#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
توی خونه قبلیمون ی سری اتفاقای عجیب میوفتاد ی بار پسرخاله که ۶ سالش بود ی چیپس خرید داشت میخورد ی لحظه گذاشتش روی زمین رفت توی اتاق و برگشت چیپسه رو نبود خلاصه که خیلی دنبالش گشتیم همه جا نبودش گفتیم بیخیال چند وقت بعد یکی از بالشتارو بلند کردیم که زیرشو جارو کنیم و چیپسه اونجا بود با اینکه قبلا زیرشو نگاه کرده بودیم بعد از اون اتفاق هم هزار بار جابهجا شده بود بعد از اون هرکی میومد خونمون میخوابید میگفت شب خواب بد دیده وسیله هامون گم میشد و هیچوقت پیدا نمیشد
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
خب داستان از این قراره که من عمه ی بابام یه عروسک برای تولدم خرید و اینا، یه عروسک دختر با موهای زرد، خودم زیاد حس خوبی بهش نداشتم، بعد خلاصه یه یکی دو شبی خونه مامانبزرگم بودم بعد برگشتیم خونه خودمون، خلاصه از وقتیبرگشتیم چند شب اول عادی بود ولی بعدش کلا هم خودش تکون میخور، هم وسایلا جا به جا میشدن، بعد رفتیم گذاشتیمش رو پشت بوم، و حتی روی پشت بوم هم وقتی گذاشتیمش یه صداهایی میومد و جاش عوض میشد، خلاصه دادیمش به یکی دیگه و دیگه از اون روز هیچچچچ صدایی نیومد هیچچ چیزی جابهجا نمید و اینا
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
یک روز مامان و بابام رفتن بیرون من خونه تنها بودم ، دیدم یهو شیر آب حموم باز شد ، رفتم در حمومو باز کردم که شیر آب رو ببندم ، یهو دیدم در حموم از طرف خونه قفل شد و هر کار کردم نتونستم بازش کنم همونجا نشستم تا مامان و بابام بیان ، بعد یهو صدا بابام اومد گفت سلام و یهو در باز شد ، فکر کردم بابام اومده درو برام باز کرده که دیدم نه هیچکسی نبود ، بعد یهو یکی از جلوم با سرعت 99 رد شد ، بعد منم داد کشیدم کمکککککک شانسم گرفت همون لحظه مامان و بابام کلید انداختن اومدن خونه ، اون شب بدترین شبم بودد
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_خودم
چهار یا پنج ساله پیش خونه تنها بودم داشتم اشپزی میکردم بعد از سمت گاز برگشتم که قاشق بردارم یه چیزی شبیه دختر بچه از پشت سرم رد شد احساس کردم خیالاتی شدم ولی از اون روز تازه همه چی شروع شده بود همون شب همون دختر بچه رو تو خواب دیدم که پشت تلوزیون وایساده بود،
هر شب احساس میکردم یه نفر کنارمه و کلا حضور یه نفر رو احساس میکنم هر شب صداهای عجیبی میشنیدم مثلا یهو در گوشم انگار یکی سوت کشیده یا جیغ زده، دو ساله پیش هم خونه تنها بودم دوستم قصد خودکشی داشت نگرانش بودم بهش پیام دادم و هی با خودم میگفتم خدایا کاش جوابمو بده گوشیو قفل کردم میخواستم بلند شم که یهو صدای دوتا بِشکن شنیدم همین بشکنی که با دست انجامش میدیم خیلی هم محکم بود این صدا رو که شنیدم یه حسی بهم گفت گوشیو چک کن رفتم تو گوشی دیدم جواب داده
خلاصه که تا الان من هر لحظه حتی همین الان هم حضور یه چیزی رو کنارم حس میکنم
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_خودم
من لرم و شهرستانمون بعد از دهدشت میشه دیگه اونجا ها خونه ها یه جوری ساخته شدن که بعضی از خونه ها توی کوه ان دیگه بالای بالا هم نه
خونه های اونجا و مخصوصا توی کوه اجنه و اینا زیاد هست که ما بهشون میگیم ملاکه یا ملاعک
{و پیشنهاد میکنم بهتون که فیلمه ماه تی تی رو ببینید } این فیلم رو که ببینید متوجه میشید توی کوه های اونجا چی هست،
خلاصه من 7 سالم بود خونه ی داییم بودم خسته شدم رفتم خونه عموم کسی نبود خونه خالی بود رفتم با تلوزیون بازی کنم بازی داشت
بعد صندلی رو بردم نزدیک تلوزیون خیلی نزدیک داشتم بازی میکردم یه لحظه چشمم خورد به یه چیزی که انگار داشت از توی اتاق دست تکون میداد و من توی تلوزیون دیدمش واییییییییییییییییییییییییییییی چند بار دیدمش اهمیت ندادم ولی تپش قلب داشتمممم بعد یهو مامانم اومد بغلم کرد بهم گفت چرا تنهایی نمیگی ممکنه یه چیزی بیاد و تو بترسی
منظورش همون چیزی بود که دیدم
شبا از توی کوه اونجا صدای جیغ مانندی میاد ولی خب صدای یه حیوونه اما وحشت ناکه
از همون خیلیییییی قدیما مامان بزرگا واسه ترسوندن نوه یا بچه هاشون کلیییی داستان راجبه اون کوه ها سره هم میکردن که البته بیشترش حقیقت داشت
ولی از مامان بزرگم میپرسم و همشو میگم