eitaa logo
یونا:)
15 دنبال‌کننده
16 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پلیس‌ها از راه رسیدن. من متروکه رو نشونشون دادم اما خودم وارد نشدم. از شیما خبری نبود، انگار هنوز تو همون متروکه قایم شده بود. سمیرا رو از اونجا بیرون آوردن و من تمام ماجرا رو براشون تعریف کردم. بعد پلیس‌ها رفتن دنبال پیگیری. یکی از اونا با تعجب پرسید: — «مطمئنی یه دختر با این سن می‌تونه این کارو بکنه؟» — گفتم: «شاید اون تحت فشار و تنهایی بوده…» — گفت: «عجیبه!» یدفعه صدای شیما بلند شد: — «تسلیمم!» لحظه‌ای سکوت شد. بعد ادامه داد: — «اعتراف می‌کنم، گروگان گرفتم تا بفهمن درد فقط مال خودشون نیست.» تو ذهنم گفتم: «همون تجربه‌ای که خودم کشیده بودم…» صدای آژیر پلیس از دور میومد و می‌فهمیدم، این بازی بالاخره پایان پیدا کرده… اما اثرش هنوز تو ذهنم مونده بود. Writing:ava
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پلیس‌ها شیما رو گرفتن. نه اینکه دستگیرش کنن… واقعاً گرفتنش. به والدینش زنگ زدن: — «الو؟ با سلام. ۱۱۰ هستم. دخترتون یکی از دوستاش رو گروگان گرفته و تحت فشار شدید قرار داده. لطفاً سریع به این آدرس مراجعه کنید.» من هم به مامانم خبر دادم تا با مامان سمیرا بیان. چند دقیقه بعد، مامان شیما رسید. پلیس با لحنی جدی گفت: — «دختر شما افسرده‌ست. باید حتماً به روان‌شناس مراجعه کنه. نزدیک بود باعث مرگ دوستش بشه و قصد داشته از نظر ذهنی و روانی به بقیه آسیب بزنه.» مامان شیما با صدایی لرزون گفت: — «من… واقعاً خبر نداشتم. معذرت می‌خوام.» مامان من و مامان سمیرا هم رسیدن. ما رو بغل کردن و پرسیدن: — «حالتون خوبه؟» گفتم: — «بدک نیستم…» سمیرا آروم گفت: — «من خوبم. ولی وقتی ماهور رو فهمیدم، فهمیدم اون یه درون‌گراست. حرفایی که تو مدرسه می‌زد تازه برام معنی پیدا کرد.» اون لحظه فهمیدم، گاهی درک شدن از هر انتقامی قوی‌تره… Writing:ava
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روز از آن روز گذشت. وقتی سمیرا منو درک کرد، انگار آرامشی عمیق توی مغزم موج زد. روی نیمکت نشسته بودم. سمیرا کنارم نشست و گفت: — «بالاخره تونستم درکت کنم… فهمیدم چه دردهایی کشیدی و نادیده گرفته شدی.» لبخند ملیحی زدم. خوشحال بودم. حالا شیما آرامش پیدا کرده بود، به روانشناس مراجعه کرده و تحت مراقبت بود. خوشحال بودم چون بالاخره این بازی روح و روانی پایان یافته بود و خودم هم درک شده بودم. درک شدن… مزه‌ی خوبی داشت. سمیرا ادامه داد: — «می‌خواستم یه چیز دیگه هم بگم… تو دوست من هستی و همیشه خواهی بود. هیچ وقت تنها نیستی.» و با این جمله، حس کردم دنیا دوباره جای امنی برای من شده. — پایان Writing:ava
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یونا:)
:))
ادیت بنده؛
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عنوان موقت: بازی مرگ ذهن ژانر: ترسناک روانشناسی، نوجوان/جوان مخاطب: نوجوانان ۱۲ تا ۱۶ سال خلاصه اولیه داستان: ماهور، دختر ۱۲ ساله‌ای که هوشمنده ولی درونگراست، متوجه می‌شود که یک نفر یا گروهی، بازی‌های ذهنی خطرناکی برای او و دوستانش ترتیب داده‌اند. پیام‌ها و سرنخ‌ها به صورت ناشناس می‌آیند و هر حرکت ماهور زیر نظر گرفته می‌شود. هر معما و تهدید، ترس‌های پنهان او و دوستانش را آشکار می‌کند و ماهور باید تصمیم‌های سخت بگیرد: نجات خودش، نجات دوستانش، یا روبه‌رو شدن با حقیقت ترسناک پشت این بازی ذهنی.