eitaa logo
دانلود
چرا باید یه چیزی تو دلم بهم بگه بیا ساعت ۵ صبح این خاطره بگو
نمیدونم چرا دلم میخواد اینو بگم روز تشیع اقا میخواستم برم اون ور خیابون یه مانعی بود بابد از روش میرفتم بعد من با اون چادر عبا نمیتونستم یه دختر بود یه تیشرت ازین استین بلندا تنش بود رو تیشرتش هم عکس حضرت آقا بود با یه شال مشکی سرش دستم گرفت کمکم کرد رد بشم خیلی مهربون بود اون لحظه خوشحالم کرد اکلیلی شدم
بی صبرانه منتظرم سفرنامه تموم کنم اینجا بزارمش.
چند روز پیش کربلا بودم به یاد تک‌تک ممبرگلیا و کانال دارای گل بودم از جمله خورشیدگردون،انجمن بیکاران کتابخون،مجمع یهودستیزان ایران گستر،دیالوگ،اره ما وطن پرستیم،طوفان کوچک،رهآد،گرافات شوریده یک گیاه سمی،ولان،تیکه‌ای ازمن،شب های حوا،سویم ماه،سلاطین دهه هشتاد و نود،نون بربری The Argan،زهرای‌علی،ته دیگ سیب زمینی،نون و پنیر ریحون،صرفات،اخگر،قدقد و عارفانه،اربی و خاندان بلک+دیگر نوادگان،خواهران بهشتی،مربم خالقی،کوثر خالقی،دیالوگ،مونس،چای نعنا،نورالهدی،نعنا فلفلی،راهین،سارا ایمنی،خانم نویسنده عین دال() معشوقه لوسیفر،ستاد مبارزه با بیکارا،ماه بانو،کانال شهید مصطفی علیخانی،شب‌های‌حوا،بچه های گروه حمایتی Lilium لطفا برسونید به دستشون لینک کانالا ندارم لینک هر کدوم خواستید بهم بگید تو ناشناس میزار براتون✨
مرسی ابوریحان سارام لطف کردیی . سلام خواهش میکنم من ممنونم از شما محتواهایی که میسازید خیلی رو تاثیر گذاشتن تلگنر هایی بود که خیلی جاها چشمامو باز کردن.
حس عجیبی داشتم دلم پر میکشید برای رفتن،اما نگران بودم انقدر درگیر عکس گرفتن و جزئیات شوم که هدف را فراموش کنم مگر می‌شود،او را فراموش کرد؟! مثل قبل برای خودم رویا بایی بافتم که امید داشتم واقعی شوند،دلم میخواست کنار ضریح امیرالمومنین ع نهج البلاغه بخوانم، حتما میخواستم تا قبل رسیدن به کربلا کتابم را تمام کنم میخواستم، انجا نماز شب بخوانم. شب بود دفعات قبل صبح راه می‌افتادیم کاش میشد نماز صبح نجف می‌بودیم امسال مهر زدن پاسپورت ها حس حال عجیبی داشت مثل سال های قبل نبود حتی حس میکنم مکان و فضای شلمچه هم عوض شده است منتظر بودیم دلم میخواست پیاده میرفتیم دلم مسیر مشایه را میخواست دلم میخواست راه بروم و با مولای خودم حرف بزنم قول قراری بزارم مثل سال قبل من قولی میدادم به اقا که باید تا سال بعد سر ان می‌ماند البته نه فقط سال بعدش بلکه تا اخر عمر سوار ماشین ها شدیم هم‌سفر های خوبی داشتم یادم نمی‌اید با ان ها سفر بد رفته باشم همیشه حالم با انها خوب بود حس امنیت و ارامش خوبی می‌دادند، دوستان خوبی بودند که من جز خوبی از انها ندیدم دوست داشتم بعد ها که بزرگ شدم هم با انها در ارتباط باشم دلم نمی‌خواست دوستانی مهربان مثل انها را از دست دهم راه افتادیم جاهایی را هم جا انداختم البته اما مهم نیست اصل ماجرا را میگویم درحین مسیر از طرف ان یکی ماشین کمی خوراکی به ما دادند  تعدادمان نسبت به دفعات قبل زیاد تر بود بنظرم نمیدانم اما سه ماشین بودیم چیپس خشم بود که مزه عجیبی میداد مانند سیر هرچه بود من خوشم امد اما بقیه نه مدتی در حال مسخره کردن چیپس بودیم تا زمان گذشت کمی گذشت تا برای نماز جایی توقف کردیم نمیدانم چرا سرویس بهداشتی جداگلنه برای بانوان داشتند از اینکه پخش مردان و زنان جدا نبود ناراحت شدم خداروشکر وضو داشتم انهایی که نداشتن با بطری ابی گوشه نماز خانه وضو میگرفتن اینقدر حواسم پرت بود که نماز صبحم را یک رکعت خواندم دوست داشتم نافله صبح هم بخوانم اما مهر کم بود باید بقیه هم نماز مبخواندند سوار ماشین شدیم باز کمی حرف زدیم تا راه افتاد هوا تاریک بود دلم میخواست میشد کتابم را بخوانم در راه زیارت عاشورا و دعای توسل خواندم دلم اشک میخواست که نصیبم نمی‌شد بعد نماز هم بعد مدت ها دعای عهد خواندم از اینکه خواندش را ترک کردم افسوس میخورم الان که اینها را مینویسم اهوا روشن است میخواهم کتاب بخوانم و این قسمت اول سفرنامه من بود قسمت اول مجنون یا ابوریحان جاده‌ای که منتهی میشود به نجف اشرف ۱۴۰۵/۵/۸ ۴:۵۶ به وقت عراق ۵:۲۷ به وقت ایران
حالا که این ها را مینویسم دیگر از سفر بازگشته‌ام، اما میخواهم هرچه را اتفاق افتاد در حد توانم به یادگار بنویسم، بعد از نوشتن قسمت اول که در راه نجف بودیم سعی کردم قسمت دوم را در ذهنم بنویسم کلمات را کنار هم گذاشتم تا به جمله تبدیل شدندن و جملات به بند و بند هایم به متنی که بخشی بود از سفر من بخشی بود از افکار من... یادم نمی‌اید دقیقا چه شد خوابیدم یا کتاب خواندم یا... اما به یاد دارم کمی با کلمات بازی کردم و تا انتها سفر، بخش اول کتابم را تمام کردم ولی متاسفانه به یاد ندارم که کجا بودم که بخش اول کتاب را کامل خواندم. راننده ماشین برای صبحانه نگه داشت و همراه دو راننده دیگر به جایی رفتند که احتمالا انجا مشغول استراحت و خوردن صبحانه‌شان شدند ما نتوانستیم چیزی بخوریم رستورانی بود که باید میرفتی مینشستی و میخوردی اما ما شرایطش را نداشتیم پس باید تا جایی که به موکبی برسیم صبر میکردیم از انجایی که مکان خلوتی بود تصمیم گرفتم بروم و وضو بگیرم گرچه صبح بود اما با خودم گفتم اگر تا اذان ظهر به نجف نرسیم و جایی که برای نماز توقف میکنند شلوغ باشد بهتر است وضو بگیرم یکی از همسفرانم که بسیار دوستش دارم لطف کرد و همراهم امد قبلا از انها برایتان کمی گفته‌ام مهربانند و دوست داشتنی. باز هم متاسفانه یادم نمی‌اید چه شد و چه کردم تا جایی که به اقامتگاه‌مان در نجف رسیدیم قرار شده بود کمی استراحت کنیم، بعد به سمت حرم راه بیوفتیم. صاحب اقامتگاه کمی برایمان تخم مرغ نان چای و پنیر محلی اورد من کمی از تخم مرغ ها خوردم بعد هم همراه هم سفره را جمع کردیم خانم ها شروع کردند به حرف کردن از شنید حرفا‌ها و خاطراتشان لذت میبردم اینکه حرف‌هایشان با دیگر جمع ها متفاوت است خاص بود انگار الکی نبود برای گذراند وقت نبود مفید بود و این برایم دلچسب بود تا اینجایش را یادمه اما باید کمی از دیگر همسفرانم بپرسم که بعدش چه اتفاقاتی افتاد کاش همان موقع مینوشتم اما گوشی‌ام شارژ نداشت و من هم شارژ مخصوصش را نبرده بودم کاش برده بودم... قسمت دوم مجنون یا ابوریحان آبادان ۱۴۰۵/۵/۱۱ ۴:۴۷
هدایت شده از Whispurr Diary
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عد لي حبیبی قلبی فارحم...❤️‍🩹 ‌