💥بزارید در این مورد یه داستان باحال بهتون بگم رفقا☺️
یه روز جوونی در محضر امام رضا بودن و به اقا گفتن: آقا جان! شما نمیخواید گناه کنید یا اصلاً نمیتونید، گناه کنید؟🤔
امام چشمشون به یک نجاستی افتاد که روی زمین بود
به جوون گفتن: قبل از این که جواب سؤالتو بدم، یک سؤال ازت میکنم: تاحالا شده گرسنه باشی و بخاطر گرسنگی بری نجاستی مثل این مدفوعی که اینجا هست، بخوری؟؟
جوان از سوال امام شوکه شد و تعجّب کرد که این چه سؤالیه که آقا از من میپرسن😖
عرضه داشت: آقاجان! این که معلومه،ادم حالش به هم می خوره که بخواد تصورش رو کنه، چه برسه که بخواد این عملو انجام بده🤧
امام فرمودند: من که نگفتم بخوری، گفتم: به فکرت میرسه اینکارو انجام بدی؟
جوون گفت: نهههه اقا! من به تصوّرم هم نمیرسه که همچنین کاری رو انجام بدم.😖
مولا فرمودند: حال ما هم همین حال است.
تصوّر گناه برای ما مثل تصوّر یک نجاسته که حتّی در ذهن تو هم خطووووور نمیکنه که اون رو بخوری🙂
رفقاااا
امامان بصورت ذاتی این حس رو به گناه داشتن
ماهم میخوایم با تمرین و تکرار دقیقا همین حس رو پیدا کنیم تا گناه نکردن برامون راحت بشه😉👊
خیلیا هستن گناه نکردن براشون سخته چون گناه براشون شیرینه و حکم خوردنهویج بستنی رو داره😐😂💔
نمیدونن که بابا اونی که دارن میخورن بستنی نیست یه نجاسته خیلی کثیفه که اگه باطنش اشکار بشه سرشم بزنن عمرا سمتش نمیره🤧
😎خودسازی❣+دینداریِ لذت بخش✌️
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
[🌿]#مَِهـٍَـــدٍْیْ_زَهٍْرْاْ ↶
⇨|♡@yamahdizahra12 ♡|⇦
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
6.37M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#عزیزم_حسین
روز اول که نامَش را بردم...
دلم آرام گرفت و...
شیرینکام شدم!
جان و جهانَم...
روح و روانم...
خلاصه شد در او!
روز و شب...
شب و روز...
و گاه و بیگاهِ من...
شد عشقبازی با نامَش؛
و من...
یک رفیق دارم...
که با دنیا معاملهاش نمیکنم!
نامش #حسین است!
و من...
رفیقباز تَر از او ندیدهام!
شعرازاستادبزرگوار؛
حاجغلامرضاسازگار
『♡@yamahdizahra12 ♡』
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#استوری_اختصاصی
هدیه به شهید مدافع حرم
احسان کربلایی پور
صلوات
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
[🌿]#مَِهـٍَـــدٍْیْ_زَهٍْرْاْ ↶
⇨|♡@yamahdizahra12 ♡|⇦
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
#ارسالیِیکمبارز🤺
درسته👌😊
میدونید چرا بعضیا تو روش نفرت از گناه موفق نیستن؟!
چون دلشون نمیاد اون تصوری که از گناه دارن رو خراب کنن..یجورایی نمیخوان با حقیقت روبرو بشن😐
وگرنه اگه خوب حقیقت گناهو تصور کنی واقعا بدت میاد و حالت بهم میخوره🤧
یجورایی اون قشنگی و جذابیت گناه تو ذهنت فرو میریزه و از چشمت میوفته،برا همین راحتتر بهش نه میگی👊
#امام_زمان
😎خودسازی❣+دینداریِ لذت بخش✌️
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
[🌿]#مَِهـٍَـــدٍْیْ_زَهٍْرْاْ ↶
⇨|♡@yamahdizahra12 ♡|⇦
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
"^🥀🎞^"
--
چشمها سخن میگویند...
--
#ساݪࢪوز_شہادټ🥀
╔═•*¨*•.¸ஜ✿ஜ¸.•*¨*•═╗
🆔 ♡@yamahdizahra12 ♡
╚═•*¨*•.¸ஜ✿ஜ¸.•*¨*•═╝
8.13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بسم الله
.
رفیقِ راهِ نام آشنای بینهایت خودتون رو،
این بار نه از پای یه تخته چوبی،📋
که به مبدأیت یک بهشتتتت،
تماشا کنید و به گوش بنشینید!
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
[🌿]#مَِهـٍَـــدٍْیْ_زَهٍْرْاْ ↶
⇨|♡@yamahdizahra12 ♡|⇦
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
❤️قسمت یازده❤️ صدای کلید انداختن به در آمد.
آقا جون بود.
به مامان سلام کرد و گفت: طلا حاضر شو به وقت #ملاقات آقا ایوب برسیم.
اقاجون هیچ وقت مامان را به اسم اصلیش که ربابه بود صدا نمی کرد.
همیشه می گفت طلا
خیلی برایم سنگین بود.
من، ایوب را پسندیده بودم و او نه😟
آن هم بعد از ان حرف و حدیث ها... قبل از اینکه آقاجون وارد اتاق شود چادر را کشیدم روی سرم و قامت بستم.
مامان گفت:
تیمورخان انگار برای پسره مشکلی پیش آمده و منصرف شده. ایرادی هم گرفته ک نمیدانم چیست؟!
وسط نماز لبم را گزیدم.
آقاجون آمد توی اتاق و دست انداخت دور گردنم بلند گفت:
من می دانم این پسر برمی گردد. اما من دیگر به او دختر نمی دهم. می خواهد #عسلم را بگیرد قیافه ام می آید.
با ما همراه باشید
⇨|♡@yamahdizahra12 ♡|⇦
❤️قسمت دوازده❤️ یک هفته از ایوب خبری نشد.
تا اینکه باز، #تلفن اکرم خانم زنگ زد و با ما کار داشت.
گوشی را برداشتم:
+ بفرمایید؟
گفت: سلام
ایوب بود چیزی نگفتم
_ من را به جا نیاوردید؟
محکم گفتم: نخیر
_ بلندی هستم.
+ متأسفانه به جا نمی آورم.
_ حق دارید ناراحت شده باشید، ولی دلیل داشتم.
+ من نمی دانم درباره ی چی حرف می زنید. ولی ناراحت کردن دیگران با دلیل هم کار درستی نیست.
_ اجازه دهید من یک بار دیگه خدمتتان برسم.
+ شما فعلا #صبر کنید تا ببینم #خدا چه می خواهد. خداحافظ.
گوشی را محکم گذاشتم. از اکرم خانم خداحافظی کردم و برگشتم خانه.
از عصبانیت سرخ شده بودم. چادرم را پیچیدم دورم و چمباتمه زدم کنار دیوار.
اکرم خانم باز آمد جلوی در و صدا زد:
شهلا خانم تلفن.
تعجب کردم: با ما کار دارند؟؟
گفت: بله همان آقاست.
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
[🌿]#مَِهـٍَـــدٍْیْ_زَهٍْرْاْ ↶
⇨|♡@yamahdizahra12 ♡|⇦
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
🎶شب ولادت امام حسين(ع)
📆شنبه ١٤ اسفند ١٤٠٠
📍هيئت الزهرا(سلام الله عليها)
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄
[🌿]#مَِهـٍَـــدٍْیْ_زَهٍْرْاْ ↶
⇨|♡@yamahdizahra12 ♡|⇦
┄┄•••┄┄•••┄┄•••┄┄