خب دیگه خوشحالی پاییز جور شد.
ستِ گرین لیدی هم تکمیل شد.
قراره مردم زین پس ی آدم سرتا پا سبز مشاهده کنند.
هرروز به شیوهای و لطفی دیگری
چندانکه که نگه میکنمت خوبتری
گفتم که به قاضی نرفت تا دل خویش
بستانم و ترسم دل قاضی ببری.:)
"رافـائِل
هرروز به شیوهای و لطفی دیگری چندانکه که نگه میکنمت خوبتری گفتم که به قاضی نرفت تا دل خویش بستانم
این دیگه اسمش نقل و نبات نیست؛
شده ده کیلو عسل، عسلهااا:)
خوش گفتی سعدی جآن. خوش گفتی.
به قول بابونه:
آدما در تلاطم زندگی های درهم تنیدشون؛
لبخندهای عمیقی میزنن.
و این خیلی خوشگل و قنجی منجیعه. خیلی.
ولی دنیا خیلی کوچیکه.
اینقدری کوچیکه که انگار شده ی قوطی کبریت، شده حیاط خونه مامانبزرگ، یا نه اصلا. شده خیابون ولیعصر.
آره بچهها دنیا قد خیابون ولیعصره.
پر از کوچه پس کوچه اما کوچیک و متصل بهم؛ اینطوری که تو از این کوچه به اون کوچه از این مغازه به اون مغازه از این خونه به اون خونه میری که اون آدم و نبینی و یک هو غرور کاذب دنیا فوران میکنه و یقه میگیره و میگه ببین کت تن منه باید اون آدم و ببینی.
حالا تو لجبازی کن فرار کن خط و نشون بکش نمیشه. د نمیشه و دست آخر میندازتت تو همون کوچه و میگه دیگه حق نداری فرار کنی حالا ببینش و ببینش...
هرچی رشته کردی چیده میشه و روز از نو روزی از نو؛ رشد دوباره جدید تو و تجدید خاطره و و و و پرت شدن به اون روزا.
این اصلا خوب نیست که لیست خریدهای مورد نیاااااز، کشدار بخونها، روزبهروز داره بیشتر میشه و من فرورفتهتر میشم.
خب چتونه اینقدر چیزای خوشگل بهت چشمک میزنن و میگن یالا بیا مارو بخر؟!