ولی دنیا خیلی کوچیکه.
اینقدری کوچیکه که انگار شده ی قوطی کبریت، شده حیاط خونه مامانبزرگ، یا نه اصلا. شده خیابون ولیعصر.
آره بچهها دنیا قد خیابون ولیعصره.
پر از کوچه پس کوچه اما کوچیک و متصل بهم؛ اینطوری که تو از این کوچه به اون کوچه از این مغازه به اون مغازه از این خونه به اون خونه میری که اون آدم و نبینی و یک هو غرور کاذب دنیا فوران میکنه و یقه میگیره و میگه ببین کت تن منه باید اون آدم و ببینی.
حالا تو لجبازی کن فرار کن خط و نشون بکش نمیشه. د نمیشه و دست آخر میندازتت تو همون کوچه و میگه دیگه حق نداری فرار کنی حالا ببینش و ببینش...
هرچی رشته کردی چیده میشه و روز از نو روزی از نو؛ رشد دوباره جدید تو و تجدید خاطره و و و و پرت شدن به اون روزا.
این اصلا خوب نیست که لیست خریدهای مورد نیاااااز، کشدار بخونها، روزبهروز داره بیشتر میشه و من فرورفتهتر میشم.
خب چتونه اینقدر چیزای خوشگل بهت چشمک میزنن و میگن یالا بیا مارو بخر؟!
إرسمني في ليلك نجمة ضيها يلمع في العين.
[ مرا در شبهایت همچون ستارهای رسم کن؛ که نور آن در چشمانت میدرخشد. ]
"رافـائِل
وقتِ آب دادن به گلهای رو میز،مرتب کردن و گردگیری کردن قفسههای کتابخونه،جارو کشیدن اتاق،وقت خیالباف
...4_5846038591137911884.mp3
زمان:
حجم:
5.7M
وقتِ آب دادن به گلهای رو میز،مرتب کردن و گردگیری کردن قفسههای کتابخونه،جارو کشیدن اتاق،وقت خیالبافیِ گوشه ذهنت به جآنانت،و راه رفتن تو خیابون ولیعصر و تماشا کردن لبخندهای مردم؛شاید به کارِت بیاد،نه؟!
"رافـائِل
تو درون جآن نشینی که لطیفتر ز جانی...
عذابست این جهان بیتو
مبادا یک زمان بیتو
به جآن تو، که جآن بیتو
شکنجهست و بلا بر ما...!
تحویل لبخند از مردم مختلف، تجربههای جدید، آدمای عجیب، کتاب جدید، خیابان انقلاب، مغازههاش، ذوق کردن برای دیدن ماه، نوشیدنی از جنس سرمای هوا، خریدهای غیرمنتظره، دیدن دسته گلهایی که بآنو گلفروش به طرز خوشگلی درست کرده بود، زمزمه شعری از زبان دیگری به صورت مخفیانه.
لامپ کنار خونه عجیب خوشگله.
"رافـائِل
تحویل لبخند از مردم مختلف، تجربههای جدید، آدمای عجیب، کتاب جدید، خیابان انقلاب، مغازههاش، ذوق کردن
حس همآغوشی با جاسوئیچیها و رقیق بودنشون، پرسیدن سوالهای قنجی منجیشون، محبت خالصانهشون، بوی کتاب جدید، ارتباط چشمیِ عمیق، تحویل بست پستی، فرار، توصیف شدن.
لامپ کنار خونه عجیب و خوشگل چشمک میزنه.
لامپ کنار خونه همیشه خوشگله، فقط باید عینک ذرهبینی بزنیم و کت کارآگاه گجت بپوشیم و با دستکش سیاه دقیق دنبالش بگردیم؛
حتی اگه ی دونه لبخند تحویل گرفتی، حتی اگه حس خوبی از فکر او به سرت زد، حتی اگه با رقص ابرها حسِ آخيش میگیری، حتی اگه کتاب جدید و بو کردی، حتی اگه خآتون نوازشت کرد، حتی اگه دو دست درهم شده رو دیدی، یا حتی اگه یکی با نگاهی عمیق ازت پرسید: خوبی؟.
ببین بشر دوپا ببین.