#رمان
#بازی_مرگ_ذهن
#قسمت_۱
اسمم ماهور. ما چهار تا دوست بودیم.
یکی سمیرا یکی نوا یکی سارا .
این بازی از وقتی شروع شد که یک نفر روی میز ماپیام هایی مینوشت.
صبح از راه رسیدم نوا و سمیرا و سارا دور میزمون
«میز منو سمیرا»جمع شده بودن.
رفتم کیفمو گذاشتم، گفتم:چیشده؟
سسمیرابدون اینکه چیزی بگه به نوشته ی رویه میزمون نگاه کرد انگار با اون نوشته آشنا بود. مثل ماجرای قبلی..
آدرس یه مکان بود. عجیب بود. انگار میخواست یه بازیه روح و روانی راه بندازه..
اما اون بازی نیست..
تهدید نیست..
دعوت نامه به بازیه روح و روانه.
پایین اون نوشته بود اگه نیاین با خودتون شروع میشه...
دستم یخ زده بود..
کلاس انقد ساکت بود که صدای ضربان قلب نوا به گوش میرسید. بدن سارا بدجور میلرزید. دست سمیرا انقدر یخ بود! هممون ترسیده بودیم.
Writing:ava