#رمان
#انتقام_دخترک_کوچولو
#قسمت_۱۳
پلیسها شیما رو گرفتن.
نه اینکه دستگیرش کنن…
واقعاً گرفتنش.
به والدینش زنگ زدن:
— «الو؟ با سلام. ۱۱۰ هستم. دخترتون یکی از دوستاش رو گروگان گرفته و تحت فشار شدید قرار داده. لطفاً سریع به این آدرس مراجعه کنید.»
من هم به مامانم خبر دادم تا با مامان سمیرا بیان.
چند دقیقه بعد، مامان شیما رسید.
پلیس با لحنی جدی گفت:
— «دختر شما افسردهست. باید حتماً به روانشناس مراجعه کنه. نزدیک بود باعث مرگ دوستش بشه و قصد داشته از نظر ذهنی و روانی به بقیه آسیب بزنه.»
مامان شیما با صدایی لرزون گفت:
— «من… واقعاً خبر نداشتم. معذرت میخوام.»
مامان من و مامان سمیرا هم رسیدن.
ما رو بغل کردن و پرسیدن:
— «حالتون خوبه؟»
گفتم:
— «بدک نیستم…»
سمیرا آروم گفت:
— «من خوبم. ولی وقتی ماهور رو فهمیدم، فهمیدم اون یه درونگراست. حرفایی که تو مدرسه میزد تازه برام معنی پیدا کرد.»
اون لحظه فهمیدم،
گاهی درک شدن
از هر انتقامی قویتره…
Writing:ava
#رمان
#انتقام_دخترک_کوچولو
#قسمت_۱۴
#پایان
روز از آن روز گذشت.
وقتی سمیرا منو درک کرد، انگار آرامشی عمیق توی مغزم موج زد.
روی نیمکت نشسته بودم. سمیرا کنارم نشست و گفت:
— «بالاخره تونستم درکت کنم… فهمیدم چه دردهایی کشیدی و نادیده گرفته شدی.»
لبخند ملیحی زدم.
خوشحال بودم. حالا شیما آرامش پیدا کرده بود، به روانشناس مراجعه کرده و تحت مراقبت بود.
خوشحال بودم چون بالاخره این بازی روح و روانی پایان یافته بود و خودم هم درک شده بودم.
درک شدن… مزهی خوبی داشت.
سمیرا ادامه داد:
— «میخواستم یه چیز دیگه هم بگم… تو دوست من هستی و همیشه خواهی بود. هیچ وقت تنها نیستی.»
و با این جمله، حس کردم دنیا دوباره جای امنی برای من شده.
— پایان
Writing:ava
یونا:)
#معرفی_رمان عنوان: انتقام دخترک کوچولو نویسنده: Ava ژانر: ترسناک، روانشناسی، درام نوجوانانه مخاطب: ن
اول معرفی رو بخونید بعدش رمان رو مطالعه کنید❌.
عنوان موقت: بازی مرگ ذهن
ژانر: ترسناک روانشناسی، نوجوان/جوان
مخاطب: نوجوانان ۱۲ تا ۱۶ سال
خلاصه اولیه داستان:
ماهور، دختر ۱۲ سالهای که هوشمنده ولی درونگراست، متوجه میشود که یک نفر یا گروهی، بازیهای ذهنی خطرناکی برای او و دوستانش ترتیب دادهاند.
پیامها و سرنخها به صورت ناشناس میآیند و هر حرکت ماهور زیر نظر گرفته میشود.
هر معما و تهدید، ترسهای پنهان او و دوستانش را آشکار میکند و ماهور باید تصمیمهای سخت بگیرد: نجات خودش، نجات دوستانش، یا روبهرو شدن با حقیقت ترسناک پشت این بازی ذهنی.
#رمان
#بازی_مرگ_ذهن
#قسمت_۱
اسمم ماهور. ما چهار تا دوست بودیم.
یکی سمیرا یکی نوا یکی سارا .
این بازی از وقتی شروع شد که یک نفر روی میز ماپیام هایی مینوشت.
صبح از راه رسیدم نوا و سمیرا و سارا دور میزمون
«میز منو سمیرا»جمع شده بودن.
رفتم کیفمو گذاشتم، گفتم:چیشده؟
سسمیرابدون اینکه چیزی بگه به نوشته ی رویه میزمون نگاه کرد انگار با اون نوشته آشنا بود. مثل ماجرای قبلی..
آدرس یه مکان بود. عجیب بود. انگار میخواست یه بازیه روح و روانی راه بندازه..
اما اون بازی نیست..
تهدید نیست..
دعوت نامه به بازیه روح و روانه.
پایین اون نوشته بود اگه نیاین با خودتون شروع میشه...
دستم یخ زده بود..
کلاس انقد ساکت بود که صدای ضربان قلب نوا به گوش میرسید. بدن سارا بدجور میلرزید. دست سمیرا انقدر یخ بود! هممون ترسیده بودیم.
Writing:ava