eitaa logo
👑زَن وَ زِنـدگـے👑
4هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
255 ویدیو
4 فایل
وقتی حـالِ یہ زن خوبہ😊 حالِ یہ زندگے خوبہ👪 داستان زندگیتو برامون بفرس👇❤️ @pari_166
مشاهده در ایتا
دانلود
در مقابل همه چیزایی که باعثِ تحقیرت میشن، بایست و بگو "نه" حق نداری خودتو بازیچه دیگران کنی نه گفتن رو یاد بگیر تا زندگیت از چارچوب خارج نشه ! 🆔 🆔 🕊 🍃 @avayeezendegii
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام و صد درود، صبح زیباتون بخیر، امروزتون پر از اتفاقات خوب😍 . به اعتقاد من صبح‌ها به خودیِ خود صبح نیستند...باید دلیلی برایِ آغاز باشد... باید انگیزه و هدفی، این ثانیه‌هایِ مبهم را به سمتِ صبح شدن، هُل بدهد...صبح، دلیل می‌خواهد جانم...گاهی یک هدف می‌شود دلیلِ تو...گاهی یک اتفاقِ مبارک و گاهی هم یک آدمِ خوب...و من هر سه را برای ثانیه‌هایِ ارزشمندتان آرزو می‌کنم...هر لحظه‌تان، به زیباییِ صبح...صبحی که از همان ابتدایش، با هزاران امید و انرژی و انگیزه آغاز شود،... که روزتان را ضمانت کند... که واقعاً "صبح" باشد . دنیای فیلـــــــــــــــم👇👇👇 @Cinamatv
زندگی خانه ایست باهزاران پنجره دلت را بسوی هرکدام بگشایی زندگی سهم تو را از همانجا می‌دهد پنجره ی عشق را بگشا که وجودت را از آن سرشار کنی ✅به جملات زیبا بپیوندید👇 🆔: ❤️ @rooman222 ❤️
💚زندگی را زیباتر کن گاهی با ندیدن، نشیدن و نگفتن. 💚زندگی فقط مال ما نیست به همه تعلق دارد. 💚زندگی را برای همه زیبا کنیم با مهربانی با محبت با لبخند.... ✅به جملات زیبا بپیوندید👇 🆔: ❤️ @rooman222 ❤️
روزای خوب به خاطرات خوب تبدیل می شوند... و روزهای بد به درس های خوب … 🆔 🆔 🕊 🍃 @avayeezendegii
آروم باش ... هیچ حال بدی دائمی نیست ... 🆔 🆔 🕊 🍃 @avayeezendegii
همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمیتوانیم آنها را در آغوش بگیریم بدترین اتفاق شاید همین باشد...🌺🍃 ✅به جملات زیبا بپیوندید👇 🆔: ❤️ @rooman222 ❤️
👑زَن وَ زِنـدگـے👑
#part78 #ارباب_طلبڪار دلم میخواست بزنم تو گوشش ولی شل شدم میخواستم فقط فرار کنم. گونه مو بوسید و
تا رسیدن به خونه خانم بزرگ سکوت کردم و خودمو به صبر در مقابل تیکه های آبدار خانم بزرگ دعوت کردم. _مامانتینا نیستن؟ _نه نتونستن بیان. _وای خدا من اونجا با خانم بزرگ تنهام. _نترس علیرضا و سحرم هستن. با تعجب گفتم: _واقعا که پاشدن اومدن عروسیت؟ _حالا نه که خودت نمیای؟ _برو بابا دوماد کروکدیل ندیده بودم! _حووی دیوونه ندیده بودم. _چشم غره ای بهش رفتم که گفت: _خلاصه مواظب خودت باش حتما. _نترس کسی کاری به من نداره. _اوم درسته ولی کیان رو قاطی اون کسی ها نکن. بروبابایی گفتم و از ماشینش پیاده شدم. داخل که رفتم هیچ کس رو نمیشناختم و خانم بزرگ هم الی یه سلام خشک وخالی هیچ چیزی بهم نگفت: سحرو دیدم داشت آبمیوه به دست با یه خانم حرف میزد. منو که دید با عذر خواهی از زن جدا شد و سمتم اومد. _تو اومدی ترمه؟ _مجبورم کرد. فکرشو نمیکردم شما هم بیاید. علیرضا کو؟ _علیرضا بیرونه حوصلش سر رفت اینجا. _میدونی کجا لباس عوض کنم؟ _آره عزیزم دنبالم بیا. مانتومو در اووردم و وسایلمو یه گوشه گذاشتم. عروس داماد به این زودی نمیومدن پس من هم سعی کردم زیاد ازکنار سحر دور نشم.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹درود و صد سلام به امروز خوش آمدید 🗓 به چهارشنبه خوش آمدید ☀️ ۲۴ شهریور ۱۴۰۰ خورشيدی 🎄 ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۱ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌙 ۸ صفر ۱۴۴۳ قمری ‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🌸ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎﻏﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﻗﯽ ﺳﺖ 🌺ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺩﻝ ﺑﺎﺵ؛ ﻧﻪ ﺩﻝ ﻣﺸﻐﻮﻝ... 🌸ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﻣﺎ؛ 🌺ﺍﺯ ﻗﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﺎست؛ 🌸ﭘﺲ ﺑﺪﺍﻥ ﺍﮔﺮ ”ﻓﺮﻫﺎﺩ” ﺑﺎﺷﯽ؛ 🌺ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ “ﺷﯿﺮﯾﻦ” ﺍﺳﺖ 🌸روزت عاشقانه و زیبا دوست من ─━━━━⊱🎁⊰━━━━─ 🎈 𝐉𝐨𝐢𝐧 : ✨✨✨ 🌸 @ba_khodabash1 🌸 ✨✨✨
👑زَن وَ زِنـدگـے👑
#part79 #ارباب_طلبڪار تا رسیدن به خونه خانم بزرگ سکوت کردم و خودمو به صبر در مقابل تیکه های آبدار
کسایی که منو نمیشناختن با کنجکاوی نگاهم میکردند. البته هیچ کس منو نمیشناخت و سحر هم منو دوست خانوادگیشون معرفی کرد. تعداد مهمان ها زیاد شد و من شدیدا حوصلم سر رفته بود. عروس داماد که اومدن با بیخیالی از سر جام تکون نخوردم. _ترمه؟ _جانم سحر؟ _بیا بریم جلو دختر چرا نشستی! _بیخیال آخه من به زور اینجام حوصله داریا. _منم راغب نیستم میدونی که چقدر از رها بدم میاد ولی برای ظاهر سازی مجبوریم. ناچار باهاش همراه شدم. وقتی کیان و رها وارد شدن چشمم روی کیان ثابت موند. انگار از وقتی رفت خیلی جذاب تر شد تو اون شلوقی اونم منو دید که با لبخند مرموزش تو چشمام زل زد. رها ولی اصلا متوجه من نشده بود. هم لباسش و هم آرایشش خیلی قشنگ بود ولی برای من مهم نبود. موسیقی با صدای کر کننده ای پخش شد و جوون ها مشغول رقص شدند. کیان و رها توی جایگاهشون نشستن من هم دور ترین نقطه بهشون رو انتخاب کردم. پسر جوونی که داشت با علیرضا حرف میزد مدام نگاهش به سمت من منحرف میشد. از نگاهش خوشم نمیومد به خاطر همین خودمو با پوست کند خیاری مشغول کردم. _خانم زیبا؟ سرمو بالا آووردم و با تعجب به همون پسر قد بلند اما نچسب زل زدم. _بفرمایید با من امری دارید؟ _مشکلی نیست کنارتون بشینم؟ نیش خندی تحویلش دادم و گفتم: _خیر بفرمایید مال پدرم که نیست. خنده مصلحتیش رو مخم بود با پرویی گفت: _چه شیرین زبان افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟ _حاتمی! _جان؟ _عرض کردم حاتمی هستم. ابروهای کمی تمیزش رو بالا داد و گفت: _اوه انگار صحبت با شما کمی سخته! _سخت؟ خیر! اما زیاد مایل به صحبت با غریبه ها نیستم. _خوب آشنا میشیم خانم جوان. از این جنتلمن بازیشم خسته شدم و با لحن جدیی گفتم: _با عرض معذرت زیاد تمایل به آشنایی با جناب عالی رو ندارم. پسره با دیدن این غالب صفت من کمی نشست اما ناچار‌از کنارم رفت.
شاهکار زندگی چيست؟ اين که در ميان مردم زندگی کنی ولی هيچگاه به کسی زخم زبان نزنی، دروغ نگويی، کلک نزنی و سوءاستفاده نکنی، اين شاهکار است. ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ" ﺗﺤﻤﻞ" ﮐﻨﻴﻢ، ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ "ﻗﻀﺎﻭﺕ" ﻧﮑﻨﻴﻢ. ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺮﺍﯼ "ﺷﺎﺩﮐﺮﺩﻥ" يکدﻳﮕﺮ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﻴﻢ، ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻬﻢ "ﺁﺯﺍﺭ" ﻧﺮﺳﺎنيم ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺍﺻﻼﺡ" ﮐﻨﻴﻢ، ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ ﺑﻪ" ﻋﻴﻮﺏ " ﺧﻮد ﺑﻨﮕﺮﻳﻢ. ﺣﺘﯽ ﻻﺯﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﻳﮑﺪﻳﮕﺮ ﺭﺍ "ﺩﻭﺳﺖ" ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻴﻢ، ﻓﻘﻂ ﮐﺎﻓﻴﺴﺖ "ﺩﺷﻤﻦ" ﻫﻢ ﻧﺒﺎﺷﻴﻢ. ﺁﺭی، ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺷﺎﺩ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺯﻳﺴﺘﻦ، شاهکار است ✅به جملات زیبا بپیوندید👇 🆔: ❤️ @rooman222 ❤️
گاهی زندگی یعنی ریسک کردن برای رؤیایی که هیچ‌کس نمی‌تواند بفهمد. ✅به جملات زیبا بپیوندید👇 🆔: ❤️ @rooman222 ❤️