کل پاییز سراغ این دفتر نیومدم 🍂
یه حس سردرگمی بدی داشتم 😵💫
یه حسی که شاید نتونم خوب توصیفش کنم 😔
اما احتمال میدم تغییر بعضی چیزا تو اطرافم باعثش بود ☹️
تازه تونستم به پذیرش خیلی از چیزا برسم✅
تازه تونستم یکم خودمو جمع و جور کنم🧹
این سه ماه آخر سال نه به خاطر اینکه سه ماه آخر ساله ✖️
فقط و فقط به خاطر اینکه سه ماه طلایی کل ساله 🎖️
فقط و فقط به خاطر اینکه رجب و شعبان و رمضانه برام خیلی مهمه 😍
امروز گفتم با دفترم آشتی کنم 😇
دستمو گذاشتم روش بسم الله گفتم🤲🏼
انشاالله که همراه خوبی برام توی این سه ماه باشه 🩷
یه سری فایلها هم هست که میخوام برم پرینت بگیرم و روزانه در حد توانم انجام بدم و پر کنم 📝
براتون فایلشو اینجا میذارم🗃️
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
۱۰ دقیقه است فقط درگیر ایشونم تا یه مهر رو غلط گیر بگیرم و بکنم دی
یه دفعه الان مارکشو دیدم و یاد یه چیز بامزه افتادم
یه دفتر خاطرات دارم مال بچگیهامه
توش هر چند روز یه بار یه چرت و پرتایی مینوشتم
یکی از چرتوپرتام 😅 مال روز شنبه اول مهر سال ۸۵ هست.
چون به این غلطگیره ربط داره براتون میذارمش
فقط قول بدین زیاد نخندین بهم 😬
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
خود دفتر (دارا و سارا) سم
خطم سم
محتوا از اون دو تا سمتر 🙄
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
1_22845843699.pdf
حجم:
313.8K
اینم فایلی که قولش رو داده بودم
ببخشید دیر شد
﷽
مهمان برنامه شبکه یک، همین الان، آقای داوود امیریان هستن.
دوران قشنگ نوجوونی من با خوندن کتابای ایشون گذشت. یادم نمیره رفته بودیم شمال، از طرف سرکار بابا ویلا داده بودن، توی ویلا کتاب بود و کتابای نوجوونش کتابای ایشون بود و من با اینکه قبلا از کتابخونه گرفته و خونده بودم بازم نشستم همش رو خوندم. یادمه بزور کتابو از دستم میگرفتن تا ببرنم بیرون بچرخیم. خونه که بودیم مامانبزرگ تقتق فندق تازه میشکست و من میخوردم و با کلمه به کلمه کتابا قهقهه میزدم.
یکی از سالهای معلمی توفیق شد برای کلاس کتابخوانیمون یه گفتگوی مجازی با آقای امیریان داشتیم، آخرای جلسه از طنازیشون اشک ما و بچهها در اومده بود.
بزنید ببینید لذت ببرید
برای نوجووناتون کتاب خوب بخرید. کتابای آقای امیریان کتابای خوبین.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
الان زیرنویس رو دیدم
مهمترین چیزی که میخوام، اینه بتونم ماه رجب امسال رو درک کنم، میدونم بیشتر از ظرفیتم دارم حرف میزنم. اما امید دارم به لطف خدا ... گوشه چشمم به اعتکافه و اینکه خدا همه موانع رو برداره سه روز برم تو آغوشش ...
ان شاءالله تکتک کسایی که تا حالا نرفتین اعتکاف، همین امسال خود امام علی ببرتتون و نمکگیرتون کنه و از سالای بعدش، هرسال پر پر بزنید برای درک این قرار عاشقانه
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
کی زد ببینه؟
شنیدین مجری چی گفت؟ 😅
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
غمگینم
چون یه تخفیف 45 درصدی کتاب رو الان دیدم
الان که یه هفته از اتمامش گذشته 😐
چرا اون موقع ندیدم انقدر منو نمیسوزونه که چرا الان دیدم 😵💫
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
اینجا نشستهام. پلکهایم سنگینند، خیلی.
آدمهای جلوی رویم نماز میخوانند. یک دست را بالا گرفته و یک دستشان تسبیح میچرخانند. خانمی ۱۰ متر آنطرفتر نشسته و یک ساعت است با بقیه حرف میزند. اوایل میفهمیدم چه میگفت اما الان فقط میشنوم. کلماتی مثل شادونه، شهید فخریزاده، کوه خضر، تولد، شعبان، حلوا و دمکنی میگوید و ذهنم هرکار میکند نمیتواند هیچ ربط منطقی بینشان پیدا کند.
خانم سمت چپیام دارد طرز تهیه آشرشته بدون کشک را از یک سایت آشپزی با صدای بلند میبیند. به من میگوید بیا سمت من راحت تکیه بده، تشکر میکنم و میگویم راحتم. خودش کمی به خانمی که دارد حرف میزند نزدیک میشود و صدای گوشیاش را کم میکند. کمکم خودش را وارد بحثشان میکند. الان دارند درمورد خانه صحبت میکنند.
شکلاتی دیگر را گوشه لپم میچپانم. این سومی است. برای چند دقیقهای بیدار نگهم میدارد و میتوانم چند خطی دعا بخوانم. قبل اینکه اولی را بخورم داشتم زیارت حضرت معصومه را میخواندم. روی عبارت بنت امیر المومنین ذهنم قفل کرده بود. فارغ از اینکه کجا هستم و زیارتنامه چه کسی را میخوامم، ذهنم داشت تحلیل میکرد که اینجای زیارت نامه چرا اشتباه نوشته و باید میگفت همسر امیرالمومنین، اولین شکلات را که چپاندم توی دهانم و نفهمیدم چطور قورتش دادم، مغزم از حالت استندبای درآمد و خنده تلخی زدم و دعا را ادامه دادم.
گوشه چشمم دارد میبیند که خانم سمت راستم تند تند از روی کتابی در دفترش رونویسی میکند. نمیتوانم محتوا را بیینم فقط حس میکنم کتاب شعر است.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ اینجا نشستهام. پلکهایم سنگینند، خیلی. آدمهای جلوی رویم نماز میخوانند. یک دست را بالا گرفته و
از آنجایی میگویم کتاب شعر است که دارد همزمان انگار تصنیفی را زمزمه میکند. لحن آهنگینش با حرکات دستش هماهنگ است. هر جا دستش متوقف میشود زمزمهاش هم قطع میشود. دل به دریا میزنم و سر برمیگردانم. دارد از روی صفحه آخر کتاب دعا چیزی را مینویسد. خانم سمت چپیام خودش را به من نزدیک میکند و شروع میکند به یس خواندن. از آن خواندنهایی که آدم بیاختیار خودش را به چپ و راست، یا عقب و جلو، تکان میدهد. زائری پاکستانی، با وجود این همه جا، اد میآید روبروی من یه نماز میایستد. حس میکنم الان است که در سجده سرش یه پایم یا پایم به سرش بخورد. پاهایم را تا جایی که میتوانم جمع میکنم. صفحه آخر زیارتنامه را باز میکنم. بیت اول را که میخوانم چشمم گرم میشود:
همسایه سایهات به سرم مستدام باد
لطفت همیشه زخم مرا التیام داد.
بقیهاش را میدانم. چقدر سهشنبه شبهایی که از کرج میکوبیدم و میآمدم قم، این شعر را میخواندم و همسایگی خانم را طلب میکردم. چه بد همسایهای شدم اما. شعر را تا ته میخوامم و بغضم میشکند. خانم عربی ساعت را میپرسد. پنج انگشتم را نشانش میدهم. یادم نمیآید پنج به عربی چه میشد. ساعت اذان را میپرسد و میگویم اربعین دقائق. شکرا حبیبتی میگوید و قامت نماز میبندد.
خانم سمت راستیام رفته. خانم سمت چپیام اطراف را میپاید و وقتی خادمی را در دایره دیدش نمیبیند، کم کم به پهلو دراز میکشد. شکلات دیگری را گوشهی لپم میچپانم. چقدر اینجا همه چیزش شبیه بهشت و آدمهایش است، غیر از من.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book