eitaa logo
مالکآفهبیشعورنفورررر
623 دنبال‌کننده
37 عکس
19 ویدیو
5 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام 12 سالمه این اتفاق روز تولدم برام اتفاق افتاد خونه ی پدربزرگم بودیم پدربزرگم اینا یه انباری داشتن که همیشه خدا درش بسته بود من و دختر عمم خیلی کنجکاو بودیم که ببینم اون تو چی هست راستی دختر عمم هم سن خودم ولی من از اون ۵ روز زود تر ب دنیا اومدم خلاصه یروز من که از خواب بیدار شدم دیدم در انباری بازه من بدو بدو رفتم پشت بوم تا دختر عمم رو صدا کنم وقتی بهش گفتم از پشت بوم اومدیم پایین آروم رفتیم تو به دختر عمم گفتم در باز بزار که اگه اتفاقی افتاد زود بریم بیرون گفت باشه و در و باز گذاشت خلاصه ما داشتیم توی انباری راه میرفتیم که یه صدای اومد برگشتم دختر عمم رو دیدم رنگش مثل گج سفید شده بود بهش گفتم چی شده ؟ اما جواب نداد بعد با صدای خیلی ضعیف گفت اونجا رو نگا گفتم کجا ؟با دستش نشون داد کنار دیوار رو برگشتم نگا کردم یه دختر بچه با لباس سفید پاره پوره داشت ما رو نگا می کرد و یه چیزی زمزمه میکرد اولش نمی فهمیدم چی میگفت ولی بعدش حرفش برام خیلی وازه بود هی میگفت چرا اومدید اینجا نباید می اومدید اینجا اینم بگم خیلی کله شگم با خودم گفتم حتما دختر عمی بزرگ ترم  هست و میخواد ما رو بتر سونه من خ.ر با تمام وجودم بهش گفتم به تو چه بعد یه چیزی برداشت پرت کرد درس سمت من  من سری سرمو دزدیدم  و دست دختر دایم رو گرفتم و فرار کردیم عمم ما رو دید و گفته چی شده ماجرا رو بهش گفتم که توی انباری یه دختر با لباس سفید پاره پوره و مو های دراز بهم ریخته اونجا بود عمم رنگش پرید دختر عمم چیغ کشید و همه  ریختن بالا سر عمم دختر عمی بزرگم گفت ماجرا چیه و ما هم بهش گفتیم هم اونجا اون هم غش کرد بعد از اون به پدر بزرگم گفتیم پدر بزرگم گفت من قبل از اینکه با مادربزرگتون آشنا بشم قرار بود با اون دختر ازدواج کنم ولی اون یه شب خوابید و صبح بیدار نشد بعد از اون ماجرا که دو سال می‌گذشت من با مادربزرگت آشنا شودم و ازدواج کردیم یه روز که من خوابیدم اون رو دیدم که داشت گریه می کرد ازش پرسیدم چی شده ولی اون هی می گفتم من زندم من نمی خوام بمیرم و روح اون دختر هنوزم که هنوزه از سر مون دس برنداشته و هنوزم تو اون انباری هست
یه شبم مامانم میگه بامادربزرگش توی تابستون روی پشت بوم خواب بودن که نصف شب بی دلیل از خواب میپره وقتی سرشو از زیر پتو در میاره میبینه یه چیزی مثل یه جوجه پر داشته رنگش سیاه بوده اما خیلی گنده و بیریخت بوده به سمتش میومده میگه اسمشو قدیمیا بهش میگفتن تَپ تَپو ،میگه دوباره سرموکردم زیر پتو بسم اله گفتم فکر کردم رفته همینکه سرمو از زیر پتو دراوردم سنگینیش رو روی دلم احساس کردم دستشو گذاشته بود روی گلوم هرچقد تکون میخوردم داد میزدم انگار نه انگار اون میخندید با صدای بلند میگه یه انگشتر داشتم بدل از اینا که وسطاشون بازه از دستم در اوردم یه طرفشو میزدم بهش اصلا حس نمیکرد تا وقتی که زدم به صورتش بعد سریع حتی راه رفتنشو یادمه که تند فرار میکرد از روی پشت بوما بعد از اونم دیگه ندیدمش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مالکآفهبیشعورنفورررر
#داستان_ترسناک یه شبم مامانم میگه بامادربزرگش توی تابستون روی پشت بوم خواب بودن که نصف شب بی دلیل
تپ تپو کلا اینجوریه که وقتی روی کمر بخوابی و کلا صاف بخوابی خودشو میندازه روت گلوتو میگیره که نتونی نفس بکشی
مامانم منو 7 یا 8 ماهه باردار بود بعد رفته بود روستا وقتی خواب بود تپ تپو میخواست خفش کنه اگه خفش میکرد الان سلی نداشتین که بترسونتون🤣 بابام میگفت وقتی رسیدم خونه مامانت داشت دست و پا میزد نه میتونست نفس بکشه نه جیغ بزنه
اینجا جوین باشید اد میکنم سکرت های مربوط به این چنل رو اینجا میزارم https://eitaa.com/joinchat/2664695299C980b245cad
دسترسی باز کن بعد بفور
هدایت شده از سِلی|برایِ ایران
برای اتحاد حتما کنار اسمتون بنویسید (برایِ ایران) .. مثلا : سِلی| برایِ ایران بعد هم جوین بدید ادتون کنم برایِ ایران
هدایت شده از سِلی|برایِ ایران
تقدیم به فرزندان ایران، فرزندانی که در خاک این وطن دفن شدن.. به شما که دیگر سایه‌سارِ صبح‌گاهان را حس نمی‌کنید، به شما که لبخندتان در غبارِ سال‌ها بی‌عدالتی گم شد، به شما که خاموش‌ترین فریادهای این سرزمین بودید؛ ای جوانانِ ایران، ای عزیزانی که قامتتان زیر خروارها خاکِ سرد، آرام گرفته است. ما، بازماندگانِ این مسیرِ پُر از خار، هر روز با نبودنِ شما نفس می‌کشیم. شما نه تنها قامتِ جوانی از دست دادید، بلکه پاره‌ای از ریشه‌های آینده‌ی این خاک را با خود به اعماقِ زمین بردید. ما می‌دانیم که شما قربانیِ سنگینیِ روزگار بودید. زیر بارِ سنگینیِ خواسته‌های برآورده نشده، زیر فشارِ انتظاراتی که فراتر از توانِ یک نسل بود، پرپر شدید. هر جا که قدم می‌گذاریم، جای خالیِ پُرسش‌های بی‌پاسخ شما را می‌بینیم؛ نگاهی که می‌توانست دنیا را تغییر دهد، اکنون به آسمان دوخته شده است. شما که رفتید، در سکوت، بزرگترین داوری را درباره‌ی ما به یادگار گذاشتید. داغِ شما، ابدی‌ترین سندِ مظلومیتِ این نسل است. در حسرتِ دیدنِ آن روزی هستیم که نام شما، نه با اشک، که با افتخار و سربلندی در تاریخِ این سرزمین ثبت شود. ما قول می‌دهیم (از ته قلبم قول مبدم)که خاطره‌ی شما را زنده نگه داریم؛ نه با شعارهای زودگذر، بلکه با تلاش برای ساختن فردایی که شما آرزویش را داشتید. فردایی که در آن، ظلمی نباشد که جوانی را به زیر خاک بکشاند و حقی نباشد که زیر پا بماند. تا آن روز که عدل طلوع کند، یاد شما شمعِ راه ماست. روحتان قرین آرامش. از طرف سِلی.