﷽
مثل مرغ سرکنده اینور و آنور میدوم. برای بار هزاروصدویکم لیست وسایل را نگاه میکنم. با ناامیدی به کوله نگاه میکنم. میدانم این حجم از وسایل را نمیتواند داخل خودش جا دهد. یک دست از لباسها را به کشو برمیگردانم. کاش کوله چرخدار فاطمه را میگرفتم. خیالم لااقل راحت بود که همه چیز را برمیدارم.
نصف خوردنیها را زمین گذاشتم. از هوش مصنوعی میپرسم چه چیزهایی لازم است برای سه روز سفر بردارم. جوابش را از قبل میدانم. پیشنهاد کنسرو میدهد. نمیفهمد همان کنسرو هم نیاز به جوشاندن دارد. هوس تن ماهی میکنم. میگویم شنبه که برگشتم درست میکنم. گوشیام زنگ میخورد. شماره ناآشناست. میترسم از سمت کاروان باشد. جواب میدهم. آموزش پرورش است.زنگ زده بگوید شنبه ۱۰ تا ۱۲ جلسه بروم. تن ماهی افتاد برای یکشنبه. دو تا بیسکوییت دیگر به زور در کوله میچپانم. زیپ کوله در میرود. مستأصل به کوله نگاه میکنم. کوله اربعین خودم را میآورم. دستی به سر و رویش میکشم. انگار دل او هم تنگ باشد، پا زمین میکوبد که وسایل را درونش بگذارم. خندهام میگیرد. همسفر چندسالهی اربعینم، دلش غصه داشت که الان با خود نمیبردمش.
موبایلم دوباره زنگ میخورد. پتو را با آرنج فشار میدهم.
ـ سلام خانم زعفرانی جان، یکشنبه برای داوری مسابقات قرآن میتونید بیاید؟ صبح تا عصر.
به تن ماهیای فکر میکنم که احتمالا خوردنش بیفتد برای بعد عید فطر.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت چهارم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
یه جوری بزور دارم کتاب میخونم از خودم داره بدم میاد
پ.ن: نیازمند یک هفته تعطیلی جهت بازگشتن به تنظیمات کارخانه
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
یه جوری بزور دارم کتاب میخونم از خودم داره بدم میاد پ.ن: نیازمند یک هفته تعطیلی جهت بازگشتن به تنظ
از ۱۱۰ کتاب هدف امسال به ۴۰ تا هم نرسیدم 😐
البته اگر کتابای نصفه ول شده رو حساب کنم از ۲۰۰ تا میزنه بالا
پ.ن: سلطان نیمه رهاکردن کارها، حتی کتاب
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
باشه جناب بهخوان!
باشه ... ولی کاش یه گزینه داشتی که بهت میگفتم یه دو روز چالشو استپ کنی من برم سفر و برگردم 🥲
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ مثل مرغ سرکنده اینور و آنور میدوم. برای بار هزاروصدویکم لیست وسایل را نگاه میکنم. با ناامیدی به ک
﷽
من آدم وابستهای نیستم. اگر بخواهیم از فعل مثبت استفاده کنیم میتوانیم بگوییم من آدم مستقلیم. ولی این استقلال را بعضی وقتها دوست ندارم. بعضی لحظهها دوست دارم اطرافیانم فکر کنند من دستوپاچلفتیترین آدم روی کرهی زمینم. مثلا وقتی مریض میشوم، دوست دارم یک گوشه دراز بکشم و فکر نهار و شام و جوشانده و ساعت دارو خوردن نباشم. ولی همیشه با جملهی کلیشهای:
- زهرا که میتونه خودشو جمع کنه.
روبرو میشوم.
سفر از آن وقتهاست که که دلم میخواهد استقلالم را در داخلیترین عضو بدنم پنهان کنم گویی که اصلا چنین صفتی را به خود ندیدهام. دوست دارم همسفر داشته باشم و اصلا سفر بدون همسفر برایم قابل تصور نیست. دوست دارم موقع بیرون رفتن از خانه کسی برای قرآن بگیرد و از زیرش رد شوم. کسی تکه نباتی بگذارد گوشه لپم و کسی پشت سر ماشینی که قرار است برسانتم، آب بریزد.
خانه را که بمبزده بود از نظر گذراندم. همین دیروز دم رفتن، تعمیرکار پکیج آمد و بعد از دو سه ماه سرما کشیدن و با آب نیمه یخ حمام رفتن، دستی به سر و روی پکیج کشید. نتیجهاش بهم ریختن آشپزخانه و حال بود. تا جایی که توانستم وسایلی را جا به جا کردم ولی یک جایی حس کردم بیشتر از آنکه مرتب کنم دارم بهم میریزم. ساعت ۱:۲۵ بود و هنوز نیامده بودند دنبالم. هرچند بقیه به حساب عدم استقلال داشتند میآمدند دنبالم تا برسانندم ترمینال، هرچند همهی اینها را همسر گرامی هماهنگ کرده بود، هرچند میدانستم خودش واقعا نمیتواند مرخصی بگیرد، ولی دل است دیگر. دلم میخواست خودش بیاید سوارم کند، خودش دم ماشین کولهام را برایم بالا بیاورد، خودش بایستد تا ماشین راه بیافتد و خودش با مسئول کاروان صحبت کند و خیالش راحت شود. ولی نشد. خانواده دم در برایم قرآن گرفتند، از زیرش رد شدم، آب پشت سر ماشین ریخته شد، دم محل کار همسر نیش ترمزی کردیم و خداحافظی چند باره و به سمت ترمینال راه افتادیم. رو به گنبد طلایی خانم، سلامشان را گرفتم تا حرم به حرم، برسانم و جواب سلام را برایشان بیاورم.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
قسمت پنجم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
ولوله افتاده بود به جانم. پای اتوبوس کسی دم گوشم گفت:
- اینجور کاروانا خیلی انقلابی نیستنا. یه موقع یه چی نگید اعصابخوردی بشه.
ابروهایم را انداختم بالا. نگاهی به روحانی کاروان انداختم. جوان بود و خوشبرخورد.
ـ خاله اینا اون سری با همچین کاروانایی رفته بودن میگفتن یه کلمه هم برای رهبر و کشور دعا نکردن.
دلم گرفت. چقدر با دوستم ذوق الله اکبر گفتن در اتوبوس را داشتیم. تازه میگفت کاش کاروان برنامهای بریزد همان سامرا، چند قدمی راه برویم و شعاری بدهیم و عکس یادگاری بگیریم.
سوار اتوبوس که شدیم نشستیم به فکر کردن. سرچ کردیم ببینیم سالهای قبل راهپیمایی ۲۲ بهمن در عراق بوده یا نه. به چیز قابل توجهی نرسیدیم. گرما هم مزید بر علت، کلافهمان کردهبود.
تا برای نماز مغرب نگهدارد، هزارتا فکر کردیم. شاید میخواهد ساعت ۹ نگه دارد که یکدفعه همه با هم بیرون از اتوبوس الله اکبر بگوییم. با این فرض کمی خیال خودمان را راحت کردیم و خوابیدیم. فرضیهمان غلط از آب درآمد. ۷:۴۰ دم رستوران نگه داشت و ۸:۲۰ راه افتادیم.
یک نفر شروع کرد زیارت عاشورا خواندن. دوستم گقت من ساعت ۹ با گوشی الله اکبر را میگذارم.
۸:۵۹ روضه بعد از زیارت عاشورا تمام شد. از اول دعاها گوشم را تیز کردم. دعایی جز فرج امام زمان و رفع مریضی و گرقتاریها نبود تا اینکه رأس ساعت ۹، مضمون آخرین دعایش شد پیروزی جبهههای مقاومت و نابودی اسرائیل. دوستم بانگ الله اکبر را با کوشیاش گذاشت. ۳۰ ثانیه پخش کرد و بعد گفتیم کاش کسی بلند میگفت و ما پشتش تکرار میکردیم. کلاممان خشک نشده بود که صدای الله اکبر از چند گوشی بلند شد. آقایی پشت سرمان آرام شروع کرد الله اکبر گفتن. ما بلند تکرار کردیم. اینبار بلندتر گفت. من با گوشی یک صدای بلندتر گذاشتم. خانم جلویی دستش را مشت کرد و بلند الله اکبر گفت. انگار طوفانی در سینهام آرام گرفت. انگار بزرگی خدا، دلم را آرام کرد.
ایتا را بالا پایین کردم. کانال کاروان، رأس ساعت ۹, پیام الله اکبر و پرچم ایران گذاشته بود.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
پ.ن:
اینم یه خرده روایت بین قسمت پنجمه 😁
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
حسین ستودهشبای ماه رمضون 320.mp3
زمان:
حجم:
18M
اولین شبجمعهی ماه رمضان گذشت ... ولی من هنوز توی آخرین شبجمعهی ماه شعبان، توی اون پاهای لرزون که رسید زیر قبه، دستای لرزون که دست زد به شش گوشه، من هنوز تو رویای کوتاه هفتهی پیش گیر کردم. کاش میشد چشمام رو ببندم و باز کنم ببینم جلوی ضریح آقام ابوفاضل نشستم و دارم زار میزنم.
آه از دوری
آه از فراق
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ ولوله افتاده بود به جانم. پای اتوبوس کسی دم گوشم گفت: - اینجور کاروانا خیلی انقلابی نیستنا. یه موق
﷽
نصفه شب بود رسیدیم مرز. دو تا بند کوله خانم الف باز شده بود. بلایی که موقع رد شدن از مرز در سفر اربعین سرم آمد و با هزار شرمندگی کوله را دادم مدیر کاروان درست کند. کولههایمان از اربعین سنگینتر بود. از بس از ترس گشنگی، آذوقه و از ترس سرما، پتو تویش چپانده بودیم.
مسئول اتوبوس گفت این سمت فقط زود رد شوید، سرویس و ... را بگذارید برای بعد از گیت عراق. تنها کسانی که به حرفش گوش کرد من و دوستم بودیم. بعد از گیت عراق، نیم ساعت در سالن نشستیم. دیدیم خبری از اتوبوس دوم نیست. همه بیتفاوت نشسته بودند یا قدم میزدند ولی ما نگران بودیم، بیشتر نگران اینکه تأخیرشان طول بکشد و ما وضو نگرفته برای نماز صبح، به چه کنم چه کنم بیافتیم. انتظار طولانی شد. قرار شد ما برویم دم اتوبوس عراقی تا آنها بیایند چون قرار بود با هم یکجا بشویم.
وسط بر بیابان، چراغها خاموش، با نور گوشی کورمال کورمال رفتیم. باد میزد و خاک بلند میشد و سرفههایم را بدتر میکرد. بالاخره رسیدیم پای اتوبوس. اینبار اشتباه ایران را نکردیم و همان اوایل اتوبوس نشستیم. دقیقا صندلی قبل از آبسردکنی که البته بلااستفاده بود ولی مکان خوبی شد برای گذاشتن کولههایمان.*
داشتیم به اذان صبح نزدیک میشدیم، فشار چندین ساعت دستشویی نرفتن و نگرانی برای وضو از یک طرف، استرس اینکه اگر نرسند اینجا وسط بر بیابان چطور نماز بخوانیم از طرف دیگر. برخی ساعتهایشان را تغییر نداده بودند. صدای اذان گوشیهایشان یکی یکی بلند شد. با کمی غر زدن پیاده شدند و روی خاکها شروع کردند به نماز خواندن. تیپ روحانی کاروان برداشته بودم.
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
﷽ نصفه شب بود رسیدیم مرز. دو تا بند کوله خانم الف باز شده بود. بلایی که موقع رد شدن از مرز در سفر
به هرکسی میخواست رد شود و برود پایین تذکر میدادم:
این اذان ایرانه، ساعت عراق نیم ساعت مونده به اذان، تازه اذانم بشه یه ده دقیقه باید صبر کنید.
غیر از یکی دو نفر کسی برنگشت بنشیند روی صندلیاش.
بالاخره افراد اتوبوس دوم که حاج آقا هم با آنها بود، رسیدند. حاج آقا که عدهای را در حال نماز خواندن دید، با توجه به اینکه هنوز اذان عراق نشده بود، شروع کرد حرفهای من را با لحن تندتری گفتن. همه که سوار اتوبوس شدند، بالاخره چرخهای اتوبوس عراقی از زمین کنده شد.
* شاید باورتون نشه، ولی به اینجای متن رسیدم داشتم نیم ساعت فکر میکردم عن راستی صندلیهای اتوبوس عراق خیلی به هم چسبیده بود، ما کولههامون رو چه کردیم؟🫠
+
هر بار پا میشدیم از تو کوله چیزی برداریم، نگاه هزارتا آدم پشت سرمون خیره میشد رومون. ولی ما کم نمیوردیم و به زرنگبازیمون میبالیدیم.
پ.ن: عکس = اولین آب مکعبی سفر
عشقترین و خوشمزهترین مکعب دنیا 💙
#سفر_با_عینک_زعفرانی
قسمت ششم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
اللهاکبر اللهاکبر اللهاکبر یه خوشمزگی کلامی با نامحرم =هزارسال توقف در محشر #یه_نفس_کتاب ┄═❁
امروز میخوام یه یادداشتی برای یه کتابی که دیشب تمومش کردم بنویسم
گفتم قبلش مخاطبین جدید این روایت رو ببینن
جدیدها و قدیمیها هم سعی کنید کلیدواژههای شوخی با نامحرم و ارتباط با نامحرم رو یه سرچی بکنن، چون بدلیل گستردگی رده سنی مخاطبین کانال نمیتونم همه احادیث رو عیناً بیارم.
البته که آخرش در بخش یادداشت مجبورم یکم واضحتر صحبت کنم، از مشکلات فضای مجازیه البته ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
خانبوم؛ مرثیهای برای سقفهای فروریخته
کتاب «خانبوم» را دیروز به پایان رساندم. سه روز تمام با صفحاتش زیستم و بیش از هر چیز، سنگینیِ غصهای غریب را بر شانههایم حس کردم. اما برخلاف جریان معمول، این بار بیش از آنکه دلم برای زنهای این روایتها بلرزد، بهخاطر مردهای تنها ماندهای گرفت که در میان ویرانههای یک زندگیِ از دست رفته، جا مانده بودند.
بزرگترین شگفتی من در طول خواندن این کتاب، مواجهه با زنانی بود که بهراحتیِ پلکزدنی، زندگیای را که با هزار مشقت بنا شده بود، آوار میکردند. زنانی که گویی چشمانشان را بر تمام خاطرات و مسیرِ دشوارِ طی شده میبستند تا فقط ظرف نیازهای لحظهای خودشان را پر کنند؛ نیازهایی که چهبسا میشد از راههای حلال و غیرمبغوض تأمینشان کرد، اما آنها مسیرِ «دیگری» را برگزیدند.
در این صفحات، با زنانی روبهرو میشویم که ازدواج میکنند و حتی طعم مادری را میچشند؛ اما درست وقتی که موتور زندگی روی دور افتاده، ناگهان همهچیز را رها میکنند. آنها نه تنها پشت سرشان را نگاه نمیکنند، بلکه با مطالبه حقوحقوقی فراتر از شرع و اخلاق، تیشه به ریشه پیوندهای عاطفی میزنند. برایم تکاندهنده بود که چگونه یک زن میتواند بدون ذرهای حس مادری یا نشانی از آن عشقهای پرشورِ دوران نامزدی، همه را بگذارد و بگذرد. البته باید صادقانه بگویم، دلم برای بسیاری از این زنها نسوخت؛ چرا که اغلبشان بدون شناخت عمیق، بدون تحقیق کافی و گریزان از مشاورههای لازم، مردی را به حریم خصوصیشان راه داده بودند که به آنها تعلق نداشت.
ادامه دارد....
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
خانبوم؛ مرثیهای برای سقفهای فروریخته کتاب «خانبوم» را دیروز به پایان رساندم. سه روز تمام با صفحات
در این میان، تنها به یکی از زنان کتاب از صمیم قلب افتخار کردم و برایش دعا کردم؛ زنی که بهاجبار پای سفره عقد نشسته بود، اما بعد از طلاق، با «ازخودگذشتگی» آگاهانه به مدار زندگی بازگشت تا آرامش را دوباره معنا کند.
نقطه مشترک روایتهایی که راوی آنها مردها بودند، ناشی از «بلندپروازیهای بیمهابای زنانه» و «افراط و تفریط خانوادهها در میزان استقلالبخشی به زوجهای جوان» بود. در این روایتها، مردها غالباً با دلبستگی و صداقت وارد میدان شده بودند، اما در مقابل، با زنانی مواجه شدند که گویی از ابتدا با نقشهای برای دور زدن به ساحت زندگی مشترک قدم گذاشته بودند.
اما در تحلیل روایتهای زنانه، به یک ترجیعبند تلخ و مکرر برمیخوریم: حضور سایهوار اما ویرانگرِ زنی دیگر. نکته گزنده اینجاست که این «دیگری» غریبه نیست؛ اغلب از میان دوستان نزدیک، آشنایان یا دایره معاشرتهای خانوادگی سر برمیآورد. زنانی که فارغ از وضعیت تاهلشان، مرزهای عرفی و شرعی در رابطه با نامحرم را چنان کمرنگ کردهاند که با «رویِ گشادهای» که نباید، نیازهای خفته یا حفرههای عاطفی مردان را بیدار میکنند. در این روایتها، آقایانِ «خوب» قصه به بهانه «حمایتگری» و آقایانِ «بد» به بهانه «عیاشی» جلو میرفتند تا جایی که زنِ خانه به ستوه آمده و از زندگیاش چیزی جز ویرانه نصیبش نمیشد. نکته تأملبرانگیز اینجاست که در روایتهای مردانه -لااقل در این کتاب- ردپایی از این عاملِ ویرانگر به چشم نمیآید.
عامل کلیدی دیگر، «تنهایی» و «فاصله» است. فاصلهای که شاید دلیلی موجه داشت، اما در نهایت سرمای «بوران» را به جان زندگی انداخت؛ زندگیای که قرار بود با نور عشق و کنار هم بودن گرم بماند، اما در اثر سردیِ مسافت نه فیزیکی بلکه روحی، به انجماد رسید.
خواندن این کتاب را توصیه میکنم:
۱. اول و دوم و سوم به «مجردها»؛ تا قبل از هر انتخابی، چشمانشان به روی واقعیتهای پنهان باز شود.
۲. به پدر و مادرهایی که فرزند در شرف ازدواج دارند.
۳. و به زوجهایی که حداقل ۵ سال از عمر زندگیشان میگذرد و علیرغم دعواهای روزمره، سقفِ زندگیشان هنوز پابرجاست؛ تا قدرِ این «ثبات» را بیشتر بدانند.
📚خانبوم
✍🏼 خانم موسوی
🌐 مهرستان
#معرفی_کتاب
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book