eitaa logo
زنان جنگ
95 دنبال‌کننده
50 عکس
5 ویدیو
2 فایل
✨️جنگ تحمیلی ۱۴۰۴ به روایت زنان ایران: - روایات مکتوبِ زنانه - پادکست زنان جنگ - اخبار خودمونی برای دریافت روایت‌های شما: @zananejang_admin نشر مطالب فقط با ذکر منبع. رسانه‌ی مستقلِ #زنان_جنگ را با همین شناسه (@zananejang) در بله، ایتا و تلگرام بخوانید.
مشاهده در ایتا
دانلود
این روزها زیاد به غزه فکر کردم و به ۸ سال جنگ. در تمام این پنج روز با خودم فکر کردم چطور آن‌ها ۶۰۰ روز، این لحظه‌ها را تجربه کردند و همچنان ماندند و آن‌های دیگر، ۸ سال جنگیدند که یک وجب خاک ندهند؟ روایت فاطمه بهروزفخر، ۳۲ ساله، نویسنده و دانشجوی دکتری ادبیات فارسی را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
این روزها زیاد به غزه فکر کردم و به ۸ سال جنگ. در تمام این پنج روز با خودم فکر کردم چطور آن‌ها ۶۰۰ ر
روایتی از فاطمه بهروزفخر، ۳۲ ساله، نویسنده و دانشجوی دکتری ادبیات فارسی: خب؛ حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، تقریبا صداها زیادتر از هر وقت دیگری است. نزدیک‌تر و پرتعدادتر. ترسیده‌ام؟ خب معلوم است، اما توی ترس، یک‌جور دل‌قرصی دارم که نمی‌دانم‌ از کجا می‌آید. مدام یکی از خاطراتی که بابا از روزهای جنگ، برای من و برادرم تعریف کرده بود، توی ذهنم مرور می‌شود: «جزیره مجنون بودیم. شب‌ها می‌نشستیم به گوش‌دادن آواز قورباغه‌ها. وقتی قورباغه‌ها می‌خواندند، خاطرجمع بودیم که غواص‌های بعثی این دوروبر یا توی آب نیستند. نبودن حضور بعثی‌ها توی آب، یعنی خاطرجمعی قورباغه‌ها و آوازخواندن‌شان. ولی کافی بود، صدای آواز قورباغه‌ها برای لحظه‌هایی قطع شود. نفس‌ها توی سینه حبس می‌شد و دست‌مان را می‌گذاشتیم روی ضامن نارنجک‌ها. بهترین و خیال‌جمع‌ترین لحظه‌های جزیره مجنون مال وقت‌هایی بود که قورباغه‌ها می‌خواندند.» خوشحالم در خانه مردی بالیدم که کهنه‌سرباز جنگ است و هنوز، رد ترکش‌ها را توی بدنش دارد. خوشحال‌ترم، مادرم زنی بود که لحظه‌ای دست از تلاش برای «دیگری» برنداشت و مراقبت از ۶۰ کودک بدسرپرست و بی‌سرپرست را برعهده گرفت. این روزها زیاد به غزه فکر کردم و به ۸ سال جنگ. در تمام این پنج روز با خودم فکر کردم چطور آن‌ها ۶۰۰ روز، این لحظه‌ها را تجربه کردند و همچنان ماندند و آن‌های دیگر، ۸ سال جنگیدند که یک وجب خاک ندهند؟ این روزها، زیاد هم نوشتم. امشب خیلی خوشحال بودم، چون تلویزیون کودک رسانه‌مان بالا آمد و در مرحله امتحانی‌اش، نزدیک به ۲ هزار مخاطب کودک، بدون اختلال داشتند «ببعی قهرمان» را تماشا می‌کردند. بیشترِ زحمتش را همکارانم کشیده‌اند و من حالا دارم، با افتخار درباره‌اش می‌نویسم. سهم من هم شد یک اسم و شعار برای این تلویزیون کودک که هیچ فکر نمی‌کردم در زمانهٔ جنگ، فعالیتش را شروع کند. خوشحالم کنار چنین آدم‌های پایِ کاری، چراغ یک رسانه کودک‌ونوجوان‌ روشن مانده و بی‌وقفه فعال است. حالا صداها کم شده‌اند. وقتی می‌نویسم، کمتر می‌ترسم و انگار آدم شجاع‌تری‌ام. باید بخوابم. کاش قورباغه‌های جزیره مجنون باز هم بخوانند. 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 ✅ لطفا این مطلب را به مجله پیشنهاد بدهید! با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
21.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست تکیه‌گاه را هم بالا آورد، هر دو دستش بالا، رها و محکم: «آن‌چه که ملاحظه کردید، صدایی که شنیدید، فضای غبارآلود استودیوی خبر...» و بوم! چراغ‌های استودیو خاموش شد. دود و تکه‌های کاغذ در هوا به پرواز درآمد. (بازخوانی حماسه‌ای که سحر امامی خلق کرد به روایت یک مادر) روایت زیبا گودرزی، 37 ساله، خانه‌دار را در بخوانید. ❇️پی‌نوشت زنان جنگ: کلیپی که به این نوشته پیوست شده، با دیگر ویدئوهایی که آن روزها دیده‌اید، تفاوت دارد. نه آهنگ حماسی دارد و نه ویرایش ویژه‌ای شده است. تصویری بکر و دست‌نخورده با صداهای طبیعی پشت صحنه، از رویدادی است که سحر امامی آن را رقم زده. این فیلم حتی لحظاتی پیش از آغاز حادثه را هم به نمایش می‌گذارد. حتماً تماشا کنید و این روایت ساده اما تکان‌دهنده را به دیگران نیز پیشنهاد دهید. @zananejang
زنان جنگ
دست تکیه‌گاه را هم بالا آورد، هر دو دستش بالا، رها و محکم: «آن‌چه که ملاحظه کردید، صدایی که شنیدید،
روایت زیبا گودرزی، 37 ساله، خانه‌دار: بچه‌ها ساعت ۶ کلاس داشتند. با پدرشان رفتند. من ماندم تا کارهای عقب‌افتاده‌ام را انجام بدهم. قبلش توی کانال‌ها چرخی زدم. یکی از کانال‌ها به نقل از اسرائیل، خبر هشدار تخلیه صداوسیما و غرب تهران را گذاشته بود. کنجکاو و با خوشحالی از اینکه بچه‌ها نیستند تلویزیون را روشن کردم و زدم شبکه‌ی خبر. مجری شبکه، خانم امامی، در حال گفتگو با کارشناس بود که ناگهان گفتگو را قطع کرد و شروع کرد به خواندن بیانه‌‌ای کرد که تازه به دستش رسیده بود. بیانه که تمام شد، بعد از پخش میان‌برنامه مجری دوباره بیانه را خواند. درحال دوباره‌خوانیِ بیانیه بود که صدایی مهیب آمد و دوربین حرکت کرد. خانم امامی بدون تغییر در حالتش به صحبت ادامه داد: خیلی متشکر از اینکه با ما هستید. «بوم!...» و دوباره بوم! و خانم امامی با لحنی مقتدر گفت: «آن‌چه ملاحظه می‌کنید تجاوز رژیم صهیونیستی به خاک جمهوري اسلامی و منطقه صداوسیماست.» دست چپش را تکیه‌گاه کرد روی میز، انگشت اشاره‌اش را آورد بالا و الله‌اکبرگویان و با صدایی که به فریاد شبیه بود ادامه داد: «آن‌چه شنیدید صدای متجاوز به خاک وطن... صدای متجاوز به صدای حق و حقیقت است!» دست تکیه‌گاه را هم بالا آورد، هر دو دستش بالا، رها و محکم: «آن‌چه که ملاحظه کردید، صدایی که شنیدید، فضای غبارآلود استودیوی خبر...» و بوم! چراغ‌های استودیو خاموش شد. دود و تکه‌های کاغذ در هوا به پرواز درآمد. خانم امامی بالاخره رضایت داد، از روی صندلی بلند شد و از کادر بیرون رفت. صدا از پشت صحنه بلند شد، همه با هم: «الله‌اکبر!... الله‌اکبر... بیا بیرون!... الله‌اکبر...» روی پا ایستاده بودم. اشک‌هایم روی صورتم سر خورد و ریخت روی لباسم. تمام بدنم می‌لرزید. حیران نگاهم را چرخاندم روی مبل به دنبال گوشی. حتی برای یک لحظه انگشت چرخانش در هوا از جلوی چشمم دور نمی‌شد. صدایش که با گذشت هر لحظه بلند‌تر ‌می‌شد و الله‌اکبر می‌گفت. تصاویر ساختمانِ سوزانِ شیشه‌ایِ صداوسیما خیلی سریع توی کانال‌ها پخش شد. روی شبکه خبر ماندم. ۱۵، ۲۰ دقیقه بعد بود که خانم امامی دوباره آمد روی آنتن زنده. نه صدایش می‌لرزید و نه نشانه‌ای از ترس در چهره‌اش بود. با چهره‌ای خندان و صدایی قوی‌تر! با دیدنش خنده به لب‌هایم آمد. بدنم را که از ترس منقبض شده بود تکانی دادم. کمر صاف کردم و رفتم سراغ کارهایم. حالا ساعت‌ها از ان اتفاق گذشته و من همچنان از مرور تک‌تک حرکات سحر امامی، حس شجاعت به وجودم تزریق می‌شود و فقط یک کلمه به ذهنم می‌آید: «شیرزن!» 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
پادکست تازه در راه است کار کردن در رادیو برای من تنها یک شغل نیست؛ رسالتی است که هر لحظه‌اش یادآور هنرِ «گفتنِ نگفتنی‌ها»ست برایم. مثل روزی که در برنامه‌ام از فداکاری‌های شهید مجید شهریاری گفتم و شنونده‌ای پیر زنگ زد: «دخترم! تو صدای آرزوهای فراموش‌شده‌ی ما را زنده کردی...» روایت زهرا حسن زاده، 44 ساله، نویسنده و گوینده و تهیه کننده رادیو و تلویزیون را امروز در پادکست خواهید شنید. منتظر ما باشید @ZananeJang
@ZananeJangیک زن یک روایت(۴)_زهرا حسن زاده_زنان جنگ_ZananeJang@(2).mp3
زمان: حجم: 11.9M
تصور کن که در دل جنگ باشی و صدای انفجارها از شیشه‌های عایق به استودیو رادیو نفوذ کنه و در همون لحظه یاد جمله همسرت بیفتی که می‌گه: "بچه‌ها بی‌قراری می‌کنن. می‌خوان مامانشون رو ببینن." پشت میکروفن، صدای تپش قلبت با سر و صداهای بیرون قاطی می‌شه و تو می‌دونی که اون لحظه فقط یک شغل نیست؛ بلکه مسئولیتی هست که می‌خوای با تمام وجود، روی شونه‌هات بلندش کنی. در این شماره از پادکست ، شما به فضای رادیو و خانه یک بانوی اهل رسانه میرید که در روزهای پرتلاطم جنگ با صدای خودش، تاریخ رو ثبت می‌کرده: ❇️ به روایت زهرا حسن زاده، 44 ساله، نویسنده، گوینده و تهیه‌کننده رادیو و تلویزیون صدا: زهرا حسن زاده میزبان: نرگس میرفیضی تدوین: حدیث میرفیضی گوینده آرم: الهام وحدت 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این پادکست و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang_admin
راستش روزهای قبل از آمدن به اینجا از فشار تنهایی و سختی‌های بچه‌داری در غربت داشتم دیوانه می‌شدم و حالا با اینکه جنگ زده‌ایم حالم بهتر است! مثلا اینجا می‌توانم هشتگ بزنم: ! :) روایت معصومه فراهانی، ۲۷ ساله، مادر، معلم و نویسنده را در بخوانید:
زنان جنگ
راستش روزهای قبل از آمدن به اینجا از فشار تنهایی و سختی‌های بچه‌داری در غربت داشتم دیوانه می‌شدم و ح
روایت معصومه فراهانی، ۲۷ ساله، مادر، معلم و نویسنده: ملاقات با درخت‌ها و سبزه‌ها حالا قرار هر روزه‌ی ما شده. صبح‌ها و عصرها می‌برمش کنار کاج‌، کنار درختچه توت، کنار برگ‌های گردو. یاد گرفته دستش را ببرد جلو، برگ را بگیرد و بکشد. مشتش را که باز می‌کنم برایم برگ‌‌های سبز رو می‌‌‌کند. بعد می‌رویم می‌خوابیم زیر بید، از تماشای پیچش باد در شاخه‌های بید شگفت‌زده می‌شود. دلتنگ خانه‌ام هستم؛ اما فکر می‌کنم این روزها خیری بود که به خواست خدا، عدو مسبب آن شد برای ما. اینکه از آن آپارتمانی که صبح تا شب در آن تنها بودیم بیاییم اینجا و پسرک چهره‌های بیشتری ببینید، بغل‌های بیشتری بچشد، دست‌هایش بوی چمن بدهد و به‌جای تماشای چرخش عروسک‌های آویز تخت، لذت چرخیدن شاخه‌های بید در باد را بچشد. راستش روزهای قبل از آمدن به اینجا از فشار تنهایی و سختی‌های بچه‌داری در غربت داشتم دیوانه می‌شدم و حالا با اینکه جنگ زده‌ایم حالم بهتر است! مثلا اینجا می‌توانم هشتگ بزنم: ! :) 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
_یک نفر توی سبد کوچکی شلیل پخش می‌کرد. گاز می‌زدم و ستاره‌ها را دنبال می‌کردم. زیر آن ستاره باران حدیث کسا زمزمه کردیم، دم رفتن آیت‌الکرسی خواندم و رو به شهر فوت کردم._ روایت فاطمه نباتیان، 29 ساله، دانشجوی ارشد اندیشه سیاسی، معلم و کتابدار را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
_یک نفر توی سبد کوچکی شلیل پخش می‌کرد. گاز می‌زدم و ستاره‌ها را دنبال می‌کردم. زیر آن ستاره باران حد
روایت فاطمه نباتیان، 29 ساله، دانشجوی ارشد اندیشه سیاسی، معلم و کتابدار: برای یک ساعت فکر کردم جنگ و التهابش فقط توی فیلم‌هاست. دیروز عصر را می‌گویم. «خدای جنگ» را گذاشته بود، توی جشنواره ندیده بودمش. ناهار می‌خوردیم و فیلم می‌دیدیم. از دیشبش که اینترنت قطع شده بود محله ما خیلی آرام بود. حالا که تهران سبک‌تر شده، در کوچک‌ترین سکوتی صدای پرنده‌ها می‌رسند وسط خانه. خدای جنگ می‌دیدیم و غذا را لقمه می‌گرفتیم که... پنجره و خانه و دل ما همزمان لرزید. از صدایی که نفهمیدیم از کجاست. رفیق بلافاصله زنگ زد که: «صدا از طرف شما بود. خوبی؟» زنده بودیم، ولی خوب؟! برای ساعتی غرق هیجان فیلم شدم و فکر کردم جنگ فقط توی فیلم‌هاست و به بی‌رحمانه‌ترین شکل از این فکر بیرون آمدم، به سخت‌ترین شیوه به واقعیت پرت شدم. چند ساعت بعد، شب، اما رویا و واقعیت را به هم بافتم. به هم بافتیم. شب، ستاره‌باران بود. از کهف، همه‌ی تهران دیده می‌شد که ستاره‌هایش چشمک می‌زدند و بعد توی آسمان پودر می‌شدند. مردم نشسته بودند با چیپس و تخمه و خیار... و ستاره‌‌ها را به هم نشان می‌دادند! افسانه بود یا واقعیت؟ شاید هر دو؛ برداشت آزاد مردم از سنت‌های امیدبخش خدا و واقعیات سخت انسانی. یک نفر توی سبد کوچکی شلیل پخش می‌کرد. گاز می‌زدم و ستاره‌ها را دنبال می‌کردم. زیر آن ستاره باران حدیث کسا زمزمه کردیم، دم رفتن آیت‌الکرسی خواندم و رو به شهر فوت کردم. به خانه که رسیدیم پدافندها شدت گرفتند. هر صدایی را که مضطربم می‌کرد با خواندن «شب شده پرستاره، چشمک بزن دوباره» از سر می‌گذراندم. دیروز توانستم کمی متمرکز شوم، کتاب بخوانم و یادداشت بردارم. لطفا این‌ها را جزو دستاوردهای روز هفتم جنگ تحمیلی سال صفرچهار در رسانه‌ها اعلام کنید! 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مسئول تشخیص هویت صدا زد: «پیکر بعدی خانم است. آماده باشید برای کمک دادن برای تشخیص.» زیرلبی تکرار کردم «نباید ضعیف باشی؛ این‌جا همان نقطه‌ای است که باید برای هر کاری آماده باشی. حتی اگر آن کار باز کردن کفن ۹ ماهه‌ای باشد که عمه‌اش آمده برای تشخیص چهره‌ی معصومش...» روایت زهرا کبریایی‌زاده، راوی ۴۶ ساله را در بخوانید: @zananejang
زنان جنگ
مسئول تشخیص هویت صدا زد: «پیکر بعدی خانم است. آماده باشید برای کمک دادن برای تشخیص.» زیرلبی تکرار کر
روایت زهرا کبریایی‌زاده، راوی ۴۶ ساله: عمه‌ها برادرزاده‌هایشان را جور دیگری دوست دارند. انگار تکه‌ای از قلبشان بیرون بدنشان می‌تپد. طاقت ندارند خار به پایشان برود. چه برسد به این که بیایند بالای سر پیکر خونین‌شان، آن هم برای شناسایی... از چشم‌هایش پیدا بود ساعت‌ها گریه کرده. صدایش از حجم این مصیبت سنگین گرفته بود. ماجرا را پرسیدم. آرام آرام شروع کرد به شرح ما وقع: «ما نارمک زندگی می‌کنیم. آن روز کوچه‌ی کناریِ ما را زدند. دلشوره گرفتم. تلفن برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به منزل برادرم. خانه‌شان شهرک شهید چمران بود. هیچ‌کس تلفن را جواب نمی‌داد. شماره موبایل فاطمه را گرفتم، خانم‌برادرم. تماس‌هایم همه بی‌پاسخ ماند. دلشوره داشتم اما فکر نمی‌کردم اتفاقی افتاده باشد. فقط می‌خواستم از خوب بودن حال‌شان مطمئن شوم. بیست دقیقه بعد تلفنم زنگ خورد. شماره برادرم روی صفحه‌ی موبایل افتاده بود. سریع جواب دادم. صدایش را که شنیدم چشم‌هایم سیاهی رفت. همان جا پای تلفن نشستم... داشت می‌گفت اعظم! خانه‌ی ما را زدند. زن و بچه‌‌هام را پیدا نمی‌کنم...» «زهرا 9 ساله... هانیه 3.5 ساله... محمدعلی 9 ماهه... و فاطمه، مادری که محمدعلی را در آغوش داشت و با هم پر کشیدند...» مسئول تشخیص هویت صدا زد: «پیکر بعدی خانم است. آماده باشید برای کمک دادن برای تشخیص.» زیرلبی تکرار کردم «نباید ضعیف باشی؛ این‌جا همان نقطه‌ای است که باید برای هر کاری آماده باشی. حتی اگر آن کار باز کردن کفن ۹ماهه‌ای باشد که عمه‌اش آمده برای تشخیص چهره‌ی معصومش...» یکی یکی بندِ کفن‌ها را باز کردم. پنبه ها را کنار زدم. آماده‌شان کردم برای دیدار عمه... کاش یکی روضه‌ی «ببین دل زار زینب» را پخش می‌کرد. بابای بچه ها نشسته بود کنار حسینیه. داشتم به حجم سنگین غم اربابم فکر می کردم، وقتی ۶ ماهه را روی دست‌هایش گرفته بود. محمود کریمی از اکوهای حسینیه داشت می‌خواند: «همراه بابایی، هم‌قدِ سقّایی... طفل شهید من، مابینِ مردایی...» شهیده فاطمه را نگاه می‌کردم و در ذهنم مرور می‌شد: درست است که شهادت هنر مردان خداست، اما باور من این است که زنان می‌توانند شهیدتر از مردان باشند. مثل فاطمه، مادر بچه‌ها، که در توصیف عمه، انگار فرشته‌ای بود به لباس انسان. و الحق شایسته‌ی شهادت! و من به عاشورا فکر می‌کردم؛ به روضه‌های مجسمش که این جا پیش چشمم باز می‌شد و به پیام والایش: «چه بکشیم، چه کشته شویم، با تمام این داغ ها قطعاً ما پیروز این میدانیم!» و آن چه بعد از عاشورا، کربلا را امتداد بخشید رسالت زینب کبری بود. فاطمه با شهادتش رسالتش را به کمال رساند. ما کجای صحنه ی این کربلاییم؟ 🤍🌱🤍🌱🤍🌱 با ارسال این نوشته و معرفی صفحه به دوستان‌تان، صدای زنان جنگ باشید: @zananejang