eitaa logo
ḠIitcḧنت ندارم آشغال نفور تا فردا
653 دنبال‌کننده
34 عکس
26 ویدیو
6 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام من رها هستم و ¹⁹ سالم هست من چند سال پیش یه اتفاق وحشتناک برام افتاد همچیز از یه خونه شروع میشه که ما توی یه آپارتمان زندگی می‌کردیم مامانم علاقه زیادی به خونه های ویلای داشت ماهم اولش مخالفت کردیم و راضی شدیم و از خونه ی خودمون رفتیم و من یه گربه کوچیک داشتم که تازه خریده بودم و بخاطر این که توی خونه تنها بودم گربه خریدم تا تنها نباشم . روزی که یه خونه انتخاب کردیم که هم بزرگ بود هم یه زیر زمین داشت اولش گربم نیومد تو خونه فکر میکردم که شاید خوشش نمیاد یا چیز دیگه تا این که اوردمش داخل و من حس خوبی به خونمون نداشتم و رفتیم و این که تا فردا وسیله هامون رو چیدیم و مامان بابام رفتن سرکار من اولین روز بود توی اون خونه بودم و همش فکر میکردم یکی داره توی خونه راه میره توجه زیادی نمیکردم بعد اومدم به گربم بدم که دیدم اصلا نه آب خورده نه غذا با خودم گفتم بزار عوض کنم آب و غذا شو شاید بخوره از توی آشپزخونه دیدم که هم داره میلرزید هم به یه جا خیره شده بود توی اتاق من ‌. خیلی نکرانش شودم و گرفتمش توی بقلم بعد که مامانم اومد برمش دامپزشکی بعد تا یه چند دقیقه ای حالش خوب شده بود تا این که دستشویی ما توی حیات. بود رفتم توی دستشویی احساس کردم توی زیر زمین از پنجره یکی رو دیدم و رفتم توی دستشویی فکر کردم یکی صدام زد سریع رفتم پیش گربه از توی حیات دیدمش به سقف خونه خیره شده بود به طور وحشتناکی که سرش کاملا بالا رو نگاه می‌کرد و ² تا دستاش بالا بود و دمبش هم بالا بود سریع رفتم پیشش و بقلش کردم و مامانم اود و بردمش دامپزشکی و دکتر گفت چیزیش نیست و فقط ترسیده بود بیرون از خونه خیلی حالش خوب بود تو ماشین با هام بازی می‌کرد ولی وقتی میرفتیم خونه نه غذا می‌خورد نه آب و فقط به یه گوشه خیره می‌شود تا این که ¹ هفته گذشت و دیگه پیشم نبود خیلی ناراحتش بودم که چرا مرد و چرا دیگه غدا نمی خورد باهام بازی نمی کرد و این که دیگه خودم تنها بودم تا یکی از روز ها که توی حیات نشته بودن و دیه دفع وسیله که توی زیر زمین داشتم ریختن و صداش خیلی بلند بود رفتم تا دورسشون کنم تا این که قفل رو باز کردم پشته کمرم یه جوری سوخت که سریع رفتم ببینم چی شده دیدم یه زخم مثل ناخن خیلی تیز مثل ناخن سگ و گربه اما خیلی زخیم و بزرگ به مامان بابام گفتم رفتن توی زیر زمین رو نکاه کردن و این که من قلاده گربم رو زیر یه کمد دیدم و درش آوردم تا ببینم خودش نه تنها خودش بود بعد یکم هم خونی شده بود یادم وقتی اومیدم توی خونه گردنش بود تا شب که کار هامون تموم شد شاید فکر کنید در زیر زمین باز بوده و رفته قلادش اونجا افتاده نه تا آخر شب که می‌خواست بخوابه توی حال نشسته بود و اصلا توی زیر زمین نیومده بود گریم گرفت و رفتم . بعد چند روز که توی حیات بودم چشمم افتاد توی زیر زمینمون و دیدم که یه سایه از اون ته افتاده رفتم نزدیک چیزی ندیدم حالت نشسته بودم بعد یه چیزی پام رو کشید و فتان روی دستم و دستم ترک بورد و اون موقع یه پسر بچه رو دیدم که یه چشم نداشت و خیلی ترسدم تا این که به مامانم گفتم دیگه همیشه بعد از مدرسه می رفتم پیش مامانم تو بیمارستان توی مطبش تا این که تمام بدن من کبود شده بود منو برد پیشه دعانویس و همه چیز رو بهش گفتم گفت اون موجود داره از تو تغذیه میکنه بدنم یخ کرد و گفت که تورو میخواسته توی زیر زمین یه روز به یه بهونه خفت کنه خیلی ترسیدم و همون روز از اون خونه رفتیم این از خاطرات ترسناک من که کاملا قواقعی بود که قضاوت با شماست 🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام زهرا هستم از گرگان این اتفاق برمیگرده به تابستان سال۱۴۰۴ اون موقع من از سر کار اومدم خونه که استراحت کنم و بعد برم مهمانی خونه مادر و پدرم رفتم ولی هرچی در زدم باز نکردن تعجب کردم چون اونها جایی ندارن که برن ولی صداهای عجیبی می اومد پنجره ی خونشون شکسته بود رد خون روی شیشه ها بود فک کردم توهم میزنم ولی از اینجا شروع ماجرا میشه من با زور در خانه رو شکستم یه دفعه رادیو روشن شد و شروع کردن به آهنگ غمگین گفتن من جونم در خطر بود چون مرکز جن و روح بود خونه مادرم رفتم خونه بوی غذای سوخته میداد ولی مادر و پدر م در وسط اتاق خواب خودشون آتیش گرفته بودن .. منم هیچ کار نکردم زنگ زدم به آتش نشانی و پلیس ولی خدارو.شکر مادر پدر دوستم آتیش گرفته بودن من تعجب میکنم چون آتیش گرفتن اونا تو خونه ی ما چیکار داره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ḠIitcḧنت ندارم آشغال نفور تا فردا
اگه توهم نفهمیدی چی گفت سلام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستانی بر اساس واقعیت زنی که از دوست پس/رش باردار شد و برای اینکه شوهرش نفهمه بچه از یکی دیگست به دوست پ/سرش باج میداد که لوش نده از خدا کمک خواست و بعد تصمیم گرفت از شیطان کمک بگیره با خودش میگفت شیطان تو از خدا بهتری بهم کمک کن و....... شب خواب میبینه یه مرده سیاه پوش بهش میگه من از طرف شیطانم باید هر روز یه صفحه از قران رو پاره کنی و... وقتی بچه به دنیا میاد کار های عجیبی انجام میده به یه جا خیره میشه و تا چند ساعت تکون نمیخوره،با دوست خیالی بازی میکرد.. زنه میره حمام و میشنوه پسرش داره با یه موجود حرف میزنه و خنده هاش شیطانیه و بچه درحال خوردنه گوشته خامه و از دهنش خون میچکه...... ادامه داستان و کاملش رو گذاشتم زود جوین بده😦 جالبه و البته ترسناک و عجیب! از دستش نده