سلام از خونه
بعد ۴ روز دوری
و اینکه
آماده باشید برای فصل جدیدی از
#سفر_با_عینک_زعفرانی
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
هرسال، توی اهداف سالم، در قسمت سفرها، زیرشاخهی زیارتی، مینویسم دو سفر کربلا. یکی اربعین و دیگری یک زیارت مفصل. زیارت مفصل در نظرم یعنی اینکه هرجایی در عراق هست، حتی اگر سند ضعیفی درمورد منسوب بودن به فرد موردنظر دارد، بروی و رجاءً سلامی بکنی.
هیچ سالی این رؤیا محقق نشد. میگویم رؤیا، چون حتی موقع نوشتنش در دفتر آن سال، در ذهنم چرخ میخورد:
ـ با این گرونیا، با وجود شاغل بودنت، عمراً بتونی سفری غیر اربعین بری.
و بعد با آه، میرفتم سراغ هدفها و برنامههای بعدی.
امسال، نمیخواستم در اهداف سالانه، زیارت کربلای غیراربعینی بنویسم. بعضی از اساتید برنامهریزی میگویند که هدفی که سه سال متوالی نتوانستی اجراییاش کنی، باید کنار گذاشته شود تا واکاوی کنی ببینی موانع رسیدنت به آن هدفها چه بوده و چگونه میتوانی موانع را برداری. اما اعتقاداتم چیز دیگری میگفتند. میگفتند بنویس، شده ده سال پشت سر هم بنویس، تو زیاد بخواه، خدا خودش به اندازه مصلحتت کاسهات را پر میکند. تو کاسه بزرگ ببر، نصفه شدن یک کاسه بزرگ خیلی بهتر از سرریز شدن یک کاسهی کوچک است.
از مهر وسوسهی کربلا رفتن رهایم نمیکرد. برایش پول پسانداز کردم و از اینسمت و آنسمت پیگیر کاروانهای مختلف بودم. چند کاروان خوب با قیمت مناسب در اینستا پیدا کردم. تصمیم داشتم اواخر رجب یا اوایل شعبان دیگر رفتنم را نهایی کنم که غربپرستهای وطنپرستنما، کاسهکوزهام را به هم ریختند. اینترنت ملی شد و حوصله گشتن دنبال راههای نفوذ به اینستا را نداشتم. در ایتا هم چند کاروان دیده بودم ولی چون گزارشی از سفر نمیگذاشتند، نمیتوانستم بهشان اعتماد کنم. از طرفی دیگر، مسأله نبودن همسفر معضل جدی شل شدن پاهایم برای رفتن بود. پیشنهاد سفر سهونیم روزه را به هرکس میدادم، یا آهونالهی خستگیاش از همینجا بلند میشد یا بهانه شوهر و بچه و خانه زندگیاش را میآورد.
نیمه شعبان، مسئولان محترم قم، دیر، خیلی دیر تعطیلی سه شنبه را اعلام کردند. درحالی که در فکر این بودم برای سفر چه چیزهایی بردارم، به همان کاروانهای رمزآلود ایتا پیام دادم و آنها هم برایم سنگ تمام گذاشتند و در چشم برهم زدنی، ذوقم را کور و امیدم را ناامید کردند.
دوست داشتم دفترم را بردارم و روی کربلای مفصل غیراربعین، یک خط سیاه پررنگ بکشم و بلند بگویم: دیدی نشد؟
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت اول
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
برای تعطیلات ۲۲ بهمن، هزار پلن مختلف جلو رویمان چیده شده بود. مامان از یکماه قبلش زنگ زده بود که برویم کرج راهپیمایی و بعدش هم برویم قزوین.
دو سه تا از اقوام و دوستان هم دوست داشتند از فرصت تعطیلات استفاده و نوبت دورهمی ماهانهشان را همین زمان بگذارند.
از طرفی شیفت حرم هم داشتیم و باتوجه به بیماریهای مکرر چند هفته اخیر، غیبت در شیفت داشتیم و حس میکردم این هفته را نرویم، مهر اخراج روی پیشانیمان خواهد درخشید.
خودم هم احساس میکردم نیاز به استراحت سه روزه، یک استراحتِ بخواب، غذا بخور، نماز بخوان و دوباره بخواب، دارم.
وسط این گیرودار، پیام سفر یکی از کاروانهای عتبات را دیدم. میدانستم شرایطش را ندارم. سرفهها، امانم را بریده بود و امکان نداشت با این حجم از سرفه بتوانم چنین سفری را تاب بیاورم.
در خانه چرخ خوردم. برای اینکه دوباره آخر هفته به عذاب وجدان اینکه:
ـ بیا زهرا خانم، امام حسین طلبیده بودت ولی تو هیچ تلاشی نکردی.
نیفتم، خودم را روی مبل تکنفره کنار میز تلفن رها و شروع کردم به زنگ زدن. به هر کسی که فکر میکردم یکدرصد ممکن است در این سفر با من همسفر شود زنگ زدم. کاری به اخلاق و خوشسفری فرد نداشتم. صرفا خواستم نشان دهم که من تلاشم را کردم ولی کسی قبول نکرد.
آخر آن هفته که رفتیم کرج، تقریبا همه آب پاکی را روی دستم ریخته و جواب منفیشان را داده بودند.
همسرم خیلی حرفی نداشت تنهایی بروم، اما برای خودم تنهایی کربلا رفتن، وقتی حتی یک نفر را هم در کاروان نشناسی، چیز وحشتناکی بود. لیست تمام حوادثی که ممکن است اتفاق بیفتد در ذهنم ردیف میشد و بدنم را میلرزاند.
برای خارج کردن تهماندهی عذاب وجدان در دلم، و انداختن تقصیر گردن خود حضرات جهت نطلبیدن، پیامی آماده کردم و در گروههای دوستانهام فرستادم. همان لحظه حس به غلط کردن افتادن گریبانم را گرفت. حالا باید به سیلی از سوالها درمورد نحوه رفتن و کی و کجا و چرا و ... جواب میدادم.
خیلی سوسکی از یکی دوتا از گروهها پیامم را پاک کردم. فکر همسفر شدن با دو سه نفر خاص از اعضای آن گروهها، تنم را میلرزاند و مطمئنم میکرد سفر کربلایم، میدان نبرد حق و باطل و ظالم و مظلوم خواهدشد.
در راه برگشت از کرج بودیم. خوابم میآمد. چاوشی میخواند:
زمستون شده از این سایه ی جگر خون شده سراغی بگیر
و من، در حسرت یک سفر مفصل کربلا که باز هم قسمتم نمیشد، میسوختم.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت دوم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
خانوم الف یکدفعهای گفت میآید. از بین دایرهی دوستان فعلیام، تنها کسی بود که میدانستم شرایطش برای سفر مجردی از همه جورتر است. از همان اول هم خواستم به خودش بگویم ولی آنقدر خودم مردد بودم که نخواستم گفتنش، شوقی به دلش بیاندازد و منِ دمدمی مزاج، خاموشش کنم.
خانم الف که گفت میآید، ماجرا کمی جدی شد. از کاروان استعلام ظرفیت گرفتم. تازه رفتم گذرم را نگاه کردم تا مطمئن شوم تاریخ دارد. تا خانم الف گذرش را چک کند و خبر دهد، مردم و زنده شدم.
هزینه ثبتنام را واریز کردیم ولی من هنوز باورم نمیشد. به مامان زنگ زدم و گفتم رفتنمان قطعی شده است، موقع گفتن صدایم میلرزید و پاهای آویزانم از مبل را تند تند تاب میدادم، حس میکردم قرار است مانعی مسخره پیش بیاید و جلو رفتنمان را بگیرد. هر آن منتظر بودم خانم الف پیام دهد و بهانهای برای نرفتن بیاورد. دوباره ترس اتفاقاتی که ممکن بود در سفر تنهایی برایم بیافتد در ذهنم ردیف شد.
دوستی داشتم که همیشه، اول اینکه قصد سفر میکرد، هنوز بلیط نگرفته چمدان میبست. همیشه مسخرهاش میکردیم، میگفت اینطوری ارادهام برای پیگیری الباقی مراحل، بیشتر میشود.
نشستم به نوشتن لیست وسایل لازم. اولش تصمیم گرفتم یک ساک خوراکی بردارم و کنارش یک کیف دستی معمولی. ترسیدم راه رفتنهای زیاد داشته باشیم و اینطور تکه تکه برداشتن وسایل، فقط اسباب زحمت شود.
کوله پشتی خاله دستم بود. تماس گرفتم اجازه بگیرم برای برداشتنش، حس کردم از کولهی خودم سبکتر است. یکدست لباس و پتو را که گذاشتم، کوله پر شد. مستأصل نشستم و به کولهای که باید در خودش آذوقهی سه روز را جا میداد ولی دیگر جایی نداشت، نگاه کردم.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت سوم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
مثل مرغ سرکنده اینور و آنور میدوم. برای بار هزاروصدویکم لیست وسایل را نگاه میکنم. با ناامیدی به کوله نگاه میکنم. میدانم این حجم از وسایل را نمیتواند داخل خودش جا دهد. یک دست از لباسها را به کشو برمیگردانم. کاش کوله چرخدار فاطمه را میگرفتم. خیالم لااقل راحت بود که همه چیز را برمیدارم.
نصف خوردنیها را زمین گذاشتم. از هوش مصنوعی میپرسم چه چیزهایی لازم است برای سه روز سفر بردارم. جوابش را از قبل میدانم. پیشنهاد کنسرو میدهد. نمیفهمد همان کنسرو هم نیاز به جوشاندن دارد. هوس تن ماهی میکنم. میگویم شنبه که برگشتم درست میکنم. گوشیام زنگ میخورد. شماره ناآشناست. میترسم از سمت کاروان باشد. جواب میدهم. آموزش پرورش است.زنگ زده بگوید شنبه ۱۰ تا ۱۲ جلسه بروم. تن ماهی افتاد برای یکشنبه. دو تا بیسکوییت دیگر به زور در کوله میچپانم. زیپ کوله در میرود. مستأصل به کوله نگاه میکنم. کوله اربعین خودم را میآورم. دستی به سر و رویش میکشم. انگار دل او هم تنگ باشد، پا زمین میکوبد که وسایل را درونش بگذارم. خندهام میگیرد. همسفر چندسالهی اربعینم، دلش غصه داشت که الان با خود نمیبردمش.
موبایلم دوباره زنگ میخورد. پتو را با آرنج فشار میدهم.
ـ سلام خانم زعفرانی جان، یکشنبه برای داوری مسابقات قرآن میتونید بیاید؟ صبح تا عصر.
به تن ماهیای فکر میکنم که احتمالا خوردنش بیفتد برای بعد عید فطر.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت چهارم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
یه جوری بزور دارم کتاب میخونم از خودم داره بدم میاد
پ.ن: نیازمند یک هفته تعطیلی جهت بازگشتن به تنظیمات کارخانه
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
یه جوری بزور دارم کتاب میخونم از خودم داره بدم میاد پ.ن: نیازمند یک هفته تعطیلی جهت بازگشتن به تنظ
از ۱۱۰ کتاب هدف امسال به ۴۰ تا هم نرسیدم 😐
البته اگر کتابای نصفه ول شده رو حساب کنم از ۲۰۰ تا میزنه بالا
پ.ن: سلطان نیمه رهاکردن کارها، حتی کتاب
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
باشه جناب بهخوان!
باشه ... ولی کاش یه گزینه داشتی که بهت میگفتم یه دو روز چالشو استپ کنی من برم سفر و برگردم 🥲
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ مثل مرغ سرکنده اینور و آنور میدوم. برای بار هزاروصدویکم لیست وسایل را نگاه میکنم. با ناامیدی به ک
﷽
من آدم وابستهای نیستم. اگر بخواهیم از فعل مثبت استفاده کنیم میتوانیم بگوییم من آدم مستقلیم. ولی این استقلال را بعضی وقتها دوست ندارم. بعضی لحظهها دوست دارم اطرافیانم فکر کنند من دستوپاچلفتیترین آدم روی کرهی زمینم. مثلا وقتی مریض میشوم، دوست دارم یک گوشه دراز بکشم و فکر نهار و شام و جوشانده و ساعت دارو خوردن نباشم. ولی همیشه با جملهی کلیشهای:
- زهرا که میتونه خودشو جمع کنه.
روبرو میشوم.
سفر از آن وقتهاست که که دلم میخواهد استقلالم را در داخلیترین عضو بدنم پنهان کنم گویی که اصلا چنین صفتی را به خود ندیدهام. دوست دارم همسفر داشته باشم و اصلا سفر بدون همسفر برایم قابل تصور نیست. دوست دارم موقع بیرون رفتن از خانه کسی برای قرآن بگیرد و از زیرش رد شوم. کسی تکه نباتی بگذارد گوشه لپم و کسی پشت سر ماشینی که قرار است برسانتم، آب بریزد.
خانه را که بمبزده بود از نظر گذراندم. همین دیروز دم رفتن، تعمیرکار پکیج آمد و بعد از دو سه ماه سرما کشیدن و با آب نیمه یخ حمام رفتن، دستی به سر و روی پکیج کشید. نتیجهاش بهم ریختن آشپزخانه و حال بود. تا جایی که توانستم وسایلی را جا به جا کردم ولی یک جایی حس کردم بیشتر از آنکه مرتب کنم دارم بهم میریزم. ساعت ۱:۲۵ بود و هنوز نیامده بودند دنبالم. هرچند بقیه به حساب عدم استقلال داشتند میآمدند دنبالم تا برسانندم ترمینال، هرچند همهی اینها را همسر گرامی هماهنگ کرده بود، هرچند میدانستم خودش واقعا نمیتواند مرخصی بگیرد، ولی دل است دیگر. دلم میخواست خودش بیاید سوارم کند، خودش دم ماشین کولهام را برایم بالا بیاورد، خودش بایستد تا ماشین راه بیافتد و خودش با مسئول کاروان صحبت کند و خیالش راحت شود. ولی نشد. خانواده دم در برایم قرآن گرفتند، از زیرش رد شدم، آب پشت سر ماشین ریخته شد، دم محل کار همسر نیش ترمزی کردیم و خداحافظی چند باره و به سمت ترمینال راه افتادیم. رو به گنبد طلایی خانم، سلامشان را گرفتم تا حرم به حرم، برسانم و جواب سلام را برایشان بیاورم.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت پنجم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
ولوله افتاده بود به جانم. پای اتوبوس کسی دم گوشم گفت:
- اینجور کاروانا خیلی انقلابی نیستنا. یه موقع یه چی نگید اعصابخوردی بشه.
ابروهایم را انداختم بالا. نگاهی به روحانی کاروان انداختم. جوان بود و خوشبرخورد.
ـ خاله اینا اون سری با همچین کاروانایی رفته بودن میگفتن یه کلمه هم برای رهبر و کشور دعا نکردن.
دلم گرفت. چقدر با دوستم ذوق الله اکبر گفتن در اتوبوس را داشتیم. تازه میگفت کاش کاروان برنامهای بریزد همان سامرا، چند قدمی راه برویم و شعاری بدهیم و عکس یادگاری بگیریم.
سوار اتوبوس که شدیم نشستیم به فکر کردن. سرچ کردیم ببینیم سالهای قبل راهپیمایی ۲۲ بهمن در عراق بوده یا نه. به چیز قابل توجهی نرسیدیم. گرما هم مزید بر علت، کلافهمان کردهبود.
تا برای نماز مغرب نگهدارد، هزارتا فکر کردیم. شاید میخواهد ساعت ۹ نگه دارد که یکدفعه همه با هم بیرون از اتوبوس الله اکبر بگوییم. با این فرض کمی خیال خودمان را راحت کردیم و خوابیدیم. فرضیهمان غلط از آب درآمد. ۷:۴۰ دم رستوران نگه داشت و ۸:۲۰ راه افتادیم.
یک نفر شروع کرد زیارت عاشورا خواندن. دوستم گقت من ساعت ۹ با گوشی الله اکبر را میگذارم.
۸:۵۹ روضه بعد از زیارت عاشورا تمام شد. از اول دعاها گوشم را تیز کردم. دعایی جز فرج امام زمان و رفع مریضی و گرقتاریها نبود تا اینکه رأس ساعت ۹، مضمون آخرین دعایش شد پیروزی جبهههای مقاومت و نابودی اسرائیل. دوستم بانگ الله اکبر را با کوشیاش گذاشت. ۳۰ ثانیه پخش کرد و بعد گفتیم کاش کسی بلند میگفت و ما پشتش تکرار میکردیم. کلاممان خشک نشده بود که صدای الله اکبر از چند گوشی بلند شد. آقایی پشت سرمان آرام شروع کرد الله اکبر گفتن. ما بلند تکرار کردیم. اینبار بلندتر گفت. من با گوشی یک صدای بلندتر گذاشتم. خانم جلویی دستش را مشت کرد و بلند الله اکبر گفت. انگار طوفانی در سینهام آرام گرفت. انگار بزرگی خدا، دلم را آرام کرد.
ایتا را بالا پایین کردم. کانال کاروان، رأس ساعت ۹, پیام الله اکبر و پرچم ایران گذاشته بود.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
اینم یه خرده روایت بین قسمت پنجمه 😁
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book