🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_اول
☔️🌈به نام خداوند عشق آفرین🦋🌈
دوباره مثل همیشه خواب مونده بودم .
با عجله با مامان خدا حافظی کردم و به سمت ماشینم دویدم .
در خونه رو با ریموت باز کردم و با عجله از حیاط خارج شدم وبه سمت دانشگاه به راه افتادم .
دوباره چراغ های راهنمایی با من لج کرده بودند تا بهشون میرسیدم چراغ قرمز میشد و من با حرص لبم رو می جویدم و به زمین و زمان ناسزا میگفتم
بالاخره بعد از نیم ساعت به دانشگاه رسیدم .
ماشین رو بالاتر از دانشگاه کنار خیابون پارک کردم چون مطمئن بودم نه تو پارکینگ و نه جلوی دانشگاه جای پارکی پیدا نخواهم کرد
نگاهی سرسری به خودم تو آینه انداختم و بعد از مطمئن شدن از مرتب بودنم از ماشین پیاده شدم و به سمت دانشگاه رفتم .
از ترس این که گیر حراست دانشگاه نیفتم کمی مقنعه ام رو جلو کشیدم و وارد دانشگاه شدم.
صدای همهمه دانشجو ها در سالن پیچیده بود .هرچی به کلاسم نزدیکتر میشدم صدای همهمه بیشتر میشد واین نشون میداد استاد هنوز نیومده زیر لب گفتم:خدایا دمت گرم از غرغرای استاد در امان ماندم.
در کلاس رو باز کردم همه بچه ها اومده بودند.
به سمت اکیپمون که اخر کلاس نشسته بودند رفتم.رو بهشون گفتم :
_سلام بر و بچ ,صبح عالی پرتقالی
زیباخندید و گفت :روژان بیا اینجا بشین
رفتم کنار زیبا نشستم و کیفم روی میز گذاشتم
زیبا الکی اخمی کرد وگفت:
_روژان خانوم باز که دیر اومدی؟
مهسا:
_احتماال باز خانوم خواب مونده طبق معمول
مثل بچه ها خودمو لوس کردم و گفتم:
_اوهوم دقیقا
صدایخنده زیبا و مهسا بلند شد و نگاه همه به سمت ما چرخید .
زیبا با ناراحتی گفت:
_شنیدین استاد این کتاب تغییر کرده
بدون اینکه حواسم باشه صدامو بردم بالا و گفت :
_نهههه واقعا!!!حالا استادش کیه؟
مهسادر حالی که لبخندش رو کنترل میکرد گفت:
_چه خبرته کلاس رو گذاشتی رو سرت .همون یه ذره ابروی نداشتمون رو هم بردی .
_خب حالا مامان بزرگ غرغرات تموم شد.حالا بنال ببینم استادش کیه
_مامان بزرگ عمته. نمیدونم دقیق ولی از بچه ها شنیدم که خیلی معتقد و مذهبیه.از اونا که به چشم دانشجوهای دخترش نگاه نمیکنه و همش زمین
متر میکنه
_عزیزم تکلیف رو روشن کن .عمم مامان بزرگمه یا عممه
با اتمام حرفم زیبا پقی زد زیر خنده و سرش رو گذاشت رو میز کم مونده بود از خنده میزو گاز بزنه.
مهسا که از دستم کفری شده بود و سعی میکرد لبخند نزنه تا مثلا من و زیبا پررو نشیم گفت:
_کوفته
در کلاس باز شد به سمت در نگاه کردم استاد جدید وارد شد .زیادی برای استاد بودن جوون بود .
به سمت میزش رفت و بعد گذاشتن کیفش روی میز نگاهی به کلاس انداخت و گفت:
_سلام علیکم.امیدوارم تعطیلات خوشی را گذرانده باشید وبا انرژی مضاعف به تحصیل بپردازید
من کیان شمس هستم این ترم به جای استاد علوی درخدمت شما عزیزان هستم.شاید با دیدن ظاهر من پیش خودتون فکرکرده باشیدکه
استاد شمس بد اخلاقه.نه اینطور نیست.من جدیم اما نه به طوری که کلاس رو جولانگاه انتقام از دانشجو قرار بدم
.من به قوانینی که قبلا در کلاس داشتید احترام میگذارم ودوستانه با رعایت قوانین استاد علوی در کنارهم به تعلیم و تعلم می پردازیم
.چندنکته رو خدمتتون عرض میکنم
یک.سعی کنید در کلاس حضور داشته باشید تا مطلب رو خوب فرا بگیرید .اگرهم مشکلی پیش اومد که نمیتونستید تو کلاس حضور
پیدا کنید باخودم درمیان بگذارید مشکلی نیست
دو.بعداز ورود من به کلاس و شروع درس اگر با دقت تمام حواستون رو به من بدید طبیعتا بهتره و اگر هم کسی کاری داشت با
اجازه میتونه انجام بده
سه.به محض شروع کلاس همگی باهم گوشیهامون رو سایلنت میکنیم برای تمرکز بهتر در کلاس
چهار.انتهای هر فصل ازتون یه امتحان گرفته میشه که اگه نمره بگیرید که چه عالی. و اگرهم نه که مجددا امتحان میگیرم
خب دوستان کلاس رو با یاد خدا و همکاری شما شروع میکنیم.
خب اول از همه بهتره باهم آشنا بشیم.
شمس طبق لیست حضور و غیاب رو شروع کرد .
موقع حضور و غیاب به دانشجوهای دختر نگاه نمیکرد و با جدیدت برخورد میکرد .حتی به لحن لوس چندتا از دختر ها که سوال میپرسیدن توجهی نمیکرد .
کمی مطالب گذشته رو مرور کرد و در اخر کلاس با گفتن خسته نباشید کلاس تمومه ,کیفش رو برداشت و از کلاس خارج شد
صدای همهمه بچه ها بلند شد.
یکی میگفت وااای چه استاد جیگری بود .
اون یکی میگفت چقدر امل بود میترسید نگاهمون کنه نکنه به گناه بیفته.
در حالی که هنوز تو شوک استاد شمس بودم وسایلم رو جمع کردم و با بچه ها از کلاس خارج شدیم
&ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_دوم
رو به بچه ها کردم و گفتم:
-پایه اید بریم بوفه چیزی بخوریم .کم مونده از گشنگی غش کنم
زیبا زد تو سرم و گفت:
_خاک تو سرت بشه عزیزم میمیری صبح یکم زود بیدار بشی صبحونه بخوری که اینجوری شبیه جنازه نشی
_دستت بشکنه الهی.چقدر دستت سنگینه.مگه نشنیدی میگن ترک عادت موجب مرضه.من صبح زود بیدار بشم تا اخر شب کسلم.
مهسا خندید و گفت:
_باشه بابا توجیه شدیم بیا بریم یه چیزی بگیریم بریزی تو این خندق بلا.
_اخ جوون مهمون تو
_پرورنشو بچه پررو
_مهساجون خودت گفتی بچه پررو ,دیگه حرفی نمی مونه. اوکی جانم
زیبا خندید و گفت :
_اگه تونستی از پس زبون این بربیای من خودم یه روز شام مهمونت میکنم.
درحالی که میخندیدیم به بوفه رسیدیم.
صدای موزیک ارامش بخشی تو بوفه پیچیده بود .باهم به سمت میز همیشگیمان رفتیم و نشستیم .
روبه مهسا کردم و گفتم:
_عزیزم من نسکافه با کیک میخوام
_تو رو خدا تعارف نکن .چیزی دیگه میل نداری؟
_نه عزیزم همین کافیه.
زیبا که با گوشیش ور میرفت گفت :
_واسه منم همینا که این میخواد بگیر!
مهسا بدون حرف به سمت اقای عظیمی مسئول بوفه رفت.
مهسا با سفارشاتمان آمد کنار من نشست.
روبه انها کردم و گفتم:
_بچه ها کی پایه اس عصربریم خرید؟
مهسا:من پایه اتم بدجور.فقط بگو چه ساعتی
زیبا:خرید بدون من!!مگه داریم مگه میشه؟؟؟
_پس حله ساعت هفت آماده باشید میام دنبالتون.
زیبا گوشیش را گذاشت روی میز و گفت:
_روژان به نظرت هفت دیر نیست؟؟؟
مهسا گفت:
-بی خیال بابا یک شب خوش باشیم بعد شام بریم خونه
همان موقع صدای اذان در محوطه دانشگاه به گوش رسید .
فنجان نسکافه را روی میز گذاشتم و بلند شدم به بچه ها گفتم:
_تا شما قهوه اتون رو بخورید من برم نمازمو بخونم و بیام
مهسادر حالی که کیکش را میگذاشت داخل دهانش گفت:
_روژان بی خیال بابا .خداکه به نماز خوندن تو نیاز نداره.
زیبا گفت:
-استثنائا این بارحق با مهساست.
بعد از حرفش هم شروع کرد به خندیدن
روبه جفتشان کردم و گفتم:
_یعنی لازمه من و شما دوتا هرروز سر این قضیه بحث کنیم.خدا به نماز من نیاز نداره ولی من به خوندنش نیازدارم شما مشکلی دارید؟تا شما تو سرو کله هم بزنید من رفتم و برگشتم .
بدون توجه به غرغرای همیشگیشان از بوفه بیرون آمدم
و با لذت به صدای اذان گوش دادم.
با اینکه ادم معتقد و مذهبی نبودم ولی یه حس نابی با شنیدن اذان و خوندن نماز پیدا میکردم.
من در یک خانواده 4 نفره زیادی آزاد, بزرگ شدم .
یه برادر بزرگتر از خودم دارم که
در شرکت پدرم کار میکند..
هیچ وقت بهم نگفتن که نمازبخوان یا حجاب داشته باش یا مثلا با پسری دوست نشو!!!
همونطور که به رهام برادرمم نمیگفتن
واسه همین هم او دوست دخترهای رنگارنگ زیادی داشت که به قول خودش فقط به درد دوستی میخوردند و نه ازدواج.
رهام عقاید عجیب و غریب دارد
مثلا همیشه در برابر اصرارمامان برای ازدواج میگوید: هنوز کسی رو ندیدم که عاشقش بشم.اونایی که تو زندگیم هم هستند لیاقت ازدواج ندارند وگرنه که با من دوست نمیشدند.
خلاصه اینکه خودش هزارتا غلط میکند ولی خواهان یک فرشته پاک است.
مامانم یک نقاش است که از وقتی یادم می اید یا در کارگاهش مشغول نقاشی بوده و یا در گالری های مختلف و سفر به کشورهای دیگر بوده است.
وقت زیادی برای خانواده صرف نمیکند و همیشه معتقداست باید آدم دنبال آرزوهایش برود .بابا هم مخالفتی ندارد چون از اول مامان همین شکلی بوده که بابا یک دل نه صد دل عاشقش شده و همیشه سعی کرده همراه او باشد.
من بخاطر نبودن های همیشگی مادرم بیشتر در خانه مادربزرگم ,بزرگ شدم.
خانجون که مادربزرگ پدریم محسوب میشود بعد از فوت آقاجان تنها زندگی میکرد .منم همیشه از فرصت استفاده میکردم بیشتر وقتم را انجا میگذراندم.
خانجون برایم خیلی از خدا صحبت میکرد
یکی از دلایل اینکه همیشه نمازمیخواندم خانجون بود .
اوایل واسه جلب توجهش ولی بزرگترکه شدم بخاطر آرامشی که به جان و دلم سرازیر می شد.
با رسیدن به نماز خانه از فکر به گذشته خارج شدم و وارد سالن شدم
&ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_سوم
وارد سالن شدم که چشمم به استاد شمس افتاد که وسط سالن با یک اقایی هم سن و سال خودش صحبت میکرد.
میخواستم بدون اینکه جلب توجه کنم از کنارش بگذرم .
با قدمهایی آهسته به سمت نماز خانه راه افتادم که یک لحظه با شمس چشم تو چشم شدم .
استاد شمس سریع نگاهش را گرفت و من در دل به شانس بد خودم بد و بیراه میگفتم .
برای اینکه استاد با خودش فکرنکند که چه دانشجوی بی فرهنگی دارد که سرش را دور از جان گاو پایین انداخته و رد میشود .
درحالی که به درنمازخانه نزدیک میشدم گفتم :
_سلام استاد ظهرتون بخیر
شمس در حالی که نگاهش به سرامیک های سالن بود گفت :
_سلام خانم .ممنونم
یک لحظه متوجه نگاه پر از تمسخر فرد همراه استاد شدم ولی بدون توجه از کنارشان گذشتم .
تا دستم را روی دستگیره درنمازخانه گذاشتم .
فرد همراه شمس گفت:
_مگه امثال این خانم با این تیپ و قیافه هم نماز میخونند؟دانشگاه رو با مجلس عروسی اشتباه گرفتند.یکی نیست دستشون رو بگیره بندازه اشون از این دانشگاه بیرون .دانشگاه رو هم به فساد کشوندن
در حالی که از عصبانیت و ناراحتی دستم میلرزید و هرآن ممکن بود بغضم بشکند با نفرت نگاهی به سمتش انداختم که دوباره با شمس چشم تو چشم شدم.
که اینبار با دیدن چشمان پر اشکم که هرلحظه ممکن بود سرازیر بشه متعجب شد و سریع نگاهش را گرفت و خواست حرفی بزند که بدون توجه به او و ان پسر احمق سریع وارد نماز خانه شدم و به در تکیه زدم و ناگهان اشکهایم سرازیر شد .
خدا رو شکر کسی تو نمازخانه نبود و من راحت میتوانستم بغض گلویم را بشکنم.
صدای عصبی شمس را از پشت درشنیدم که به دوستش گفت:
_این چه طرز صحبت کردن محسن خان!
به قول رهبر عزیزمون نقص این خانم تو ظاهرشه ولی نقص من و تو باطنیه.
چطوری تونستی اینقدر راحت بهش توهین کنی؟نمیترسی دل شکسته اش دامنت رو بگیره.
محسن جان برادر من اگه تو از این نوع پوشش ناراحتی این راهش نیست .خوبه خودت رو مرید حاج قاسم میدونی و این رفتار رو نشون میدی .مگه حاج قاسم نگفت این ها هم دختران من هستند.
داداش بد کردی .نمازخوندن اون خانم هم به ما ربطی نداشت .
_بس کن دیگه کیان .باشه حق باتوئه من اشتباه کردم .یکدفعه از کوره در رفتم .
اینا رو ولش کن بگو ببینم برنامه کلاسهای سه شنبه چی شد؟؟استاد پیدا کردی؟
_فعلا که نه ولی به فکرشیم.بیا بریم نمازمون رو بخونیم دیر شد .منم الان کلاس دارم.
صدای قدمهاشون میومد که از سالن رفتند.
با شنیدن حرفهای شمس به فکر فرو رفتم .
همیشه برای اقای خامنه ای احترام قائل بودم ولی خب سخنرانی هاش رو گوش نمیدادم .
اون حرفی که در مورد دختر هایی مثل من زده بود خیلی برام جالب بود.
خیلی دلم میخواست اون حاج قاسم که حرفش بود رو بشناسم ببینم چه جور آدمیه که اون پسراحمق مریدش بود.
تکیه ام را از در نمازخانه برداشتم و به سمت کمد چادر ها رفتم و بعد از پوشیدن چادربه نماز ایستادم.
بعد از نماز دوباره شدم همان روژان قبل.
ناراحتی ازدلم پر کشیده بود و آرامش به دلم راه یافته بود .
در حالی که چادر نماز را تا میزدم به یاد بچه ها افتادم با دست زدم و تو سرم و گفتم :
_واااای ددم وااای.الان منو میکشن یک ساعته منتظرن .
من راحت اینجا نشستم و با خدا عشق بازی میکنم.
به سرعت به سمت بوفه به راه افتادم.
&ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_چهارم
از ماشین پیاده شدم و به سمت سالن به راه افتادم.
در دل خدا خدا میکردم کسی گوشی را برنداشته باشد, فقط نگران عکسهایی بودم که از خودم گرفته بودم .
در نمازخانه را باز کردم .
چندتا از بچه های دانشگاه دور هم نشسته بودند و حرف میزدند.
صدایم را صاف کردم و گفتم:
_سلام.دوستان شما یه گوشی مشکی رنگ اینجا ندیدید؟
یکی از دخترهاگفت:
_نه من که تازه اومدم چیزی ندیدم.بچه ها شما ندیدید؟
یکی دیگر از دخترها که به من نگاه میکرد گفت:
_اگه اشتباه نکنم خانم سیفی دنبال صاحب یه گوشی می گشت.
_خانم سیفی کیه؟؟؟
_فرمانده بسیج دانشجویی.الان دیدم رفت طبقه بالا ,سالن اجتماعات جلسه سه شنبه های مهدوی.اونجا میتونی پیداش کنی.از
بچه ها بپرسی بهت نشونش میدن.
_ممنونم عزیزم.خداحافظ
با عجله از پله ها بالا رفتم.
خداروشکر کردم گوشی دست آدم نادرستی نیفتاده.
حداقل الان مطمئن جای عکسهایم امن است.
نفسی گرفتم و به سمت سالن اجتماعات رفتم.
در سالن را اهسته باز کردم و واردشدم.
به اطراف نگاه کردم چشمم خورد به استاد شمس که در حال حرف زدن بود .
با این اوضاع نمیتوانستم دنبال خانم سیفی بگردم مجبور شدم روی صندلی بنشینم تا کلاس استاد شمس تمام شود .
امیدوارم بودم چیزی به اتمام کلاس نمانده باشد چون قطعا مهسا و زیبا مرا به ده ,بیست قسمت مساوی تقسیم میکردند.
توجهم را به حرفهای استاد شمس دادم
استاد شمس در حالی که دقیقا با فاصله ده متر روبه روی من ایستاده بود گفت:
_اگر ما بخواهیم در ظهور امام زمان عج تعجیل شود باید چیکار کنیم ؟
جوابش رو مرحوم آیت الله بهجت (ره)دادند.
ایشون فرمودند:
همون کارهایی رو که قراره در زمان ظهور انجام بدید رو الان انجام بدید.
اگه قراره خوبی کنید الان انجام بدید.
اگه قراره گناهی رو اون موقع ترک کنیم الان ترکش کنیم.
اینجوری ظهور تحقق پیدامیکنه.
خب دوستان سوالی نیست؟
از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
_ببخشید استاد من یه سوال داشتم.
درحالی که از دیدن من در کلاسش متعجب شده بود ,یک لحظه با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سپس نگاهش را روی زمین انداخت و گفت:
_بفرمایید درخدمتم
_شما دارید در مورد ظهور امامی حرف میزنید که هزار و اندی سال پیش به دنیا اومده .چطور امکان داره یه انسان این همه
سال عمرکنه؟به نظرم خودتون رو گول میزنید .چون علمی نیست ادعاتون!!
کیان شمس دوباره نگاهش را انداخت به من و در حالی که لبخند بر لب آورده بود گفت:
_تعجب ما از عمر امام زمان عج بخاطر اینکه ایشون رو با خودمون مقایسه میکنیم .در طول تاریخ شاهد عمر طولانی
.بسیاری بوده ایم
یه سوال دارم از خدمتتون .شما قرآن رو قبول دارید؟
_معلومه که قبول دارم.دلیل نداره چون مثل امثال شما نیستم .پس خدا و قران رو قبول ندارم.
استاد که از جبهه گرفتن من علیه خودش تعجب کرده بود گفت:
_من چنین جسارتی نکردم خانم .خیلی عالیه که قرآن رو قبول دارید.
پس باید بدونید که تو همون قرانی که قبول دارید اومده که حضرت نوح 950 سال عمرکرده.آیه 14 سوره
.عنکبوت رو مطالعه کنیدحتما.
همچنین تو آیه 259 سوره بقره هم داستان عزیر پیامبر اومده
عزیر پیامبر یه روز از کنار یه ابادی رد میشدن به خرابه هایی میرسن که نشون میده مدت زیادی از مرگشون گذشته.
عزیر کنار درختی میشینه تا استراحت کنه .
همون جا میگه خدا چطوری میتونه این ادما رو زنده کنه؟
خداوند همون لحظه جان عزیر پیامبر رو میگیره و بعد از 100 سال دوباره زنده میکند.
به عزیر پیامبر میفرماید:چقدر اینجا بودی؟عزیر میگه یک روز .
خداوند میفرماید تو صدسال در اینجا بودی .
به غذاهات نگاه کن ببین هنوز سالمن و قابل خوردن در صورتی که غذا بعد از چند روز فاسد میشه.
حالا به الاغت نگاه کن که جز استخوان اثری ازش نمانده .
حالا به استخوان ها نگاه کن ببین که چگونه انها رو بهم پیوند میزنم و بر انها
.گوشت میپوشانم و زندگی دوباره میبخشم.
داستان اصحاب کهف رو هم حتما شنیدید دیگه لازم به گفتن نیست.
اصحاب کهف هم چندصد سال در خواب به سر بردند
و یا حضرت عیسی ع که دوهزارساله زنده اند.
از لحاظ علمی هم میتونیم به عمرماهی که چندهزار سال عمرداره و برخی از درختان اشاره کنیم
بیاید کمی صادق باشیم .
اگه یه روزنامه خارجی از کشف یه ماهی تو اقیانوس اطلس حرف بزنه که سه میلیون سال عمرداره باور
میکنید ولی اگه 1500 تا حدیث بیاریم که امام زمان زنده است و 1300 سال غائب بوده اند.باور نمیکنید ومیگید چطورامکان داره از لحاظ علمی نمیشه.
&ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت پنجم
استاد: ببخشید شماخانمه؟
_ادیب هستم استاد
_بله خانم ادیب ,بیایید باهم یه قراری بزاریم.شما برید از لحاظ علمی تحقیق کنید و اگر به این نتیجه رسیدید که حرفهای من درسته و منطقی هستش و امامی هست که هزار و اندی سال در غیبت به سر میبرد.شما از هفته آینده در برنامه های سه شنبه های مهدوی شرکت میکنید. و اگرخلاف این رو ثابت کردید.من این برنامه رو کلا کنسل میکنم.موافقید؟
همهمه دانشجویان بلند شد
نمیدانستم هدف استاد شمس از این قول و قرار دقیقا چه بود ولی هرچه که بود باعث شد دلم بخواهد درست و حسابی حال این استاد و دوست احمقش را بگیرم .
پس در حالی که شیطنت در چشمانم برق میزد.
به سمت استاد رفتم و رو به روی او ایستادم و در حالی که مستقیم به او نگاه میکردم تا خجالت زده اش کنم و انتقام ظهر را بگیرم
_بله استاد خیلی خیلی موافقم و مطمئنم که من محاله دیگه پام به این کلاس باز بشه.
استاد شمس که از نگاه خیره من به خودش کلافه شده بود نگاهش رو پایین انداخت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم .
بعد نگاهی به بچه های پشت سر من انداخت و در حالی که من مخاطبش بودم گفت:
_پس ان شاءالله هفته آینده همین جا میبینمتون.دوستان جلسه تموم شد .خسته نباشید
بچه ها در حال ترک کردن سالن بودند و من هنوز خانم سیفی را ندیده بودم رو به استاد شمس کردم و گفتم :
_استاد شما خانم سیفی رو ندیدید؟
_توسالن بودند یک لحظه.
نگاهی به سالن انداخت و گفت :
_اونجاهستند
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم و با دیدن خانم سیفی لبخند به لب آوردم ولی تا چشمم به فرد روبه رویی اش افتاد اخمهایم تو هم رفت وآهسته گفتم:
_عه عه برخرمگس معرکه لعنت
استاد با تعجب گفت:
_چیزی فرمودید
_نه استاد.ممنون از کمکتون .خدانگهدار
_خواهش میکنم.خدانگهدارتون.
در حالی که اخم کرده بودم به سمت خانم سیفی رفتم .بدون توجه به اون پسر احمقی که امروز ظهر مرا مورد تمسخر قرارداده بود گفتم:
_سلام خانم سیفی
_سلام عزیزم ,جانم امری داشتید؟
_من گوشیم رو تو نماز خونه جا گذاشته بودم بچه ها گفتن ممکنه دست شما باشه.
_درسته عزیزم .چندلحظه صبر کن برم بیارم
_ممنونم منتظر می مونم .
خانم سیفی از اون اقا عذرخواهی کرد و از سالن خارج شد .
اون اقا که ظهر فهمیده بودم اسمش محسن است .در حالی که پوزخند میزد گفت:
_پس دلیلتون برای شرکت تو این کلاس گوشی بود .کاملا مشخص بود امثال شما درکی از امام زمانشون ندارند.
در حالی که از عصبانیت دستهایم را مشت کرده بودم گفتم:
_ببین اقای نامحترم اگه ظهر جوابت رو ندادم بخاطر بی زبونیم نبود بخاطر این بود که ارزش جواب دادن رو نداشتی.
امثال تو هم چیزی از امام زمانشون نمیدونند فقط ادعا میکنند بنده صالح خدا روی زمینند.
پشتم را به او کردم و منتظر خانم سیفی شدم .
یک لحظه چشم به استاد شمس افتاد که به این سمت می آمد.
صدای محسن با عصبانیت بلندشد:
_بله کاملا مشخصه که شما ده متر زبون داری .شاید من بنده صالح خدا نباشم ولی امثال تو هم بنده شیطانند.
به سمتش چرخیدم و گفتم:
_اره من شیطانم مواظب خودت باش که گولت نزنم ممکنه از بهشت خدا پرت بشی به جهنم من.استاد شمس باید یک تجدید نظری تو دوستانشون کنند شما ارزش دوستی ندارید.
_چطوره به جای من , شماباهاش دوست بشید.اینجوری که پیداست زیادی واستون مهمه.
از عصبانیت در حال انفجار بودم تا خواستم جوابش را بدهم صدای استاد شمس را شنیدم که با عصبانیت گفت:
_اقا محسن حواست باشه چی میگی.
بدون توجه به انها در حالی که ممکن بود هرلحظه اشکم فرو بریزد به انها پشت کردم یکی دوقدم دورتر ایستادم
خانم سیفی را دیدم که به سمتم آمد و با تعجب گفت:
_چیزی شده ؟چرا چشمات آماده باریدنه.بیا عزیزم اینم گوشیت .
با دستهای لرزان و بغضی که تو گلو در حال خفه کردنم بود گوشی را گرفتم و گفتم:
_چیزی نیست.ممنونم ازتون .
_میخوای بریم تو اتاق بسیج بشینیم تا حالت خوب بشه.
اشکم چکید روی گونه ام و گفتم:
_نه ممنون امروز به اندازه کافی از بسیجی ها حرف شنیدم.
در حالی که با نفرت به محسن نگاهی انداختم از سالن خارج شدم و توجهی به صدا زدنهای استاد شمس که صدایم میزد،نکردم.
&ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_ششم
استاد: ببخشید شماخانمه؟
_ادیب هستم استاد
_بله خانم ادیب ,بیایید باهم یه قراری بزاریم.شما برید از لحاظ علمی تحقیق کنید و اگر به این نتیجه رسیدید که حرفهای من درسته و منطقی هستش و امامی هست که هزار و اندی سال در غیبت به سر میبرد.شما از هفته آینده در برنامه های سه شنبه های مهدوی شرکت میکنید. و اگرخلاف این رو ثابت کردید.من این برنامه رو کلا کنسل میکنم.موافقید؟
همهمه دانشجویان بلند شد
نمیدانستم هدف استاد شمس از این قول و قرار دقیقا چه بود ولی هرچه که بود باعث شد دلم بخواهد درست و حسابی حال این استاد و دوست احمقش را بگیرم .
پس در حالی که شیطنت در چشمانم برق میزد.
به سمت استاد رفتم و رو به روی او ایستادم و در حالی که مستقیم به او نگاه میکردم تا خجالت زده اش کنم و انتقام ظهر را بگیرم
_بله استاد خیلی خیلی موافقم و مطمئنم که من محاله دیگه پام به این کلاس باز بشه.
استاد شمس که از نگاه خیره من به خودش کلافه شده بود نگاهش رو پایین انداخت و زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم .
بعد نگاهی به بچه های پشت سر من انداخت و در حالی که من مخاطبش بودم گفت:
_پس ان شاءالله هفته آینده همین جا میبینمتون.دوستان جلسه تموم شد .خسته نباشید
بچه ها در حال ترک کردن سالن بودند و من هنوز خانم سیفی را ندیده بودم رو به استاد شمس کردم و گفتم :
_استاد شما خانم سیفی رو ندیدید؟
_توسالن بودند یک لحظه.
نگاهی به سالن انداخت و گفت :
_اونجاهستند
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم و با دیدن خانم سیفی لبخند به لب آوردم ولی تا چشمم به فرد روبه رویی اش افتاد اخمهایم تو هم رفت وآهسته گفتم:
_عه عه برخرمگس معرکه لعنت
استاد با تعجب گفت:
_چیزی فرمودید
_نه استاد.ممنون از کمکتون .خدانگهدار
_خواهش میکنم.خدانگهدارتون.
در حالی که اخم کرده بودم به سمت خانم سیفی رفتم .بدون توجه به اون پسر احمقی که امروز ظهر مرا مورد تمسخر قرارداده بود گفتم:
_سلام خانم سیفی
_سلام عزیزم ,جانم امری داشتید؟
_من گوشیم رو تو نماز خونه جا گذاشته بودم بچه ها گفتن ممکنه دست شما باشه.
_درسته عزیزم .چندلحظه صبر کن برم بیارم
_ممنونم منتظر می مونم .
خانم سیفی از اون اقا عذرخواهی کرد و از سالن خارج شد .
اون اقا که ظهر فهمیده بودم اسمش محسن است .در حالی که پوزخند میزد گفت:
_پس دلیلتون برای شرکت تو این کلاس گوشی بود .کاملا مشخص بود امثال شما درکی از امام زمانشون ندارند.
در حالی که از عصبانیت دستهایم را مشت کرده بودم گفتم:
_ببین اقای نامحترم اگه ظهر جوابت رو ندادم بخاطر بی زبونیم نبود بخاطر این بود که ارزش جواب دادن رو نداشتی.
امثال تو هم چیزی از امام زمانشون نمیدونند فقط ادعا میکنند بنده صالح خدا روی زمینند.
پشتم را به او کردم و منتظر خانم سیفی شدم .
یک لحظه چشم به استاد شمس افتاد که به این سمت می آمد.
صدای محسن با عصبانیت بلندشد:
_بله کاملا مشخصه که شما ده متر زبون داری .شاید من بنده صالح خدا نباشم ولی امثال تو هم بنده شیطانند.
به سمتش چرخیدم و گفتم:
_اره من شیطانم مواظب خودت باش که گولت نزنم ممکنه از بهشت خدا پرت بشی به جهنم من.استاد شمس باید یک تجدید نظری تو دوستانشون کنند شما ارزش دوستی ندارید.
_چطوره به جای من , شماباهاش دوست بشید.اینجوری که پیداست زیادی واستون مهمه.
از عصبانیت در حال انفجار بودم تا خواستم جوابش را بدهم صدای استاد شمس را شنیدم که با عصبانیت گفت:
_اقا محسن حواست باشه چی میگی.
بدون توجه به انها در حالی که ممکن بود هرلحظه اشکم فرو بریزد به انها پشت کردم یکی دوقدم دورتر ایستادم
خانم سیفی را دیدم که به سمتم آمد و با تعجب گفت:
_چیزی شده ؟چرا چشمات آماده باریدنه.بیا عزیزم اینم گوشیت .
با دستهای لرزان و بغضی که تو گلو در حال خفه کردنم بود گوشی را گرفتم و گفتم:
_چیزی نیست.ممنونم ازتون .
_میخوای بریم تو اتاق بسیج بشینیم تا حالت خوب بشه.
اشکم چکید روی گونه ام و گفتم:
_نه ممنون امروز به اندازه کافی از بسیجی ها حرف شنیدم.
در حالی که با نفرت به محسن نگاهی انداختم از سالن خارج شدم و توجهی به صدا زدنهای استاد شمس که صدایم میزد،نکردم.
ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_هفتم
در حالی که اشکهایم بر روی گونه ام جاری شده بود از سالن دانشگاه خارج شدم .
در محوطه دانشگاه ,روی نیمکت نشستم
اشکهایم را پاک کردم و چند نفس عمیق کشیدم .
نمیخواستم بیشتر از این شکسته شوم و بچه ها مرا با چهره گریان ببینند.
بعد از اینکه حالم فقط کمی بهتر شده بود از دانشگاه خارج شدم.
سوار ماشین زیبا شدم .
مهسا نگاهی به من انداخت و گفت:
_چه عجب خانوم یک ساعته کجایی؟گوشیتو گرفتی؟
_اره گرفتم .بچه ها ببخشید ولی امروز حس خرید نیست شما برید منم میرم خونه!
زیبادر حالی که مشکوک نگاهم میکرد,گفت:
_چیزی شده؟؟اتفاقی افتاده ؟چرا قیافت این شکلیه؟بعد یک ساعت اومدی میگی بیرون رفتن کنسله.
_بخشید بچه ها.بعدا واستون توضیح میدم .فعال حوصله ندارم .فکرم مشغوله.مهساجان بیا اینم گوشیت ممنونم.بچه ها واقعا معذرت میخوام که علافتون کردم
مهسا گوشی را گرفت و گفت:
_فدای سرت ما فقط نگران خودتیم .بیا حداقل برسونیمت خونه
_نه میخوام یکم تنها باشم ممنونم بچه ها فعلا
_مواظب خودت باش .خداحافظ
زیبا هم لبخندی زد و گفت:
_اگه کاری داشتی زنگ بزن.خداحافظ
_باشه.ممنون.خداحافظ.
از ماشین پیاده شدم وبی هدف در پیاده رو به راه افتادم.
نمیدانستم کجا میروم فقط دلم رفتن میخواست.
نمیدانستم حرفهای استاد شمس باعث بهم ریختگی ذهنی و روحی ام شده یا توهین های دوستش.
هرچند بار اولی نبود که از این قشر حرف شنیده بودم ولی حرفهای استاد بار اولی بود که میشنیدم و همه دانسته های ذهنم را درگیر کرده بود.
همانطور که قدم میزدم صدای اذان مغرب به گوش رسید .
صدا از فاصله بسیار نزدیک به گوشم میرسید به دنبال منبع صدا به آن سمت رفتم.
خودم را روبه روی مسجدی یافتم.
دو دل بودم وارد شوم یا نه؟
نگاهی به ظاهرم کردم,ظاهرم مثل همیشه بود .
روسری که آزاد روی موهایم نشسته بود ولی انها را نپوشانده بود.مانتویی که کوتاهی اش تازه به چشمم آمده بود.
با این وضع میترسیدم وارد مسجد شوم و مورد تمسخر و انتقاد مردم قراربگیرم ولی دلم عجیب میل داخل رفتن داشت .
به داخل حیاط مسجد نگاهی انداختم .حوض بزرگی وسط حیاط خودنمایی میکرد و مردهایی که مشغول وضو گرفتن بودن.
کودک درونم دست و پا میزد تا به سمت حوض اب برود و پاهایش را درون آب قراردهد.
صدای حی علی الصلاه که به گوشم رسید به یاد خانجون افتادم .
او همیشه میگفت این جمله یعنی خدا باتو تماس گرفته و منتظراست پاسخ بدهی زشت است که منتظرش بگذاری!!
با نشستن دستی بر شانه ام از فکر بیرون آمدم وبه خانمی حدودا 60 ساله که کنارم ایستاده بود نگاه کردم ,عجیب مرا یاد خانجون می انداخت.
در حالی که به چشمانم نگاه میکرد گفت:
_سلام عزیزم چرا اینجا ایستادی؟بار اوله که اینجا میبینمت درسته؟
_سلام.بله.راستش....راستش صدای اذان منو کشید اینجا
_چقدر عالی پس مهمون خدایی.بفرما تو عزیزم
_اخه....
_اخه نداره عزیزمن.چرا انقدر دودلی؟ .بیا باهم بریم نماز داره شروع میشه.
با خجالت گفتم:
_من وضو ندارم.شما بفرمایید
_بیا باهم میریم وضو میگیریم .
لبخندی زدم و با او همراه شدم .به سمت وضو خانه راهنمایی ام کرد .بعد وضو گرفتن به داخل مسجد رفتیم .
همه آماده نماز بودند.
تا به حال نماز جماعت نخوانده بودم و نمیدانستم چگونه باید نماز بخوانم .
خانمی که همراهی ام کرده بود انگار متوجه سردرگمی من شده بود که آهسته گفت:
_دخترم تا حالا نمازجماعت خوندی؟
با خجالت لبم را زیر دندان کشیدم وگفتم:
_نه
_باشه عزیزم.من الان واست توضیح میدم اصلا نگرانی نداره!
_ممنونم خانم.
_اسم من مریمه .اسم شما چیه خوشگل خانم؟
_من اسمم روژانه
_چه اسم زیبایی.مثل خودت.
بعد از توضیحات مریم خانم ,چادر سفیدی پوشیدم و به نماز ایستادم.
حسی عجیب وجودم را فراگرفته بود .حس آرامش به تک تک سلول های وجودم تزریق شده بود..
شاید به نظر مسخره بیاید ولی بعد از نماز ,وقتی به سقف مسجد نگاه میکردم لبخند خدا و آغوش بازش را حس میکردم.عجب حس آرامشی را به وجودم تزریق کرد.
ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_هشتم
با صدای مریم خانم به خودم آمدم .در حالی که لبخند میزد گفت:
_قبول باشه دخترم
-از شماهم قبول باشه حاج خانوم
_دخترم پاشو بریم
همراه با حاج خانوم به حیاط مسجد رفتیم
نگاه ها و پچ پچ های مردم داخل محوطه مسجد اذیتم میکرد.
سرم را پایین انداختم .
از خودم در عجب بودم که چرا امروز انقدر حساس شدم.
حاج خانوم که متوجه معذب بودن من شده بود دستم را گرفت و به آرامی فشرد و لبخند اطمینان بخشی زد.
باهم از مسجد خارج شدیم.
روبه روی حاج خانم ایستادم و گفتم:
_حاج خانوم با من امری ندارید .من دیگه باید برم.
_نه عزیزم خیلی خوش حال شدم دیدمت .هرموقع دوست داشتی بیا اینجا نماز .
خونه ما هم آخر همین کوچه کنارمسجد .یه در قهوه بزرگه .
هرموقع اومدی این طرفا حتما بیا خونه .خوش حال میشم ببینمت عزیز
_چشم حاج خانوم .حتما مزاحمتون میشم.بابت امروز هم ممنون شاید اگه شما نبودید من نمیومدم داخل مسجد .
_تو امروزمهمون خدا بودی عزیزم .برو دخترم شب شده دیگه خطرناکه بیرون باشی
با حس خوبی که از حرفهای حاج خانم گرفته بودم با او خداحافظی کردم و به سمت خیابان رفتم و با تاکسی به خانه برگشتم.
انقدر فکرم مشغول حرفهای استاد شمس بود که یادم نیست کی پول تاکسی را حساب کردم و کی وارد خانه شدم و کی به اتاقم پناه بردم .
وقتی به خودم آمدم که صدای در اتاق امد.
_بفرمایید داخل
مامان با لبخند وارد اتاق شد و گفت:
_سلام عزیزم.مشکلی پیش اومده؟
_نه چطور مگه؟
_اخه مثل همیشه نیستی.وقتی اومدی داخل خونه حتی متوجه صدا زدنم هم نشدی!!
_ببخشید یکم فکرم مشغوله
مامان به من نزدیک شد و کنارم روی تخت نشست و گفت:
_چی فکرتو مشغول کرد؟
_مامان به نظرتون پوشش من خیلی بده؟
_هرکسی سلیقه خاصی داره .نه پوششت بد نیست .مهم اینه خودت دوست داری
_ولی مامان الان حس خوبی نسبت به پوششم ندارم
_وااا معلوم هست چت شده؟
_مامان از نگاه سرزنشگر بقیه خسته شدم
_قرارنیست تو باب میل اونا زندگی کنی
_اره حق با شماست
_حالا میگی چیشده که این سوالات به ذهنت رسیده
_اتفاق خاصی نیفتاده.یه استاد جدید واسمون اومده که خیلی خاصه مامان
_این که خیلی خوبه .حتما از خانواده روشنفکریه که به چشم تو خاص اومده!!
با تصور استاد شمس با ان ته ریش و چشمان همیشه پایین بلند زدم زیر خنده
مادرم که متعجب شده بود گفت:
_وا روژان خوبی ؟چته تو امشب.
_مامان باید بیااای و استادمو ببینی .یک اعجوبه به تمام معناست انگار از سال 57 اومده .از اوناست که فقط زمین رو نگاه میکنه
بعد از اتمام حرفم هردو به خنده افتادیم.
مامان در حالی که پامیشد تا اتاقم را ترک کند گفت:
_پس معلوم شد استادت از این امل های عصرحجریه.خدا به دادتون برسه.
پاشو دختر به جای فکرکردن به ظاهرت و اون استاد زیادی خاصت بیا بیرون الان بابات هم میاد .
_چشم میام .شام چی داریم؟ گشنمه
_بیا هرچی میخوای سفارش بده
_مامان من غذای خونگی میخوام.
_فردا زنگ میزنم به هستی که واسه چند روز, یک نفر رو پیدا کنه بیاد آشپزی کنه تا حمیده خانم برگرده.
_مامان دلم میخواد دستپخت شما رو امتحان کنم.
_چشم امری باشه ؟.همینم مونده برم تو آشپزخونه و غذا بپزم .یک امشب رو با عذای رستوران سر کن
وقتی مادر از اتاق خارج شد زیر لب گفتم:
_کاش مثل مامانای دیگه گاهی آشپزی میکردی.کاش
در حالی که آه میکشیدم لباسهایم را عوض کردم و از اتاق خارج شدم.
ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_نهم
یک هفته به سرعت گذشت و من هرچه بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه ای میرسیدم.
روزهای اول فقط بخاطر اینکه بتوانم استاد شمس و دوستش را شکست بدهم دنبال یافتن پاسخ سوالهایم بودم و بعد از یک هفته حسی در وجودم مرا وادار میکرد تا بیشتر دنبال امامی بگردم که کمتر باورش داشتم و انگار حس درونی مرا به سمت او سوق میداد.
حال برایم استاد شمس کمترین اهمیت را داشت .
سرگیچه های ذهنی ام مرا رها نمیکرد .
انقدر ذهنم بهم ریخته بود که نمیتوانستم به چیز دیگری بیاندیشم.
مادرم فکرمیکرد ذهن مرا استاد جدیدم به خود مشغول کرده پس هر از گاهی به من یادآوری میکرد که استادشمس فقط یک فرد متحجر است و ارزش فکرکردن ندارد .
من بارها میخواستم برایش از سردرگمی هایم بگویم ولی میترسیدم همچون نماز خواندنم مورد استهزا او قراربگیرم پس در برابر نصیحت هایش فقط لبخند میزدم.
بالاخره صبرم تمام شد و دقیقا روز سه شنبه صبح راهی دانشگاه شدم.
وارد دانشگاه که شدم به سمت کتابخانه به راه افتادم ولی یک لحظه به یاد آوردم الان با استاد شمس کلاس دارم .
پس به سمت دفتر اساتید رفتم تا به او بگویم در کلاس شرکت نمیکنم.
راهم را به ان سمت کج کردم.
وارد سالن که شدم متوجه استاد شدم که به سمت اتاق اساتید میرفت.
سرعتم را زیاد کردم و با عجله گفتم:
_ببخشید استاد یک لحظه
استاد شمس با شنیدن صدایم همانجا جلو در اتاق ایستاد و گفت:
_سلام خانم ادیب بفرمایید
_ ببخشید استاد میشه من سر کلاس نیام؟
_اتفاقی افتاده؟
_نه ,راستش فکرم هنوز بعد از یک هفته درگیر حرفهای شما درمورد امام زمان عج هستش .افکارم بهم ریخته و تا وقتی به جواب سوالاتم نرسم نمیتونم رو درس تمرکز کنم
_این که خیلی خوبه!! همین که فکرتون مشغول شده یعنی قلبتون پاکه و آماده پذیرش واقعیت هست.
سرم را بالاگرفتم و در حالی که لبخند میزدم به او نگاه کردم .
اینکه او به این نتیجه رسیده بود که قلبم پاک است مرا به وجد آورده بود.یک لحظه کوتاه نگاهم کرد و دوباره به زمین چشم دوخت.
نگاه از او گرفتم و گفتم:
_اگه ایرادی نداره من سرکلاستون نیام .میخوام برم کتابخونه دانشگاه و کمی مطالعه کنم.
_ ایرادی نداره .این جلسه بخاطر افکار مشوشتون میتونید در کلاس حضور نداشته باشید ولی جلسه بعد حتما باید به کلاس بیاید.
_ممنونم استاد .چشم .با اجازتون.خدانگهدار
_چشمتون بی گناه . اگه کمکی از من ساخته بود در خدمتم.
در حالی که لبخند میزدم گفتم:
_ممنونم استاد پس با اجازه اتون
_موفق باشید . خدانگهدارتون
در حالی که حس خوبی داشتم به سمت کتابخانه رفتم .
چند کتاب در مورد مهدویت پیدا کردم ,همه را برداشتم و در سالن مطالعه روی میز قرارشان دادم وبعد از سایلنت کردم گوشی, مشغول مطالعه شدم .
با صدای کشیده شدن صندلی رو به رویی سرم را بالا گرفتم و متوجه استاد شمس شدم
با تعجب گفتم:
_سلام استاد
_سلام خانم ادیب.شک ندارم از صبح اینجا نشستید و به خونه هم نرفتید
_وای مگه ساعت چنده؟
استاد شمس لبخندی زد و در حالی که به ساعت مچی اش نگاه میکرد گفت:
_دقیقا الان ساعت چهار و بیست و دو دقیقه عصر هستش!!!
چنان سرم را بالا آوردم که صدای شکستن گردنم به گوشم رسید .با دست به گونه ام ضربه ای زدم و گفتم:
_واااای خاک برسرم .نمازم قضا شد
_نه خداروشکر هنوز قضا نشده .حتما نهار هم نخوردید درسته؟
_بله استاد.اونقدر غرق مطالعه بودم که زمان رو فراموش کردم
_خب این همه مطالعه نتیجه ای هم داشته؟؟
_از صبح گیج ترم! هرچی بیشتر میخونم بیشتر گیج میشم و شبهه میاد تو ذهنم
_ایرادی نداره من تا جایی که بدونم شبهاتتون رو رفع میکنم .تا نیم ساعت دیگه کلاس شروع میشه شما برید اول نمازتون رو بخونید بعد هم یه چیزی بخورید و بیاید کلاس شبهاتتون رو جواب میدم.
_چشم استاد.کتابها رو بزارم سرجاشون میرم.
_چشمتون بی بلا.شما بفرمایید بیشتراز این نمازتون رو عقب نندازید من این کتابها رو برمی گردونم.
_اخه اینجوری شما به زحمت میفتید.من شرمندتون میشم
_منم اومدم کتاب بردارم پس گذاشتن اینها سرجاشون زحمتی نداره خانم ادیب.دشمنتون شرمنده باشه.شما بفرمایید
_ممنووونم استاد .با اجازه اتون
با عجله وسایلم را جمع کردم و از سالن مطالعه خارج شدم.
ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋☔️🍄🌈🦋
☀️هوالحبیب 🌈
🦋 #رمان_روژان 🍄
📝نویسنده: #زهرا_فاطمی☔️
🖇 #قسمت_دهم
با عجله به سمت سالن کنفرانس که کلاسهای سه شنبه مهدوی آنجا برگزار میشد ,رفتم.
پشت در سالن نفسی تازه کردم و وارد شدم.
استادشمس در حال صحبت کردن با دانشجوها بودند که متوجه ورود من شدند .
در حالی که کوله ام را روی دوشم مرتب میکردم ,گفتم:
_سلام استاد اجازه هست؟
_سلام بفرمایید داخل خانم ادیب
به سمت جلو قدم برداشتم و با دیدن اولین صندلی خالی سریع نشستم.
استاد شمس نگاه کوتاهی به من انداختند و گفتند:
_خانم ادیب به جمع ما خوش اومدید امیدوارم که بتونید به جواب سوالاتتون برسید.
_ممنونم استاد.امیدوارم
_خانم ادیب اگه سوالی دارید بپرسید؟
_واقعیتش استاد, سوال که خیلی زیاده و من نمیدونم دقیقاکدوم رو بپرسم که زیاد وقت جلسه گرفته نشه؟
_شما نگران وقت جلسه نباشید ما اینجا دورهم جمع شدیم تا به جواب همین سوالاتی که تو ذهن همه ما وجود داره پاسخ بدید پس خواهش میکنم راحت باشید
_بله.چشم. استاد طبق گفته هایی که من شنیده ام میگن امام مهدی (عج)زمانی ظهور می کنه که حکومت طاغوت سراسر جهان را فراگرفته باشه و
دنیا در فسادغرق شده باشه .
ما در کتاب های دبیرستان خوندیم که ما باید کارهایی انجام بدیم که زمینه را برای ظهور فراهم کنه تا ظهور
منجی انجام بگیره سوال من اینه که چطوری با کارهای خودمون زمینه رو برای ظهور فراهم کنیم ؟یعنی به نابسامان شدن اوضاع جهان و طاغوتی شدن اون کمک کنیم یا منظورش چیز دیگه ای هستش؟ممنون میشم جواب بدید.
_سوال خوبی پرسیدید.
ببینید این برداشت اشتباهیه که از روایات معصومین (ع)صورت گرفته و شاید برای اینکه روایات متعددی داریم که امام عصر (عج) در عصر ظهور زمین را از عدالت پر می کنند، همانگونه که پر از ظلم و جور شده.
عده ای با نگاه ابتدایی می گن که عدالت مهدوی محقق نمیشه مگر اینکه زمین پر از ظلم و جور باشه پس باید چنین اتفاقی بیفته و
نتیجه می گیرن که نباید جلوی ظلم را گرفت و حتی خودمون هم باید ظلم و گناه کنیم؛ این برداشت غلطه!! چراکه پر شدن زمین از ظلم به معنای پر شدن اون از ظالمان نیست.
یه مثال میزنم تا بهتر منظورم رو بفهمید اینکه بخوایم برای خالی شدن اتاقی از
دود پنجره رو باز کنیم ,لازم نیست که حتما همه در اون اتاق سیگار بکشند حتی کشیدن سیگار توسط یک نفر می تونه فضا را آلوده کنه و باز کردن پنجره ضرورت پیدا کنه!!
درباره پر شدن زمین از ظلم و جور هم اینجوریه که این پر شدن ظلم یعنی مردم همه مشتاق عدالتند اما عده ای مستکبر در حال ظلم و ستم اند و برای همین اعتراض مردم برانگیخته می شه و امروز هم می بینیم که مردم در همه جای دنیا نسبت به حکومت ها
معترض اند و این یعنی دنیا پر از ظلمه و مردم ناراضی اند و این حدیث معناش اینه که مردم همه خواستار عدالت اند و عده ای که
.درآمدشان از تجارت های خاص و فاسده ، می کوشند ظلم را ترویج دهند
.بنابراین، ظهور در شرایطیه که مردم خواهان عدالت هستن اما عده ای عدالت را نفی کرده و مستکبرانه ظلم می کنند
متوجه منظورم شدید؟
_بله استاد کامل متوجه شدم .ممنونم
_خواهش میکنم .دوستان دیگه هم اگه سوالی دارند در خدمتم
صدای همهمه دانشجویان بلند شد.انگار همگی در حال تحلیل اطلاعات یادگرفته شده بودند
_ان شاءالله جلسه آینده به شبهات دیگه میپردازیم .خسته نباشید .خانم ادیب شما چندلحظه بمونید کارتون دارم.
دانشجوها کم کم در حال ترک سالن بودند و من ایستاده بودم تا اطراف استاد خلوت شود.متوجه نگاههای دختران دیگر به خودم بودم .مطمئن بودم در ذهنشان چیزهای خوبی در مورد من وجود نداشت و قطعا تصورات ذهنی انها بخاطر پوششم بود.
وقتی استاد تنها شد به او نزدیک شدم و گفتم:
_بفرمایید استاد درخدمتم
_خانم ادیب شماره ام رو میدم خدمتتون هرسوالی که واستون پیش اومد تماس بگیرید تا جوابتون رو بدم .میدونم که
هنوز هم ذهنتون در گیر هستش
_ممنون استاد ولی اینجوری مزاحمتون میشم
_ مزاحمتی نیست.خوش حال میشم کمکتون کنم .پس لطفا
یادداشت کنید ....
_ممنونم با اجازتون خدا نگهدار
_خدا نگهدار
در حالی که حس خوبی از این جلسه و رفتار استاد گرفته بودم از سالن خارج شدم.
دیدگاهم نسبت به استاد بسیار تغییر کرده بود و در ذهنم او را دیگر یک استاد متحجر و امل نمیدیدم .بلکه حال به نظرم او فردی روشنفکر و با شخصیت بود که شاید مستقیم نگاهم نمیکرد ولی میتواند بدون قضاوت کمکم کند.
از این تغییر تصوراتم .بسیار خرسند بودم و همین هم باعث شده بود با حسی جدید و ناب به سمت خانه به راه بیفتم.
&ادامه دارد...
کــانــال یــا ضــامــن آهــو در ایــتـا
https://eitaa.com/joinchat/3606446091C2991c47d1d
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨