#معرفی_رمان
عنوان: انتقام دخترک کوچولو
نویسنده: Ava
ژانر: ترسناک، روانشناسی، درام نوجوانانه
مخاطب: نوجوانان ۱۰ تا ۱۵ سال
خلاصه:
ماهور، دختری ۱۲ ساله، در دنیایی از دروغ، خیانت و حسادت گرفتار میشود. او یاد میگیرد که نه همهی دوستان قابل اعتمادند و نه همیشه آدمها همدیگر را درک میکنند. وقتی تهدیدهای روحی و روانی اطرافش او را به چالش میکشند، ماهور باید با ترسها و دردهایش روبهرو شود و قدرت درک و بخشش را کشف کند.
پیام داستان:
درک شدن، بخشیدن و اعتماد به خود، بزرگترین انتقام و پیروزی در زندگی است.
#رمان
#انتقام_دخترک_کوچولو
#قسمت_۱
اول بریم سراغ معرفی؛
من مآهورم.یه خواهر دارم کوچیکتر از خودم ۷ سالشه
خودم۱۲ سالمه.
همچی از کلاس پنجمم شروع میشه، از اون موقع احساس کردم همچی رو حس میکنم.حتی دردی که نکشیدم! سال بعد بدتر شد. دیگه برام هیچی مهم نیست حتی دوستام. فقط به هنر و انیمه پی برده بودم انگار زندگیم تو نقاشی و انیمه بود.علاقم به گوش کردن آهنگ بیشتر شده بود حتی دیگه با آهنگ سناریو میساختم حتی در حال چرخ زدن تو گوشی.
فهمیدم بعضی از انسان ها بیهودن در حالی که اونا نزدیک ترین افراد به ما هستن ممکنه بهمون خنجر بزنن حتی همون دوست صمیمون که کل راز هامونو میدونه. به هیچکس نمیشه اعتماد کرد. فقط میشه به پدر، مادر و خواهر تکیه کرد. از اینجا داستان زندگیه من شروع میشه...
Writing :ava
#رمان
#انتقام_دخترک_کوچولو
#قسمت_۲
تو خونه بودم داشتم تکلیفامو مینوشتم دیدم رفیقم پیام داده که میخواد بره بازی گفت منم بیام باش.
حالا که رفتم تو دیدم که تو بازیه با یکی از دوستام که ازش متنفرم بازی میکنه منتظر موندم نیومد، دیگه رفتم خودم بازی کردم روز بعد رفیقمو با اونی که ازش متنفرم دیدم واقعا ناراحت شدم ولی نمیخواستم روزمو خراب کنم برا همین به خودم میگفتم تو تنها نیستی! حداقل عملکرد ولی سعی کردم برم پیش چنتا دیگه از بچه هامون . تو صحبتم باهشون کلی خندیدیمو اینا بعدش جالب اینجا بود هانا (رفیق صمیمیم)اومد توی یه ورقه نوشت قهری!؟ برای اینکه حداقل دل اون ناراحت نشه نوشتم نه بعد شروع کردم به خندیدن.برای اینکه عادی به نظر بیاد گفتم:من هیچ وقت باهات قهر نمیکنم اما در حقیقت اون حرفای توی دلم رو نمیفهمید. نمیدونم چرا من همیشه باید اول بگم ببخشید. همه فکر میکنن من بیخیال همچیم و برونگرام در ضمن اینجور نیست بلکه من درونگرایی هستم که میخنده اما درونش گریه میکنه. همیشه دوستمو درک میکنم اما اون چی؟ فقط بلده آدمو خراب کنه تو چی بهتره؟همونجا فهمیدم بعضی آدما لیاقت درک شدن ندارن…
فقط لیاقت فراموش شدن دارن.
Writing:ava
#رمان
#انتقام_دخترک_کوچولو
#قسمت_۳
امروز تو سرویس بودم داشتم میرفتم مدرسه، تصمیم گرفتم دیگه اون آدمه شاد نباشم و انتقام تمامی زخمایی که بهم زدنو ازشون بگیرم. خونو افسردگی که برای اون ها کشیدم.رفتم مدرسه باز که خواسته بودم اون ادم همیشگی نباشم اون لبخندامو فراموش کنم خواستم با یکی از بچه هامون شوخی کنم که یدفعه سرم داد زد اون موقع بود که احساس انتقامم اومد.سعی کردم جلوشو بگیرم اما اون گفت:تو چطور میتونی با این همه ناراحتی بقیه بخندی هان؟؟ چخبر ته انگار یه شیشه تو قلبم شکست.داد زدم و همه روشون برگشت به من:من همیشه خندونم تا بقیه رو خوشحال کنم تا اونا مث من هم غمگین نشن نمیفهمی چقد زجر کشیدم. چقدر ناراحت شدم فکر میکنید فقط خودتون اینجورید؟ بعد رومو برگردوندمو دوییدم رفتم طبقه ی بالا روی صندلی نیمکت نشستم دوستم با یکی دیگه بود. از حال من خبر نداشت که نداشت! وقتی اومد بهش گفتم:برو برووو جامونم عوض میکنم نمیخوام پیشت باشم برو پیش همون دوستت نیازی به من نداری. گفت چرا؟ بعد گریه کرد من برو یه خودم نیاوردم رفتم به دبیر گفتم جامون رو تغیر بده تا من پیش اون نفله نباشم.ادامه دار....
Writing:ava
#رمان
#انتقام_دخترک_کوچولو
#قسمت_۵
دیگه اون لبخند مصنوعی رو نداشتم. داشتم توی زنگ ورزشمون بدمینتون بازی میکردم با یکی از بچه ها. یکی از اون بقلیامون که داشت بازی میکرد راکتو زد تو کلم انقدر درد گرفت که نگووو منم رفتم سراغ انتقام حالا حدس بزنید اون کی بود؟ دوست صمیمیم که یه عذر خواهی هم نکرد به خاطر اینکه زده بود تو سرم واقعا شرمش نمیشد! اومد جلوم که به توپ ضربه بزنه همون موقع توپ منم فرا رسید.یزره محکم تر از قبل زدم و گفت:آیییی،کمرم!منم خندیدم و رفتم ادامه بازی بعد گفت:یه کلام میگفتی ببخشید بیشعور! من گفتم:هرچه کنید به خود کنید و رومو برگردوندم اونور.
هی به اون سه نفری که داشتن باهاش بازی میکردن میگفت:خیلی محکم زد ببخشید که نگفت هیچی تازه باهامم بد رفتار کرده.با لحنه گریه کردن* هم تیمیم گفت چرا انقدر لبخندت داره ترسناک میشه؟ گفتم:این تازه شروع داستانه...
Writing:ava
#رمان
#انتقام_دخترک_کوچولو
#قسمت_۶
داشتم تو کلاس راه میرفتم که یکی از بچه هایی که دستش خیلی محکمه گفت:بشین میزنمتاااا گفتم :به تو چه! گفت:ماهور واقعا میزنمتا گفتم:بزن فکر کردم نمیزنه اما محکم زد تو کمر من خیلی سوخت انگار که در اتیش سوختم!برگشتم که یه سیلی محکم بزنم تو صورتش، اما دستم رو نگه داشتم. خودش هم از ترس به عقب رفت انگار که یه شیطان پشتم باشه دیگه داشت اون روم بالا میومد که یدفعه معلم اومد تو کلاس رفتیم نشستیم سر جاهامون.
بعد از ظهر هم که رفتم کلاس زبان اونجا همکلاسی زبانم یه دختر کوچولویه ( یکیشون ) هعی با من دعوا میکر.
یه نگاه ترسناکی بهش انداختم که خودشو گم کرد گفت چرا اینطور نگاه میکنی؟
یه نیش خند زدمو برگردوندم سرمو
تنها بچه ایه که همه تو کلاس ازش بدشون میاد.
Writing:ava