eitaa logo
مالکآفهبیشعورنفورررر
623 دنبال‌کننده
37 عکس
19 ویدیو
5 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
مالکآفهبیشعورنفورررر
#داستان_ترسناک یه شبم مامانم میگه بامادربزرگش توی تابستون روی پشت بوم خواب بودن که نصف شب بی دلیل
تپ تپو کلا اینجوریه که وقتی روی کمر بخوابی و کلا صاف بخوابی خودشو میندازه روت گلوتو میگیره که نتونی نفس بکشی
مامانم منو 7 یا 8 ماهه باردار بود بعد رفته بود روستا وقتی خواب بود تپ تپو میخواست خفش کنه اگه خفش میکرد الان سلی نداشتین که بترسونتون🤣 بابام میگفت وقتی رسیدم خونه مامانت داشت دست و پا میزد نه میتونست نفس بکشه نه جیغ بزنه
اینجا جوین باشید اد میکنم سکرت های مربوط به این چنل رو اینجا میزارم https://eitaa.com/joinchat/2664695299C980b245cad
دسترسی باز کن بعد بفور
هدایت شده از سِلی|برایِ ایران
برای اتحاد حتما کنار اسمتون بنویسید (برایِ ایران) .. مثلا : سِلی| برایِ ایران بعد هم جوین بدید ادتون کنم برایِ ایران
هدایت شده از سِلی|برایِ ایران
تقدیم به فرزندان ایران، فرزندانی که در خاک این وطن دفن شدن.. به شما که دیگر سایه‌سارِ صبح‌گاهان را حس نمی‌کنید، به شما که لبخندتان در غبارِ سال‌ها بی‌عدالتی گم شد، به شما که خاموش‌ترین فریادهای این سرزمین بودید؛ ای جوانانِ ایران، ای عزیزانی که قامتتان زیر خروارها خاکِ سرد، آرام گرفته است. ما، بازماندگانِ این مسیرِ پُر از خار، هر روز با نبودنِ شما نفس می‌کشیم. شما نه تنها قامتِ جوانی از دست دادید، بلکه پاره‌ای از ریشه‌های آینده‌ی این خاک را با خود به اعماقِ زمین بردید. ما می‌دانیم که شما قربانیِ سنگینیِ روزگار بودید. زیر بارِ سنگینیِ خواسته‌های برآورده نشده، زیر فشارِ انتظاراتی که فراتر از توانِ یک نسل بود، پرپر شدید. هر جا که قدم می‌گذاریم، جای خالیِ پُرسش‌های بی‌پاسخ شما را می‌بینیم؛ نگاهی که می‌توانست دنیا را تغییر دهد، اکنون به آسمان دوخته شده است. شما که رفتید، در سکوت، بزرگترین داوری را درباره‌ی ما به یادگار گذاشتید. داغِ شما، ابدی‌ترین سندِ مظلومیتِ این نسل است. در حسرتِ دیدنِ آن روزی هستیم که نام شما، نه با اشک، که با افتخار و سربلندی در تاریخِ این سرزمین ثبت شود. ما قول می‌دهیم (از ته قلبم قول مبدم)که خاطره‌ی شما را زنده نگه داریم؛ نه با شعارهای زودگذر، بلکه با تلاش برای ساختن فردایی که شما آرزویش را داشتید. فردایی که در آن، ظلمی نباشد که جوانی را به زیر خاک بکشاند و حقی نباشد که زیر پا بماند. تا آن روز که عدل طلوع کند، یاد شما شمعِ راه ماست. روحتان قرین آرامش. از طرف سِلی.
سلام من سمانه هستم و ۱۶ سالمه و توی یکی از شهرک های یکی از شهرستان های استان تهران زندگی میکنم. من حدودا چند سال پیش که حدودا دوازده سیزده سالم بود نوه عموی مامانم به همراه مادرش یه عصر اومده بودن خونمون شما حتما سعید والکور رو می‌شناسید اون به من سعید والکور رو معرفی کرد من از اون موقع شروع کردم به دیدن فیلماش و چیزی برام اتفاقی نمی افتاد پاکدست های کوتاه ترسناک هم گوش میدادم بازهم اتفاقی نمی افتاد فقط یکم و بعضی اوقات حس سنگینی داشتم و دیگه فکر نمیکردم بهش و حل میشد تا همین دو سه روز پیش من یه داستان صوتی ترسناک که برای یه نفر افتاده بود گوش دادم و اون هم به مادرم معرفی کردم که گوش بده مادرم اونو گوش داد شب شد موقع خوابیدن هی داشتم به تاریکی خیره میشدم که ببینم چیزی میبینم یا نه آخه حس سنگینی داشتم شب های دیگه حسی نداشتم روز بعد مادرم گفت هی من از گوشه چشم به اتاق خواب نگاه میکردم ( خونه من کوچیک هست ودارای یک اتاق) یک سیاهی وسط اتاق ایستاده بود و به من زل زده بود و بعدش بادقت نگاه میکردم‌نبود چند بار تکرار شده بود براش شب هم موقع خوابیدن صدای تق سریع پشت سرهم میشنیده مادرم میگفت من احتمال میدادم یا همسایه باشه یا اون سیاهی که دیده مادرم گفت اگه درمورد اجنه چیزی گوش بدی می‌فهمن و میان و من چند ساله که گوش میدم ولی اتفاقی نیفتاده ولی تنم میلرزه آخه جدیدا هرشب موقع خوابیدن حس سنگینی بهم دست میده و میترسم هرچی باشه ازش میخوام که بره... ببخشید طولانی شد
سلام اسمم پانیذه این داستانی ک میخام بگم مال مادربزرگم ب زبون خودش: وقتی ک بچه بودم حدود ۱۰سالم بود خونه قدیمی ما جن و پری داشته اون موقه ی شب داخل اتاق داداشم خابیده بودم ک با صدای جیغ و کل بیدار شدم منم فک کردم توهم زدم باز خابیدم ولی دوباره همین صدا تکرار شد وقتی داخل پنجره رو نگاه کردم دیدم چن نفرن ک لباسای خودمونو پوشیدن و دارن میرقصن...منم ک خیلی ترسیده بودم سریع ب بابام گفتم فردای اون روز دهنم کامل کج شده بود بابام منو میبره پیش یه دعا نویس دعا نویسه میگه وقتی جن یا پری میبینین نباید ب کسی بگید چون اتفاق بدی میوفته اون دعا نویس سر منو ب روی قرآن میندازه و با جنا حرف میزنه التماس میکنه ک اونو ببخشن بعد اون روز من دهنم راست شد اما ردش مونده پایان:( هنوز ک هنوزه مادر بزرگم اثر کجی مونده رو دهنش
سلام یه داستان واقعی قدیمی که مادرم تعریف کرده دوسداشتم براتون بگم،حدود45سال پیش دایی من وپسرهمسایشون توی یه روز بدنیا میان فرداش همه از خواب که بیدار میشن میبینن کف دست داییم حنا گذاشتن و پسرهمسایمون توی جاش نبوده میرن توی حیاط میبینن به اندازه نصف یه خونه هیزم جمع شده نوزاد روی هیزم هاست یه پیرمرد که اهل اونحا بوده و دعابلدبوده میگه کار از مابهترونه اسم داییم روح الله گذاشته بودن انگار اسم یکی از جنها بوده جشن گرفتن و کف دستش رو حنا گرفته بودن اما اون پسرهمساییه بخت برگشته معلوم نبوده چرا باهاش لج کردن وقتی هم به زبون میوفته نمیتونسته درست تلفظ کنه الانم که حدود 45 46سالشه همونجوری حرف میزنه