💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
به هرکسی میخواست رد شود و برود پایین تذکر میدادم: این اذان ایرانه، ساعت عراق نیم ساعت مونده به
﷽
کاروان تأکید کرده بود غیر از یک وعده نهار برگشت در ایران، بقیه غذاها با خودمان است. یا باید در پی یافتن موکبی خیابانها را گز کنیم (آن هم نهایتاً شب جمعه) یا خودمان را ببندیم به فلافل های زیر یک دینار عراقی.
ما اما گزینه سومی را انتخاب کردیم. هرچه بیسکوییت و مغزیجات و تنقلات میشد، چپاندیم در کیفمان. یکعالمه نان و پنیر تکنفره هم برداشتیم که صبحانه و شام بخوریم.
شام را که در ایران خوردیم دیگر هیچ چیزی وارد معده مبارک نکردیم تا بعد از مرز که چند تا آب مکعبی پشت هم خوردیم تا عطشمان بخوابد. کمی بعدتراز مرز، چراغی روشن بود. نگهداشتند برای نماز. بوی غذا دلمان را به ضعف انداختهبود. برخی از مردهای کاروان تصمیم گرفتند نمازشان را با فراغت از فکر صبحانه بخورند و اول رفتند در صف ایستادند. ما اما رفتیم دستشویی و وضو و نماز. زانوهایم بخاطر اتوبوس خشک شده بودند. دلم میخواست نیم ساعتی همانجا دراز بکشم ولی فکر آن بوی خوشمزه ولم نمیکرد.
با دوستم جلو رفتیم. اول فکر کردم شله زرد است ولی وقتی کاسه را برداشتم دیدم نوعی حلیم است و چه خوشمزه صبحانهای هم بود. رستورانطور نشستیم سر میز و خوردیم و حسابی کیفور شدیم.
فکر کردیم به مهماننوازی اهلبیت علیهمالسلام و به اینکه اگر این مهماننوازی همچنان ادامه داشته باشد، خوراکیها را باید بعنوان سوغات به ایران برگردانیم.
پ.ن: اسم غذایی که خوردیم شوربه عدس عراقی هست
#سفر_با_عینک_زعفرانی
قسمت هفتم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
من آدم چایخوری نیستم. گاهی در مهمانیها به من میگویند یعنی حتی هوس هم نمیکنی؟ واقعا نشده هوس چای کنم. گاهی شاید در سرمای هوا فقط بهخاطر گرم شدن و چیز گرمی خوردن، لیوانی خوردهباشم.
ولی چای عراقی فرق میکند. مزه اربعین میدهد. مزهی در مسیر امام بودن دارد. نمیشود دست رد به سینهاش زد حتی اگر هوا حسابی گرم باشد.
هوا گرم نبود. موکبدار چای را ریخت و من قاشق فلزی کوچک را از لیوان آب زردشده، بدون اکراه، در آوردم و قاشقی شکر در چایم ریختم. به یاد چایهای پر شکّر اربعینی، قاشقی دیگر اضافه کردم، هم زدم و قاشق را به جای اصلیاش برگرداندم.
بغض کردم.
گریه کردم.
چه خوب پذیرایی در بدو ورود از ما میشود.
چقدر جای دوستان دیگرمان، جای خانوادههایمان در این مهمانی خالیست.
جرعه جرعه چای را خوردم و به مقصدی فکر کردم که هنوز باورم نمیشد قرار است چند ساعت دیگر به آن برسم. هنوز همه چیز شبیه یک رویای زیبا بود.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
قسمت هشتم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
حقیقتا قلبم درد گرفته
امسال سال پر فشار کاری هست
متأسفانه مسئولین آ.پ عقل ندارن
برای پیشبرد اهداف خودشون، معلم و دانشآموز رو میخوان بهزور پنجشنبهها بکشونن مدرسه
برای کاری که من به شخصه بصورت روتین دارم سر کلاس انجام میدم.
میگن ماه رمضان موقع صاف کردن دل و بخشیدن آدماست
من حقیقتا اینا رو که اینجوری دارن ما رو میچزونن رو نمیبخشم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
حقیقتا قلبم درد گرفته امسال سال پر فشار کاری هست متأسفانه مسئولین آ.پ عقل ندارن برای پیشبرد اهداف
یه موقع هست همه چی گل و بلبله
منِ معلم استرس هزارتا چیز دیگه رو ندارم
اینجور طرحا رو، روی چشمم هم میذارم
ولی، طرحی که به راحتی به راحتی میتونستن زودتر یا دیرتر انجامش بدن
اومدن گذاشتن تو ماه رمضان و دم عید
بعد برای چه پایهای؟
برای پایه چهارم که همینجوریش امسال ۲ تا پایه اصافهتر داره نسبت به بقیه پایه ها (یه خوشنویسی یه کتاب هم که بعد جنگ ۱۲ روزه تصمیم گرفتن یهو بذارنش)
اینا همه رو بذارید کنار همه استرس ها و اضطرابهایی که از هزار جهت به من معلم وارد میشه
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
💢معلم ها باید باور به این آب و خاک را در دانش آموزان ایجاد کنند
👤رئیس جمهور در نشست توسعه عدالت آموزشی با مشارکت مردم استان مازندران:
▫️کلمه نتوانستن را باید از ذهن دانش آموزان بیرون کنیم.
▫️معلمان باید تلاش کنند آخرین دستاوردهای علمی را به دست آورند.
▫️معلم ها باید باور و اعتقاد به این آب و خاک را در دانش آموزان ایجاد کنند
@farhangian120
💛 عطر زعفرون :) | 🇮🇷
💢معلم ها باید باور به این آب و خاک را در دانش آموزان ایجاد کنند 👤رئیس جمهور در نشست توسعه عدالت آمو
با کدوم اعصاب؟
با کدوم ذهن آزاد؟
وقتی حتی شرایط مدرسه رفتن یه معلم رو تسهیل نمیکنن ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
﷽
کل مسیر مرز تا سامرا را خواب بودم. دلم میخواست باز هم بخوابم. اتوبوس عراق با اینکه جایش تنگتر بود، خیلی بهتر میراند. هوای توی اتوبوس هم خوب بود. جایی ایستاد و چارهای جز پیاده شدن نبود. احتیاط کردم و چند بیسکوییت برداشتم. از چگونگی غذاتبرکی گرفتن از مضیف حضرت کاملا بیاطلاع بودم. از اتوبوس که چند قدم فاصله گرفتم این صحنه قشنگ را دیدم و قلبم شروع کرد محکم به سینه کوبیدن. چندین بار پلک زدم. خودم را نیشگون گرفتم. باورم نمیشد بیدار باشم و این صحنه را ببینم. دلم میخواست پرواز کنم و بروم همان کنجی که اربعینها مینشستم و خیره میشدم به ضریح و نرم نرم اشک میریختم.
#سفر_با_عینک_زعفرانی
قسمت نهم
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
یکم زیبایی ببینید از سامرا 🥲
حقیقتا ذوق کردم وقتی دیدم بالاخره سامرا هم آبخوری گذاشتن داخل حرم. قبلا (دوسال پیش) از همین آب مکعبیا میدادن یه قسمتی ...
#سفر_با_عینک_زعفرانی
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
از صبح حدود ساعت ۸ مدام دلشوره داشتم و خوابم نبرد
بعد هم پاشدم مهمونهام رو راهی کردم ...
الانم کلا خواب از سرم پریده ...
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book
دشمن قطعا بی عقله
ما امروز دستمون تو دست حضرت خدیجهست ...
امروز قراره مادرانه دست حمایتش پشتمون باشه ان شاءالله ❤️
ما ابدیت در پیش داریم ✌🏼
┄═❁๑🍃๑🌸๑🍃๑❁═┄
@z_book