eitaa logo
خونهـ دل:))🫀🏠
1.2هزار دنبال‌کننده
92 عکس
0 ویدیو
0 فایل
﴿بسم‌الله﴾ 𓂃★𓂃 ࣭★𓂃 ࣭★𓂃 ࣭★𓂃 ࣭★ ‹چنل ِ خونهـ دل:))🫀🏠 تقدیم‌میڪند ؛ دراینجـٰاتـِرِندتَـرین‌ حَرف های دلی تَـقدیم‌ِشُـما میشَـود. 𓂃★𓂃★𓂃 ࣭★𓂃 ࣭★𓂃 #تابع‌قوانین‌‌جمهوری‌‌اسلامی‌ایران‌ کپی؟ لاممنوع فور کن ❌ (استفاده شخصی مجاز ) تبلیغ: @nar_i89
مشاهده در ایتا
دانلود
من اهل عشق و عاشقی نبودم اما تو از کنارم رد شدی و... " جانم به دکمه ی پیراهنت گیر کرد "
خیلی بده که فکر کنم مزاحم کسی هستم که دوست دارم ساعت ها باهاش صحبت کنم🤌🏻💔
خونهـ دل:))🫀🏠
تو !؟ توهَّــمً 𝑴𝒂𝒉𝒆🌖مًَنِــيَٖ‌ هَّـمً 𝑱𝒂𝒏𝒆🫀مًَــنِٖ
تو !؟ با تو هر روز که میگذره حس میکنم بیشتر از قبل دوستت دارم بیشتر از قبل دلم میخواد پیشت باشم بیشتر از قبل دلم واسه نگاهت تنگ میشه بیشتر از قبل دلم برای آغ.وشت تنگ میشه تو توی وجودت چی داری که انقدر منو آروم میکنه اینو بدون که تو پناه امن منی💍🤍 ‌‌‌‌
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
محرم من بود اما بعد فسخ نکاح داشت عروس کسی دیگه می‌شد... قشنگ‌ترین دختری بود که تو عمرم دیدم بودم، چشمای درشت مشکی‌اش دل و دینمو می‌برد. باباش خواسته بود یه مدت کوتاه محرم من بشه؛ اونقدر شیفته‌ش بودم که نگفتم چرا انقدر میگه محرمیت کوتاه مدت؟ دلم براش لرزیده بود؛ دلم استشمام عطر خاصش رو می‌خواست و نبود؛ در به در دنبالش بودم اما آب شده و به زمین رفته بود. درست وقتی از پیدا کردنش ناامید شدم یکی خبر داد داره عروس میشه. آدرس یه سالن آرایشی رو بهم داد و گفت: - تا قبل اینکه عروس من بشه میتونی یبار دیگه ببینیش، بعدش اطرافش پیدات شه نفستو می‌گیرم آقای قاضی! تماس‌و قطع کرد؛ با حالی خراب به آدرس زل زدم؛ محله‌ی پرتی بود، عشق منو این خراب شده می‌برد آرایشگاه؟‌‌ هرچند اون لعبت اصلا نیازی به سرخاب سفیداب نداشت، همینطوریشم منو اسیر خودش می‌کرد. پامو رو گاز گذاشتم و تخت گاز به اون سمت روندم. یکساعت کلافه و عصبی همون حوالی قدم زدم تا بالاخره با باز شدن در چشمم بهش خیره موند. موهاش فر شده و تو صورتش ریخته بود؛ لباس عروس تن قشنگش و قاب گرفته بود و چشماش سرخ بود. به سمتش خیز برداشتم ؛ با دیدنم شوکه نگاه کرد و خواست فرار کنه که... https://eitaa.com/joinchat/1083246190Cd85ab50518
هدایت شده از گسترده 8 ساعته
ساعت 7:15 صبح پاک شه. گسترده 8 ساعته‌.
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
یه رمان با یه عشق ممنوعه😱😱😱❌❌❌❌ من قیامم؛ مردی که دنیایش میان بوی روغن، آهن و صدای برخورد فلزات می‌گذرد من با تمامِ تعصب و غیرتی که در رگ‌هایم جاری است، در برابرِ نگاهِ خجالتیِ او، بازنده و بی‌دفاعم. آتنا، آن ستاره‌ی کوچک و آرام، که ده سال از من کوچک‌تر است، تمامِ آرامشِ وجودم را با یک لرزشِ خفیفِ لب‌هایش به بازی می‌گیرد. ما در سایه‌هایِ تاریکِ ترس و از میانِ شکاف‌هایِ سکوت، رابطه‌ای پنهانی ساخته‌ایم؛ رابطه‌ای که بویِ خطر و عشق می‌دهد.❌❌❌❌❌ اما حالا، سکوتِ همیشگیِ میان ما، به فریادی بی‌صدا بدل شده است. آتنا، با آن نگاه‌هایِ لرزان، حقیقتی را در دل حمل می‌کند که تمامِ دنیایِ محکمِ من را به لرزه درآورده است.😢😢 با این بارداری، دیگر نه پنهان‌کاری کارساز است و نه سکوت، امنیتِ دنیایِ ما در حال فرو ریختن است. حالا که طوفان در راه است، من باید میانِ عشق به او و جنگ با تمامِ جهان، راهی برای نجاتِ این ریشه‌یِ کوچک پیدا کنم. https://eitaa.com/joinchat/1924335205C886e4baa0f بیا اینجا تا این رمان خفن و از دست ندادی ❌❌❌❌🤫🤫🤫🤫
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
یه رمان از یه عشق ممنوعه با صحنه های ...😱😱😱😱❌❌❌❌ میانِ بوی روغن و آهنِ کارگاه، نگاهِ تند و مالکیت‌طلبِ «قیام»، تمامِ تنِ لرزان و خجالتیِ «آتنا» را به آتش می‌کشید. او مردی بود با دست‌هایی خشن و غیرتی ... آتنا، در میانِ سایه‌ی سنگینِ برادرانش، از لذتِ ممنوعه و ترسی که میانِ قلبش می‌دوید، بی قرار بود. اما وقتی رازِ بارداریِ او در شکمِ کوچک و لرزانش جوانه زد، جرقه‌یِ یک انفجارِ بزرگ در میانِ این عشقِ پنهانی روشن شد. https://eitaa.com/joinchat/1924335205C886e4baa0f ❌❌❌❌❌😱😱😱😱😱😱
تا حالا بهت دروغ نگفتم. ولی اگه گفتم (دیگه مهم نیستی برام) دروغ گفتم:) 👀
الان فقط نیاز دارم از تو گوشیم بکشمت بیرون و bغلت کنم؛ تا همه ناراحتیام و دلتنگیام یادم بره🙂💕
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا