﷽
برای تعطیلات ۲۲ بهمن، هزار پلن مختلف جلو رویمان چیده شده بود. مامان از یکماه قبلش زنگ زده بود که برویم کرج راهپیمایی و بعدش هم برویم قزوین.
دو سه تا از اقوام و دوستان هم دوست داشتند از فرصت تعطیلات استفاده و نوبت دورهمی ماهانهشان را همین زمان بگذارند.
از طرفی شیفت حرم هم داشتیم و باتوجه به بیماریهای مکرر چند هفته اخیر، غیبت در شیفت داشتیم و حس میکردم این هفته را نرویم، مهر اخراج روی پیشانیمان خواهد درخشید.
خودم هم احساس میکردم نیاز به استراحت سه روزه، یک استراحتِ بخواب، غذا بخور، نماز بخوان و دوباره بخواب، دارم.
وسط این گیرودار، پیام سفر یکی از کاروانهای عتبات را دیدم. میدانستم شرایطش را ندارم. سرفهها، امانم را بریده بود و امکان نداشت با این حجم از سرفه بتوانم چنین سفری را تاب بیاورم.
در خانه چرخ خوردم. برای اینکه دوباره آخر هفته به عذاب وجدان اینکه:
ـ بیا زهرا خانم، امام حسین طلبیده بودت ولی تو هیچ تلاشی نکردی.
نیفتم، خودم را روی مبل تکنفره کنار میز تلفن رها و شروع کردم به زنگ زدن. به هر کسی که فکر میکردم یکدرصد ممکن است در این سفر با من همسفر شود زنگ زدم. کاری به اخلاق و خوشسفری فرد نداشتم. صرفا خواستم نشان دهم که من تلاشم را کردم ولی کسی قبول نکرد.
آخر آن هفته که رفتیم کرج، تقریبا همه آب پاکی را روی دستم ریخته و جواب منفیشان را داده بودند.
همسرم خیلی حرفی نداشت تنهایی بروم، اما برای خودم تنهایی کربلا رفتن، وقتی حتی یک نفر را هم در کاروان نشناسی، چیز وحشتناکی بود. لیست تمام حوادثی که ممکن است اتفاق بیفتد در ذهنم ردیف میشد و بدنم را میلرزاند.
برای خارج کردن تهماندهی عذاب وجدان در دلم، و انداختن تقصیر گردن خود حضرات جهت نطلبیدن، پیامی آماده کردم و در گروههای دوستانهام فرستادم. همان لحظه حس به غلط کردن افتادن گریبانم را گرفت. حالا باید به سیلی از سوالها درمورد نحوه رفتن و کی و کجا و چرا و ... جواب میدادم.
خیلی سوسکی از یکی دوتا از گروهها پیامم را پاک کردم. فکر همسفر شدن با دو سه نفر خاص از اعضای آن گروهها، تنم را میلرزاند و مطمئنم میکرد سفر کربلایم، میدان نبرد حق و باطل و ظالم و مظلوم خواهدشد.
در راه برگشت از کرج بودیم. خوابم میآمد. چاوشی میخواند:
زمستون شده از این سایه ی جگر خون شده سراغی بگیر
و من، در حسرت یک سفر مفصل کربلا که باز هم قسمتم نمیشد، میسوختم.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت دوم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
خانوم الف یکدفعهای گفت میآید. از بین دایرهی دوستان فعلیام، تنها کسی بود که میدانستم شرایطش برای سفر مجردی از همه جورتر است. از همان اول هم خواستم به خودش بگویم ولی آنقدر خودم مردد بودم که نخواستم گفتنش، شوقی به دلش بیاندازد و منِ دمدمی مزاج، خاموشش کنم.
خانم الف که گفت میآید، ماجرا کمی جدی شد. از کاروان استعلام ظرفیت گرفتم. تازه رفتم گذرم را نگاه کردم تا مطمئن شوم تاریخ دارد. تا خانم الف گذرش را چک کند و خبر دهد، مردم و زنده شدم.
هزینه ثبتنام را واریز کردیم ولی من هنوز باورم نمیشد. به مامان زنگ زدم و گفتم رفتنمان قطعی شده است، موقع گفتن صدایم میلرزید و پاهای آویزانم از مبل را تند تند تاب میدادم، حس میکردم قرار است مانعی مسخره پیش بیاید و جلو رفتنمان را بگیرد. هر آن منتظر بودم خانم الف پیام دهد و بهانهای برای نرفتن بیاورد. دوباره ترس اتفاقاتی که ممکن بود در سفر تنهایی برایم بیافتد در ذهنم ردیف شد.
دوستی داشتم که همیشه، اول اینکه قصد سفر میکرد، هنوز بلیط نگرفته چمدان میبست. همیشه مسخرهاش میکردیم، میگفت اینطوری ارادهام برای پیگیری الباقی مراحل، بیشتر میشود.
نشستم به نوشتن لیست وسایل لازم. اولش تصمیم گرفتم یک ساک خوراکی بردارم و کنارش یک کیف دستی معمولی. ترسیدم راه رفتنهای زیاد داشته باشیم و اینطور تکه تکه برداشتن وسایل، فقط اسباب زحمت شود.
کوله پشتی خاله دستم بود. تماس گرفتم اجازه بگیرم برای برداشتنش، حس کردم از کولهی خودم سبکتر است. یکدست لباس و پتو را که گذاشتم، کوله پر شد. مستأصل نشستم و به کولهای که باید در خودش آذوقهی سه روز را جا میداد ولی دیگر جایی نداشت، نگاه کردم.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت سوم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
مثل مرغ سرکنده اینور و آنور میدوم. برای بار هزاروصدویکم لیست وسایل را نگاه میکنم. با ناامیدی به کوله نگاه میکنم. میدانم این حجم از وسایل را نمیتواند داخل خودش جا دهد. یک دست از لباسها را به کشو برمیگردانم. کاش کوله چرخدار فاطمه را میگرفتم. خیالم لااقل راحت بود که همه چیز را برمیدارم.
نصف خوردنیها را زمین گذاشتم. از هوش مصنوعی میپرسم چه چیزهایی لازم است برای سه روز سفر بردارم. جوابش را از قبل میدانم. پیشنهاد کنسرو میدهد. نمیفهمد همان کنسرو هم نیاز به جوشاندن دارد. هوس تن ماهی میکنم. میگویم شنبه که برگشتم درست میکنم. گوشیام زنگ میخورد. شماره ناآشناست. میترسم از سمت کاروان باشد. جواب میدهم. آموزش پرورش است.زنگ زده بگوید شنبه ۱۰ تا ۱۲ جلسه بروم. تن ماهی افتاد برای یکشنبه. دو تا بیسکوییت دیگر به زور در کوله میچپانم. زیپ کوله در میرود. مستأصل به کوله نگاه میکنم. کوله اربعین خودم را میآورم. دستی به سر و رویش میکشم. انگار دل او هم تنگ باشد، پا زمین میکوبد که وسایل را درونش بگذارم. خندهام میگیرد. همسفر چندسالهی اربعینم، دلش غصه داشت که الان با خود نمیبردمش.
موبایلم دوباره زنگ میخورد. پتو را با آرنج فشار میدهم.
ـ سلام خانم زعفرانی جان، یکشنبه برای داوری مسابقات قرآن میتونید بیاید؟ صبح تا عصر.
به تن ماهیای فکر میکنم که احتمالا خوردنش بیفتد برای بعد عید فطر.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت چهارم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
یه جوری بزور دارم کتاب میخونم از خودم داره بدم میاد
پ.ن: نیازمند یک هفته تعطیلی جهت بازگشتن به تنظیمات کارخانه
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
یه جوری بزور دارم کتاب میخونم از خودم داره بدم میاد پ.ن: نیازمند یک هفته تعطیلی جهت بازگشتن به تنظ
از ۱۱۰ کتاب هدف امسال به ۴۰ تا هم نرسیدم 😐
البته اگر کتابای نصفه ول شده رو حساب کنم از ۲۰۰ تا میزنه بالا
پ.ن: سلطان نیمه رهاکردن کارها، حتی کتاب
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
باشه جناب بهخوان!
باشه ... ولی کاش یه گزینه داشتی که بهت میگفتم یه دو روز چالشو استپ کنی من برم سفر و برگردم 🥲
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ مثل مرغ سرکنده اینور و آنور میدوم. برای بار هزاروصدویکم لیست وسایل را نگاه میکنم. با ناامیدی به ک
﷽
من آدم وابستهای نیستم. اگر بخواهیم از فعل مثبت استفاده کنیم میتوانیم بگوییم من آدم مستقلیم. ولی این استقلال را بعضی وقتها دوست ندارم. بعضی لحظهها دوست دارم اطرافیانم فکر کنند من دستوپاچلفتیترین آدم روی کرهی زمینم. مثلا وقتی مریض میشوم، دوست دارم یک گوشه دراز بکشم و فکر نهار و شام و جوشانده و ساعت دارو خوردن نباشم. ولی همیشه با جملهی کلیشهای:
- زهرا که میتونه خودشو جمع کنه.
روبرو میشوم.
سفر از آن وقتهاست که که دلم میخواهد استقلالم را در داخلیترین عضو بدنم پنهان کنم گویی که اصلا چنین صفتی را به خود ندیدهام. دوست دارم همسفر داشته باشم و اصلا سفر بدون همسفر برایم قابل تصور نیست. دوست دارم موقع بیرون رفتن از خانه کسی برای قرآن بگیرد و از زیرش رد شوم. کسی تکه نباتی بگذارد گوشه لپم و کسی پشت سر ماشینی که قرار است برسانتم، آب بریزد.
خانه را که بمبزده بود از نظر گذراندم. همین دیروز دم رفتن، تعمیرکار پکیج آمد و بعد از دو سه ماه سرما کشیدن و با آب نیمه یخ حمام رفتن، دستی به سر و روی پکیج کشید. نتیجهاش بهم ریختن آشپزخانه و حال بود. تا جایی که توانستم وسایلی را جا به جا کردم ولی یک جایی حس کردم بیشتر از آنکه مرتب کنم دارم بهم میریزم. ساعت ۱:۲۵ بود و هنوز نیامده بودند دنبالم. هرچند بقیه به حساب عدم استقلال داشتند میآمدند دنبالم تا برسانندم ترمینال، هرچند همهی اینها را همسر گرامی هماهنگ کرده بود، هرچند میدانستم خودش واقعا نمیتواند مرخصی بگیرد، ولی دل است دیگر. دلم میخواست خودش بیاید سوارم کند، خودش دم ماشین کولهام را برایم بالا بیاورد، خودش بایستد تا ماشین راه بیافتد و خودش با مسئول کاروان صحبت کند و خیالش راحت شود. ولی نشد. خانواده دم در برایم قرآن گرفتند، از زیرش رد شدم، آب پشت سر ماشین ریخته شد، دم محل کار همسر نیش ترمزی کردیم و خداحافظی چند باره و به سمت ترمینال راه افتادیم. رو به گنبد طلایی خانم، سلامشان را گرفتم تا حرم به حرم، برسانم و جواب سلام را برایشان بیاورم.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت پنجم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
ولوله افتاده بود به جانم. پای اتوبوس کسی دم گوشم گفت:
- اینجور کاروانا خیلی انقلابی نیستنا. یه موقع یه چی نگید اعصابخوردی بشه.
ابروهایم را انداختم بالا. نگاهی به روحانی کاروان انداختم. جوان بود و خوشبرخورد.
ـ خاله اینا اون سری با همچین کاروانایی رفته بودن میگفتن یه کلمه هم برای رهبر و کشور دعا نکردن.
دلم گرفت. چقدر با دوستم ذوق الله اکبر گفتن در اتوبوس را داشتیم. تازه میگفت کاش کاروان برنامهای بریزد همان سامرا، چند قدمی راه برویم و شعاری بدهیم و عکس یادگاری بگیریم.
سوار اتوبوس که شدیم نشستیم به فکر کردن. سرچ کردیم ببینیم سالهای قبل راهپیمایی ۲۲ بهمن در عراق بوده یا نه. به چیز قابل توجهی نرسیدیم. گرما هم مزید بر علت، کلافهمان کردهبود.
تا برای نماز مغرب نگهدارد، هزارتا فکر کردیم. شاید میخواهد ساعت ۹ نگه دارد که یکدفعه همه با هم بیرون از اتوبوس الله اکبر بگوییم. با این فرض کمی خیال خودمان را راحت کردیم و خوابیدیم. فرضیهمان غلط از آب درآمد. ۷:۴۰ دم رستوران نگه داشت و ۸:۲۰ راه افتادیم.
یک نفر شروع کرد زیارت عاشورا خواندن. دوستم گقت من ساعت ۹ با گوشی الله اکبر را میگذارم.
۸:۵۹ روضه بعد از زیارت عاشورا تمام شد. از اول دعاها گوشم را تیز کردم. دعایی جز فرج امام زمان و رفع مریضی و گرقتاریها نبود تا اینکه رأس ساعت ۹، مضمون آخرین دعایش شد پیروزی جبهههای مقاومت و نابودی اسرائیل. دوستم بانگ الله اکبر را با کوشیاش گذاشت. ۳۰ ثانیه پخش کرد و بعد گفتیم کاش کسی بلند میگفت و ما پشتش تکرار میکردیم. کلاممان خشک نشده بود که صدای الله اکبر از چند گوشی بلند شد. آقایی پشت سرمان آرام شروع کرد الله اکبر گفتن. ما بلند تکرار کردیم. اینبار بلندتر گفت. من با گوشی یک صدای بلندتر گذاشتم. خانم جلویی دستش را مشت کرد و بلند الله اکبر گفت. انگار طوفانی در سینهام آرام گرفت. انگار بزرگی خدا، دلم را آرام کرد.
ایتا را بالا پایین کردم. کانال کاروان، رأس ساعت ۹, پیام الله اکبر و پرچم ایران گذاشته بود.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
اینم یه خرده روایت بین قسمت پنجمه 😁
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
حسین ستودهشبای ماه رمضون 320.mp3
زمان:
حجم:
18M
اولین شبجمعهی ماه رمضان گذشت ... ولی من هنوز توی آخرین شبجمعهی ماه شعبان، توی اون پاهای لرزون که رسید زیر قبه، دستای لرزون که دست زد به شش گوشه، من هنوز تو رویای کوتاه هفتهی پیش گیر کردم. کاش میشد چشمام رو ببندم و باز کنم ببینم جلوی ضریح آقام ابوفاضل نشستم و دارم زار میزنم.
آه از دوری
آه از فراق
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ ولوله افتاده بود به جانم. پای اتوبوس کسی دم گوشم گفت: - اینجور کاروانا خیلی انقلابی نیستنا. یه موق
﷽
نصفه شب بود رسیدیم مرز. دو تا بند کوله خانم الف باز شده بود. بلایی که موقع رد شدن از مرز در سفر اربعین سرم آمد و با هزار شرمندگی کوله را دادم مدیر کاروان درست کند. کولههایمان از اربعین سنگینتر بود. از بس از ترس گشنگی، آذوقه و از ترس سرما، پتو تویش چپانده بودیم.
مسئول اتوبوس گفت این سمت فقط زود رد شوید، سرویس و ... را بگذارید برای بعد از گیت عراق. تنها کسانی که به حرفش گوش کرد من و دوستم بودیم. بعد از گیت عراق، نیم ساعت در سالن نشستیم. دیدیم خبری از اتوبوس دوم نیست. همه بیتفاوت نشسته بودند یا قدم میزدند ولی ما نگران بودیم، بیشتر نگران اینکه تأخیرشان طول بکشد و ما وضو نگرفته برای نماز صبح، به چه کنم چه کنم بیافتیم. انتظار طولانی شد. قرار شد ما برویم دم اتوبوس عراقی تا آنها بیایند چون قرار بود با هم یکجا بشویم.
وسط بر بیابان، چراغها خاموش، با نور گوشی کورمال کورمال رفتیم. باد میزد و خاک بلند میشد و سرفههایم را بدتر میکرد. بالاخره رسیدیم پای اتوبوس. اینبار اشتباه ایران را نکردیم و همان اوایل اتوبوس نشستیم. دقیقا صندلی قبل از آبسردکنی که البته بلااستفاده بود ولی مکان خوبی شد برای گذاشتن کولههایمان.*
داشتیم به اذان صبح نزدیک میشدیم، فشار چندین ساعت دستشویی نرفتن و نگرانی برای وضو از یک طرف، استرس اینکه اگر نرسند اینجا وسط بر بیابان چطور نماز بخوانیم از طرف دیگر. برخی ساعتهایشان را تغییر نداده بودند. صدای اذان گوشیهایشان یکی یکی بلند شد. با کمی غر زدن پیاده شدند و روی خاکها شروع کردند به نماز خواندن. تیپ روحانی کاروان برداشته بودم.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ نصفه شب بود رسیدیم مرز. دو تا بند کوله خانم الف باز شده بود. بلایی که موقع رد شدن از مرز در سفر
به هرکسی میخواست رد شود و برود پایین تذکر میدادم:
این اذان ایرانه، ساعت عراق نیم ساعت مونده به اذان، تازه اذانم بشه یه ده دقیقه باید صبر کنید.
غیر از یکی دو نفر کسی برنگشت بنشیند روی صندلیاش.
بالاخره افراد اتوبوس دوم که حاج آقا هم با آنها بود، رسیدند. حاج آقا که عدهای را در حال نماز خواندن دید، با توجه به اینکه هنوز اذان عراق نشده بود، شروع کرد حرفهای من را با لحن تندتری گفتن. همه که سوار اتوبوس شدند، بالاخره چرخهای اتوبوس عراقی از زمین کنده شد.
* شاید باورتون نشه، ولی به اینجای متن رسیدم داشتم نیم ساعت فکر میکردم عن راستی صندلیهای اتوبوس عراق خیلی به هم چسبیده بود، ما کولههامون رو چه کردیم؟🫠
+
هر بار پا میشدیم از تو کوله چیزی برداریم، نگاه هزارتا آدم پشت سرمون خیره میشد رومون. ولی ما کم نمیوردیم و به زرنگبازیمون میبالیدیم.
پ.ن: عکس = اولین آب مکعبی سفر
عشقترین و خوشمزهترین مکعب دنیا 💙
#سفر_با_عینک_زعفرانی
قسمت ششم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
اللهاکبر اللهاکبر اللهاکبر یه خوشمزگی کلامی با نامحرم =هزارسال توقف در محشر #یه_نفس_کتاب ┄═❁
امروز میخوام یه یادداشتی برای یه کتابی که دیشب تمومش کردم بنویسم
گفتم قبلش مخاطبین جدید این روایت رو ببینن
جدیدها و قدیمیها هم سعی کنید کلیدواژههای شوخی با نامحرم و ارتباط با نامحرم رو یه سرچی بکنن، چون بدلیل گستردگی رده سنی مخاطبین کانال نمیتونم همه احادیث رو عیناً بیارم.
البته که آخرش در بخش یادداشت مجبورم یکم واضحتر صحبت کنم، از مشکلات فضای مجازیه البته ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book