زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
عه بچه ها ... رمان زادگان تاریکی رو یکم بی نام و نشون تر ( با اسم جدیدش فرزندان تاریکی) فرستادم برای این برنامه هه! قبول کرد...
و منی که فقط فرستاده بودم ببینم مورد تایید هست یا نه 😂😐
قرار نیست اونجا پارت گذاری اش کنم.
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۲
« بلند شو صبحونه بخور.»
صدای آرتیمه روی اعصابش بود. درست مانند همان پتکی که همه می گفتن بر سرشان کوبیده میشود.
« نمیخورم.»
دوباره در جایش غلت خورد و این دفعه ابرو هایش را در هم کشید درحالی که میدانست زن چنین صحنه ای را نخواهد دید.
از پشت چادر صدایش مجددا بلند شد
« ناز میکنی؟»
مجمع مسی را روز زمین جلوی چادر کوبید.
« باشه ناز کن ببین کی نازتو میخره!»
در حالی که زیر لب به اینکه چرا باید چنین کار سطحی و بی معنایی را انجام دهد ، گله میکرد ، به راه افتاد تا برگردد.
صدای کشیده شدن پایش بر روی زمین بلند شد.
ناویرا صبر کرد تا صدا دور و دور تر شود و بعد در جایش نشست. چشمان خوابآلود و خسته اش را با دست مالید و خمیازه ای کشید که درون دهانش را کاملا به نمایش میگذاشت.
صدا های متنوعی از بیرون چادر به گوش میرسیدند اما هیچ کدام نمیتوانستند کنجکاوی او را تحریک کرده و مجبورش کنند از جای گرم و نرمش خارج شود.
پرده ی جلوی چادر ناگهان بالا کشیده شد و نور داخل را پر کرد.
دختر غرید:
« بهت گفته بودم غذا نمیخوام!»
زمانی که پاسخی از سوی آرتیمه نشنید به راحتی متوجه شد شخصی که احتمالا اکنون بالای سرش ایستاده و خیره نگاهش میکند ، او نیست.
از جایش بلند شد و چشمانش را به تندی باز کرد.
صورت سفید و روشن آسنا با موهای مشکی کوتاهی که اطرافش را احاطه کرده بودند ، خیالش را راحت کرد.
هنوز هم از تماشای چهره ی آژمان هراس داشت و نمیتوانست با آن کنار بیاید.
« تویی!»
همگی بعد از آن جشن که پایانش به تشویق و تمجید از گروه زادگان تاریکی ختم شده بود ، دوباره لباس های مشکی مخصوص به خودشان را میپوشیدند.
به او نیز یک دست لباس تمیز و مرتب داده بودند. هرچند ناویرا آرزو می کرد که ای کاش میتوانست به تنهایی لباس های مورد علاقه اش را بدوزد و همان ها را بپوشد.
زن در چادر مشکی بزرگ به راه افتاد و کنار صندوقی که پر از دارو و سم بود ایستاد ؛ خم شد و در آن را با حساسیت خاصی باز کرد.
« میبینم این مدت تو کنج تنهایی ات نشستی و به ما افتخار همصحبت شدن نمیدی!»
دختر بدون اینکه چیزی بگوید با دقت به او و رفتاری که با آن صندوق پر از ظروف کوچک شیشه ای داشت ، نگاه میکرد.
آسنا با این وجود که لبخند میزد ، اخم ریزی بر پیشانی داشت.
با دست شیشه ها را از هم تفکیک میکرد و هر از گاهی بالا میگرفت تا با دقت آنها و مایع درونشان را بسنجد.
صدای برخورد ظروف کوچک و بزرگ شیشه ای به یکدیگر خوشایند به نظر میرسید هر چند معنای خود کلمه ی خوشایند برای دخترکی که هنوز درون پتو نشسته ، جدیدا در خوابیدن طولانی مدت خلاصه شده بود.
زن پس از یافتن شیشه های مد نظرش در صندوق را بست و از جا بلند شد.
میخواست مستقیما از چادر خارج شود و حتی اینگونه به نظر میآمد که انگار واقعا عجله دارد اما کنار ورودی ایستاد و در جایش چرخید.
چشمانش را به چشمان ناویرا دوخت و محکم گفت:
« آژمان تو این چند روز دائم داشت با سایه سالار درباره ی تو صحبت میکرد. قراره امروز دوباره اون تیکه سنگ رو بیاره تا قدرتت رو بسنجه. خودت میدونی که اگه سیاه بشه و رگه های قرمز داخلش به وجود بیاد به این معناست که از خاندان سلطنتی هستی یا دست کم فردی هستی که قدرت درونش خیلی زیاده.»
نفسش را کلافه بیرون داد و با دست تار مو های جلوی پیشانی اش را به عقب راند. شیشه هایی که در دست داشت در زیر باریکه نور خورشیدی که به سختی وارد چادر میشد ، می درخشیدند.
« واقعا برام مهم نیست اگه بهمون درباره ی هویتت دروغ گفته باشی. خود شخص آسیلورا از همون اولش هم برای من مهم نبود با این حال بعد از اینکه سنگ رو لمس کنی زندگی ات کاملا تغییر میکنه. احتمالا مثل ما یه سرباز سایه میشی.»
ناویرا به آرامی پلک زد.
نمیدانست باید خوشحال باشد از اینکه بعد از چند روز بالاخره قرار است تکلیفش روشن شود یا باید از جوابی که قرار است با لمس کردن سنگ بگیرد ، بترسد.
تا به حال حتی یک بار هم از قدرتش استفاده نکرده و در کل آن را درون خودش احساس هم نمیکند.
اگر سنگ خاکستری شود چه؟
قرار است در این گروه حمالی کند؟
مانند آرتیمه و تمام دختران دیگری که فقط یک نشاندار معمولی و بی هنر هستند مجبور است تا آخر عمرش در این گروه شورشی به عنوان یک کلفت کار کند؟
لرز عجیبی به بدنش افتاده بود که نمیتوانست متوقفش کند.
« من نمیخوام...»
«تصمیم گیرنده تو نیستی ناویرا ... شایدم باید بگم آسیلورا. کسی چه میدونه؟ تا آخر امروز مشخص میشه واقعا کی هستی.»
هنوز هم داشت لبخند میزد اما بالا رفتن گوشه ی لب هایش این دفعه کاملا متفاوت بود.
« بگذریم! باید اینا رو ببرم بدم به اشکان. تنها شفادهنده ی گروه فعلا خودشه. نمیخوای همراهم بیای؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
۱) اوکیه دلبندم خودمم قصد دارم تو زمان فرجه ی بین کلاس ها رمانم رو بنویسم.
۲) نه دیگه این برای منم قفله به خدا 😂 هر پارت یه ساعت ازم می گیره.
۳) چیزی درباره اش نگفتم. حتی تخمین هم نمی تونم بزنم ... ولی ممکنه جلد اولش در حد ۳۰۰ تا پارت یا ۳۵۰ تا بشه.
۴) آره بابا همون زادگان خوبه نه؟ اون موقع مثلا می خواستم رمانم ناشناس باقی بمونه 😂
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۹۳
نگاه دختر از روی لب های آسنا کنده نمیشد. همانطور که موهای آشفته و خرمایی رنگش را با دست مرتب میکرد گفت:
« فکر کنم بهتره همینجا ...»
« همینجا بمونی تا دوباره بخوابی؟ راستش رو بخوای یکی از دخترا امروز موقع آشپزی کردن تقریبا افتاد داخل دیگ آبجوش پس اشکان بدون شک بعد از بررسی اولیه میارتش اینجا تا حالش بهتر بشه. میدونم که از حضورش داخل چادر خوشت نمیاد.»
یکی دیگر از آن نگاه های معنی دار به او انداخت و بعد سریع سرش را تکان داد.
« البته مهم نیست به هر حال. هر وقت خواستی بیا بیرون.»
پرده ی ورودی چادر تکان خورد و نور دوباره برای لحظاتی کوتاه کل چادر سیاه و تیره را پر کرد.
صدای قدم های زن را شنید و بعد مطمئن شد که باید از جایش برخیزد.
نمیدانست دقیقا چه چیزی در سرشان میگذرد اما بدون شک دیر یا زود قصد داشتند درباره ی او درست تصمیم بگیرند.
بدتر از مرگ هم برایش پیش میآمد؟
نفس عمیقی کشید و پارچه ی ضخیم را با پایش کنار زد.
موهای آشفته اش را در همان حین که سعی میکرد از چادر بیرون بیاید ، می بافت.
لباسی که بر تن کرده بود چندان دوخت زیبایی نداشت. تقریبا یک پیراهن مشکی عادی بود که یقه اش را میتوانست با بندی که به آن متصل بود ببندد.
تنها چیزی که کمی دلخوشش میکرد دامن مشکی بلند و چین داری بود که اجازه داشت همراه با آن پیراهن بپوشد.
وقتی نور خورشید بر روی اجزای صورتش تابید تمام تلاشش را کرد تا اکسیژن موجود در هوا را ببلعد.
بوی گوشت و سبزیجات پخته شده ، باعث میشد شکمش به قار و قور بیفتد هر چند میدانست نهار به این زودی ها درست نخواهد شد.
بوی آتش و چوب های سوخته نیز روحش را جلا میداد.
میدانست مجبور است برای تحمل کردن فضای اطراف به خودش بقبولاند در بهترین رشته کوه این مرز و بوم در حال گام برداشتن است.
نوشاد همیشه میگفت باید نیمه ی پر لیوان را تماشا کند.
نیمه ی پر لیوان در این وضعیت چه چیزی میتوانست باشد؟
ذهنش مشغول بود. مشغول تر از همیشه. احتمالا از زمان تولدش تا اکنون هرگز به این شدت درگیر نشده است.
میدانست شوالیه های عرش فوق العاده اند و از طرفی این را هم دیده بود که چطور به مردم عادی حمله ور میشدند.
خوب به یاد داشت چگونه در لبه ی دره مرگ ایستاده و از آن بالا پایین را نگاه کرده بود.
با یادآوری فشار خنجر بر روی گلویش آب دهانش را به سختی قورت داد و چشمانش را برای لحظه ای بست.
اگر آن روز اعضای گروه زادگان تاریکی به دادش نمیرسیدند جنازه اش در همان رودخانه رها شده بود.
باید تشکر میکرد.
باید به خاطر نجات جانش هم که شده یک بار به حرف های آسنا درباره ی دسیسه چینی شاه برای بد جلوه دادن افرادی با نشان تاریکی ، گوش می داد.
در عوض تنها کاری که کرد پنهان شدن مانند یک بزدل ترسو بود.
بادی تند وزید. آنقدر تند که شاخه ی درختان تنومند اطراف محوطه ی اردوگاه به یکدیگر برخورد کرده و صدای خوشایندی را مهمان گوش هایش کردند.
زنان در حال رفت و آمد بودند و در طرفی دیگر مردان تنومندی که شنل سیاه بر روی شانه هایشان داشتند ، با یکدیگر مبارزه می کردند.
آنها را قبلا هم دیده بود. با آن عضله ها حتما باید عضو گروه سربازان افتخاری ای باشند که آسنا میگفت.
تیغه ی شمشیر ها به یکدیگر برخورد میکرد و صدای تیزش همه جا را پر کرده بود.
دو نفر دو نفر در مقابل یکدیگر ایستاده و نیزه ها و شمشیر هایشان را ماهرانه در هوا تکان میدادند.
ناویرا شک نداشت هر کدام از آنها مقدار زیادی وزن داشته و به طرز ناجوری در دست سنگینی میکنند.
با این حال مرد ها به گونه ای آنها را در هوا پیچ و تاب می دادند که انگار وزنی به اندازه ی پر شترمرغ داشته باشد.
صدای سم اسب در گوشش پیچید و دقیقا در همین لحظه مجبور شد به تندی سر بچرخاند چون گرمای عجیبی از روی گونه اش سر خورده بود.
« میدونی؟ اگه یه مبارزه ی واقعی بود الان مرده بودی خانم کوچولو! »
صدای پر از شور و شوق کاوه او را به خودش آورد و باعث شد نگاهش را از پای تنومند اسب سیاه به بالا بیاورد.
دوباره بدون اینکه بتواند کنترلی بر روی چشم هایش داشته باشد به دو زخم صورتی روی چهره اش زل زد.
کاوه مثل همیشه بود. اصلا به ندرت پیش میآمد که لباس هایش را تعویض کند و یا حتی کمانی دیگر برای تیر اندازی بردارد.
کمان بلند و قهوه ای رنگش را پایین گرفت و دقیقا همین لحظه بود که دختر متوجه شد آن چیز گرمی که از روی صورتش گذشته درواقع پره ی تیری بوده که مرد به طرف سرش پرتاب کرده بود.
سرش را با وحشت چرخاند و به تیرک چوبی چادر خیره ماند که تیر درونش فرو رفته بود.
آیا کاوه قصد جانش را کرده؟
قلبش ناگهان به یاد آورد که باید تند تر بکوبد و درباره ی آن تیر با فاصله ی وحشتناک کمی که با ماهیچه های گردنش داشت عصبانی باشد.
« اگه واقعا می خورد به گردنم چی؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸 #پارت_۹۳ نگاه دختر از روی لب های آسنا کنده نمیشد. همانطور که موهای آشفته و خرمای
_ در حال حاضر یه دوره ی فشرده رو دارم می گذرونم و واقعا شرایطم عجیب غریبه.
ولی دوست دارم دلایلتون برای لفت دادن رو بدونم و علاوه بر اون دلم براتون تنگ شده.
https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312