی خبر نذار. هر کجا تونستی تماس بگیر. گفت: هر کجا جور باشه حتما بهت زنگ میزنم. فقط یه چیزی، از سوریه که تماس گرفتم چه جوری بگم دوستت دارم؟ اونجا بقیه هم کنارم هستن، اگه صدا منو بشنوم از خجالت آب میشم. به یاد زندگی نامه و خاطراتی که از شهدا خوانده بودم افتادم. بعضی هایشان برای همچین موقعیتی‌هایی با همسرانشان رمز می‌گذاشتند. به حمید گفتم: پشت گوشی به جای دوستت دارم بگو یادت باشه! من منظورت رو میفهمم. از پیشنهادم خوشش آمد. پله ها را که پایین می‌رفت برایم دست تکان می‌داد وبلند بلند گفت: یادت باشه! یادت باشه! لبخندی زدم و گفتم: یادم هست! یادم هست! اجازه نداد تا دم در بروم. رفتم پشت پنجره پاگرد طبقهٔ اول. پشت سرش آب ریختم. تا سر کوچه دو، سه بار برگشت و خداحافظی کرد. از بچگی خاطره خوبی از خداحافظی های داخل کوچه نداشتم. روزهایی که پدرم برای ماموریت با اشک ما را پیش مادرمان می‌گذاشت و به سمت کردستان می‌رفت. من و علی گریه کنان دنبال ماشین سپاه می‌دویدیم .... ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●
و حالا دوباره خداحافظی، دوباره کوچه و این بار حمید! با دست اشاره میکرد که داخل بروم، ولی دلم نمی‌آمد. در سرم صدای فریادم را می‌شنیدم که داد میزد: حمید! آهسته تر. چرا اینقدر با عجله داری میری؟ بذار یه دل سیر نگاهت کنم؟! ولی اینها فقط فریاد های ذهنم بود. چیزی که حمید میدید نگاهم بود که تک‌تک قدم هایش را تا سر کوچه دنبال می‌کرد. پاهایش محکم و با اراده قدم بر می‌داشت. پاهایی که دیگر هیچ وقت قسمت نشد راه رفتنشان را ببینم. خودم را از پله ها بالا کشیدم و وارد خانه ای شدم که همه چیزش حمید را صدا میکرد. گویی در و دیوار این خانه از همیشه دلگیرتر شده بود. خانه ای که تا حمید بود با همه کوچکی‌اش دنیا دنیا محبت و مهربانی داشت. نفس کشیدن برایم سخت بود. خانه به آن با صفایی بعد از رفتن حمید برایم تنگ و تاریک شده بود. اذان که شد سر سجاده خیلی گریه کردم. بعد از نماز قرآن را باز کردم تا با خواندن آیاتش آرام بگیرم. نیت کردم و استخاره زدم. همان آیه معروف آمد که: ما شما را با جان ها و اموال می‌آزماییم، پس صبر پیشه کنید .... با خواندن این آیات کمی آرام‌تر شدم. با همهٔ وجود از خدا خواستم تا مرا در بزرگترین آزمون زندگی‌ام رو سفید کند. سجاده را که جمع کردم، چشمم به مُهرهایی افتاد که حمید روی اُپن گذاشته بود. به آنها دست نزدم. با خودم گفتم: خود حمید هر وقت برگشت، مُهر ها رو بر می‌داره. هر چیزی را که دست زده بود، آویزان کرده بود و یا جایی گذاشته بود، همان‌طور دست نخورده گذاشتم بماند .... نشسته خاک مرده‌ای به این بهار زار من .... صبح پدرم تماس گرفت که وسایلم را جمع کنم. قرار شد ظهر دنبالم بیاید. خانه را تمیز کردم، ظرف ها را شستم،کل اتاق ها را جاروبرقی کشیدم و روی مبل هارا ملافه سفید انداختم. موقعی که داشتم برای شصت روز لباس ها و کتاب هایم را جمع میکردم، خیلی اتفاقی دفتر یادداشت حمید را دیدم. یک شعر برای پوتینش گفته بود با این مضمون که پوتینش یاری نکرده تا آخر راه برود. آن روز فکرش را هم نمی‌توانستم بکنم که چند روز بعد چه بر سر همین پوتین و پاهای حمید خواهد آمد. ساعت یک بود که زنگ خانه به صدا درآمد. پدرم بالا نیامد. طاقت دیدن خانهٔ بدون حمید را نداشت. کتاب ها و وسایلم را داخل پاگرد جمع کردم. وقتی میخواستم در را ببندم، نگاهم دور تا دور خانه چرخید. دسته گلی که حمید برای تولدم گرفته بود روی طاقچه نمایان بود. مُهر های نماز که روی اُپن گذاشته بود. قرآنی که دیشب خوانده و گوشهٔ میز گذاشته بود. گوشه‌گوشهٔ این خانه برایم تداعی کنندهٔ خاطرات همراهی با حمید بود. در را روی تمام این خاطرات بستم به این امید که حمید خیلی زود از سوریه برگردد و با هم این در را برای ساختن خاطرات جدید باز کنیم ..... ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●
وسایلم را برداشتم و پایین رفتم. حاج خانم کشاورز با گریه به جان حمید دعا می‌کرد. گفت: مامان فرزانه! مراقب خودت باش. ان‌شاءالله پسرم صحیح و سالم بر می‌گردد. دلمون براتون تنگ میشه. زود بر گردید. با حاج خانم خدافظی کردم. پدرم سرش را روی فرمان گذاشته بود. وسایل را روی صندلی عقب گذاشتم و سوار شدم. سرش را که بلند کرد، اشک هایش جاری شد. طول مسیر هم من، هم بابا گریه کردیم. شرایط روحی خوبی نداشتم. حمید با خودش گوشی نبرده بود. دستم به جایی بند نبود که بتوانم خبری بگیرم. علی و فاطمه مثل پروانه دور من می‌گشتند تا تنها نباشم. دلداریم می‌دادند تا کمتر گریه کنم. بی خبری بلای جانم شده بود. ساعت نه شب به بابا گفتم: تماس بگیرید بپرسید این‌ها چی شدن؟ رفتن یا پروازشون کنسل شده. بابا زنگ زد و بعد از پرس و جو متوجه شدیم ساعت شش غروب حمید و هم زمانش به سوریه رسیده‌اند. آن روز گذشت و من خبری از حمید نداشتم. چشمم به صفحهٔ گوشی خشک شده بود. دلم را خوش کرده بودم که شاید حمید که به سوریه برسد، با من تماس می‌گیرد،اما هیچ خبری نشد. خوابم نمی‌برد و اشک راه نفس کشیدنم را بسته بود. انگار دلتنگی شب‌ها بیشتر به سراغ آدم می‌آید و راه گلو را می‌فشارد. دعا کردم خوابش را نبینم. می‌دانستم اگر خواب حمید را ببینم بیشتر دل‌تنگش می‌شوم. روز جمعه مادرش آش پشت پا پخته بود. یک قابلمه هم برای ما فرستاد. برای تشکر به خانهٔ عمه تماس گرفتم. پدر شوهرم گوشی را برداشت بعد از سلام و احوال پرسی از حمید پرسید، گفتم: دیروز ساعت شش رسیدن سوریه، ولی هنوز خودش زنگ نزده. گفت .... انشالله که چیزی نمیشه. من از حمید قول گرفتم سالم برگرده. تو هم نگران نباش. به ما سر بزن. مادر حمید یک کم بی تابی میکنه. بعد هم گوشی را داد به عمه. از همان سلام اول به راحتی میشد دلتنگی را از صدایش حس کرد. بعد از کمی صحبت، از این که نتوانسته بودم برای پختن آش کمکشان کنم عذرخواهی کردم، چون واقعا اوضاع خوبی نداشتم. عمه حال مرا خوب می فهمید، چون پدر شوهرم از دفاع مقدس بود. بارها عمه در موقعیتی شبیه به شرایط من قرار گرفته بود. برای همین خوب می دانست که دوری یک زن از شوهر چقدر می تواند سخت باشد. حوالی ساعت یازده صبح بود. داشتم پله ها را جارو میکردم که تلفن زنگ خورد. پله ها را دوتا یکی کردم. سریع آمدم پای گوشی. پیش شماره های سوریه را می دانستم؛ چون قبلا رفقای حمید از سوریه زنگ زده بودند. تا شماره را دیدم فهمیدم خود حمید است. گوشی را که برداشتم با شنیدن صدای حمید خیالم راحت شد که صحیح و سالم رسیده اند. بعد از احوال پرسی، گفتم: «چرا از دیروز من رو بی خبر گذاشتی؟ از یکی گوشی میگرفتی زنگ میزدی. نگرانت شدم.» گفت: «شرمنده فرزانه جان. جور نشد از کسی گوشی بگیرم.» پرسیدم: «حرم رفتید؟ هر وقت رفتید حتما من رو دعا کن. نایب الزیاره همه باش.» گفت: «هنوز حرم نرفتیم. هر وقت رفتیم حتما یادت می کنم. اینجا همه چی خوبه. نگران باشید.» نمی شد زیاد صحبت کنیم. مشخص بود بقیه هم داخل صف هستند که تماس بگیرند. صدا خیلی با تأخیر می رفت. آخرین حرفم این شد من را بی خبر نگذارد و هر وقت شد تماس بگیرد. همان روز ساعت هفت شب دوباره تماس گرفت. علی به شوخی خندید و گفت «حمید اونقدر فرزانه رو دوست داره، فکر کنم همون.... ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●
‌ بیانیۀ حماس در پی ترور شهید اسماعیل هنیه در تهران بسم الله الرحمن الرحیم ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله أمواتاً بل أحياءٌ عند ربهم يرزقون 🔹جنبش مقاومت اسلامی حماس در سوگ فرزندان ملت بزرگ ما فلسطین، ملت عربی و اسلامی و همه آزادگان جهان است‌. 🔹برادر رهبر شهید مجاهد اسماعیل هنیه رهبر نهضت پس از شرکت در مراسم تحلیف رئیس‌جمهور جدید ایران بر اثر یورش خائنانه صهیونیست‌ها به محل سکونتش در تهران جان باخت. ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●
با بعضی از اولیای خدا بیشتر ارتباط میگیرم. چه کار کنم❓ ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●
8.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سردار حاجی‌زاده؛ آماده باشید تا به صهیونیست‌ها بفهمانید ریختن خون مهمان در خانه ما چه عقوبتی دارد. ما هنوز داغ‌دار شهادت حاج قاسم در غربتیم ... ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
شهید اسماعیل هنیه: ما سنگینی امانت و مسئولیت را احساس می‌کنیم، این مسئولیتی است که هزینه‌هایی دارد و ما نیز برای این هزینه‌ها آماده‌ایم @yamahdizahra12
‌ اولین جزئیات از ترور اسماعیل هنیه در تهران 🔹ترور اسماعیل هنیه حدود ساعت ۲ نیمه‌شب اتفاق افتاد. 🔹شهید هنیه که برای مراسم تحلیف رئیس‌جمهور به ایران آماده بود در یکی از اقامتگاه‌های ویژه جانبازان در شمال تهران مستقر بود که با اصابت پرتابه‌ای از هوا به شهادت رسید. 📝بررسی‌های بیشتر در حال انجام است و به‌زودی جزئیات دقیق اعلام خواهد شد. ❰᪥@yamahdizahra12 ᪥❱●