هدایت شده از سکرت:
📬:
من از ساعت 2 ظهر بنر میفورم تا خوده شب اخرش هم لف میدن ریزشششششش دارم مثل سگ
کاش واقعا واقعا به حرفات توجه بشه
هدایت شده از سکرت:
📬:
سلی میشه این پیامی که راجبه اونایی که لف دادن دادی رو فور بزنم چنلم؟؟
ḠIitcḧ|برایِ ایران
📬: سلی میشه این پیامی که راجبه اونایی که لف دادن دادی رو فور بزنم چنلم؟؟
اره عشقم فقط فور کن حتما
ḠIitcḧ|برایِ ایران
آمار 565 میزارمش! انقد ترسناکه اونایی که مشکل قلبی دارن ممکنه بعد دیدن فیلم سکته کنن😱
خدا وکیلی ویو رو ببینین
از صبح پدرم درومد از بس فور دادم 4 نفر اومدن همونا هم لفیدن
#داستان_ترسناک
این داستان ماله عممه که 29 سالشه از زبون خودش میگم:
تا 15سالگیم روستا زندگی میکردیم خلاصه روستا پره خونه های خالیومتروکهست
یه شب که دختر خاله و دختر عمو و پسر خاله و پسر عمو جمع شده بودیم خونهی بابا بزرگم.
همهام هم سن و سال بودیم و جوگیر.
ساعتای 1 شب بود که همه خواب بودن جز ما 5 نفر . هوا گرگ و میش، بارونم میومد و خیلی سرد بود .
ماهم داشتیم در مورد جن و پری حرف میزدیم و اطلاعات بِهَم میدادیم و خاطره تعریف میکردیم که پسرخالم گفت الان که همه خوابن بیاین بریم خونه متروکه تَه روستا ، همه گفتن نه جز من، با پسرخالم ساعت 1:30 شب راه افتادیم سمت اون خونه
تا اونجا نیم ساعت راه بود. وقتی رسیدیم ساعت 2 شده بود. رعد و برق میزد و بارون شدید تر شده بود، بادی که میوزید بدنمونو میلرزوند. میخواستیم بریم داخل که در قفل بود.
داشتیم برمیگشتیم که پسرخالم یه پنجره دید که باز بود . خلاصه رفتیم توی خونه و دیدیم پر عکسای قدیمی و خیس کشیده از یه زوج پیر. گفتیم اگه اینجا ماله اونا بوده چرا وسیله هاشونو نبردن؟
خلاصه یکم گشتیم ساعت شد2:30 که یه دفعه از بالای سقف خونه صدا دویدن اومد . خیلی ترسیدیم و اومدیم که بریم دیدیم در بسته شده و سقف خونه ریخت روی پنجره و راه بیرون رفتن بسته شد. تا ساعت 3 گیر کردیم و اون صدا هی بیشتر میشد
جوری که سقف میلرزید و انگار میخواست بریزه روی سرمون خلاصه دیوار نم کشیده و نرم رو انداختیم و با تمام توان دویدیم
راه نیم ساعتِ رو توی 10 دقیقه طی کردیم. ساعت مچی که بابا بزرگم برام گرفته از کار افتاد و حتی بعد این همه مدت هرجا بردمش گفتن درست نمیشه و روی تایم 3:3 مونده!
خلاصه به بابام گفتم که چیکار کردیم ، بعد از کلی جر و بحث که کارمون اشتباه بوده گفت
ماجرای اون خونه اینجوریه که اون زوج زمان ازدواج این خونه رو دور از روستا و بین زمین های کشاورزی میسازن
وقتی 9 سال از ازدواجشون گذشت و بچه دار نشدن سعی میکردن بچه های مردم رو به دزدن
وقتی یه بار یه بچه رو دزدیدن ، اون بچه چاقو رو بر میداره میزنه به قلب پیرزن و پیر مرد که میاد بچه رو بکشه سکته میکنه بچه فرار میکنه و میره پیش مامان باباش و ماجرا رو تعریف میکنه
پلیس بعد از گشتن خونه جنازه ۳ تا دختر بچه و ۱ نوزاد پسر رو پیدا میکنه.توی وصیت نامه هم نوشتن بعد از مرگ در زیر خونهی خودشون دفن بشن .
حالا کسی نمیدونه پلیس این کارو کرده یا نه.
#داستان_ترسناک
هلیا هستم ۱۶ سالمه از گلستان
واقعا نمیدونم داستان من ترسناکه یا نه ولی این اتفاقات برای من عجیب بود نه ترسناک
دوسال پیش به یه خونه ی جدید اسباب کسی کرده بودیم ( ما هر یه سال یا دوسال خونمونو عوض میکنیم) از اسباب کشی به خونه جدیدمون تقریبا یه ماه گذشته بود و برای اینکه بابام شبا خیلی دیر میومد خونه مثلا ساعت ۴ یا مثلا صبح و من مجبور بودم پیش مامانم توی سالن بخوابم مامانم از تنها خوابیدن میترسید و از اتاق خودش یجورایی خوشش نمیومد و ترجیح میداد توی سالن بخوابه
یه شب که ساعت های ۱۲ خوابیده بودم بی دلیل دقیقا ساعت ۰۳:۰۰ بیدار شدم و همین که چشمامو باز کردم جلوی پاهام یه چیز سیاهی دیدم اولش فکر کردم مامانمه ولی وقتی دیدم مامانم کنارم خوابیده دوباره به جلوی پاهام نگا کردم نمیتونست یه انسان باشه قدش خیلی خیلی بلند بود یکم استرسی شدم و چشمامو محکم بستم و باز کردم و توی همین چند لحظه یهو غیب شد و چشمم خورد به بالای کابینت اشپزخونمون که یجورایی یه جسم بالای کابینت بود که بندش شبیه گربه سیاه بود ولی اون موقع فکر کردم از خواب دارم توهم میزنم و دوباره برگشتم به خوابیدن درمورد این موضوع چیزی به مامانم یا بابام نگفتم ولی داستان اینجا هم تموم نمیشه
اتاق من یه پنجره داشت ولی مثل پنجره های عادی نبود پشت پنجره یه منظره ای چیزی نبود فقط دیوار بود که با کمی فاصله از پنجره بود
و این باعث میشد اتاقم بی نور بشه و احساس خفگی بده منم از اتاق خودم راضی نبودم ولی بازم زیاد اهمیت نمیدادم و بعضی شبا اونجا میخابیدم و عجیبش این بود که توی اون اتاق چه دیر بخوابم چه زود دقیقا توی ساعت ۱۲ ظهر بیدار میشدم ولی توی اتاقای دیگه نه فقط توی این اتاق
بعد از چند مدت مثلا یه هفته یا دو هفته گذشت و مامانم رفت خونه ی همسایه منم توی خونه موندم از گوشیم اهنگ گذاشتم و روی مبل دراز کشیده بودم و داشتم رمان میخوندم که یهو صدای مثل خرناسه یا همون ناله ای شبیه صدای شیر شنیدم این بار یکم ترسیده بودم به اطرافم نگا کردم هیچی نبود و یه بار دیگه این صدا رو شنیدم و این بار صدای اهنگو بالا بردم که چیزی نوشنوم و خودمو اروم کنم و تقریبا نیم ساعت دیگه مامانم برگشت ولی بازم چیزی بهش نگفتم
تقریبا اخرای سال بود که میخاستیم بازم اسباب کشی کنیم و توی چهار روز قبل از رفتن از این خونه همش خواب تکرار میدیدم
خوابم اینجوری بود که من انگار یه برده بودم و یه مرد به شدت قد بلند همش سمتم میومد و زیر گوشم چیزی میگفت ولی نامفهوم بود چهار روز کلا همین خواب رو تکراری میدیدم و این بار به مامانم گفتم ولی فقط درمورد خوابم گفت بعضی موقع ها ممکنه اینجوری بشه زیاد اهمیت نده
منم زیاد بهش اهمیت ندادم و وقتی اسباب کشی کردیم اولای روز یکم با خونه غریبه بودم ولی کم کم عادت کردم