eitaa logo
ḠIitcḧتروقران فردا جبرانی/بفور
661 دنبال‌کننده
34 عکس
26 ویدیو
5 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام زهرا هستم از گرگان این اتفاق برمیگرده به تابستان سال۱۴۰۴ اون موقع من از سر کار اومدم خونه که استراحت کنم و بعد برم مهمانی خونه مادر و پدرم رفتم ولی هرچی در زدم باز نکردن تعجب کردم چون اونها جایی ندارن که برن ولی صداهای عجیبی می اومد پنجره ی خونشون شکسته بود رد خون روی شیشه ها بود فک کردم توهم میزنم ولی از اینجا شروع ماجرا میشه من با زور در خانه رو شکستم یه دفعه رادیو روشن شد و شروع کردن به آهنگ غمگین گفتن من جونم در خطر بود چون مرکز جن و روح بود خونه مادرم رفتم خونه بوی غذای سوخته میداد ولی مادر و پدر م در وسط اتاق خواب خودشون آتیش گرفته بودن .. منم هیچ کار نکردم زنگ زدم به آتش نشانی و پلیس ولی خدارو.شکر مادر پدر دوستم آتیش گرفته بودن من تعجب میکنم چون آتیش گرفتن اونا تو خونه ی ما چیکار داره
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ḠIitcḧتروقران فردا جبرانی/بفور
اگه توهم نفهمیدی چی گفت سلام
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستانی بر اساس واقعیت زنی که از دوست پس/رش باردار شد و برای اینکه شوهرش نفهمه بچه از یکی دیگست به دوست پ/سرش باج میداد که لوش نده از خدا کمک خواست و بعد تصمیم گرفت از شیطان کمک بگیره با خودش میگفت شیطان تو از خدا بهتری بهم کمک کن و....... شب خواب میبینه یه مرده سیاه پوش بهش میگه من از طرف شیطانم باید هر روز یه صفحه از قران رو پاره کنی و... وقتی بچه به دنیا میاد کار های عجیبی انجام میده به یه جا خیره میشه و تا چند ساعت تکون نمیخوره،با دوست خیالی بازی میکرد.. زنه میره حمام و میشنوه پسرش داره با یه موجود حرف میزنه و خنده هاش شیطانیه و بچه درحال خوردنه گوشته خامه و از دهنش خون میچکه...... ادامه داستان و کاملش رو گذاشتم زود جوین بده😦 جالبه و البته ترسناک و عجیب! از دستش نده
داستان رو خلاصه میگم این داستان از زبانه یه دعا نویسه که اون زنه شاگردش بوده توی دانشگاه پارت 1 راجبه زنی که شوهرش باهاش سرد بوده یه روز با یه پسری به اسم محسن آشنا میشه خیلی صمیمی شدن و کارشون به ر//ابطه ج//ن/س/ی کشیده شد بعد یه مدت متوجه شد بارداره و بچه از محسنه شوهره زنه و هیچ کس دیگه ای موضوع رو نمیدونستن همه فکر میکردن از شوهرش ح-املست به شوهرش میگه ما زندگیمون خوب نیست بیا بچه رو بندازیم ولی قبول نمیکنه محسن هم ناپدید شد یهویی بعد هم معتاد شد و میومد زنه رو تحدید میکرد که اگه بهش باج نده لوش میده همش دعا میکرده و از خدا کمک میخواسته به قول خودش میخواسته از شیطان کمک بگیره تا لج خدا رو در بیاره بعد هم شروع کرد به گفتنه {ابلیس تو کمکم کن تو از خدا بهتری اگه کمکم کنی از این به بعد تو خدای منی}و هی میگفت اعوذ به الشیطان من الله مثلا با این کارش میخواسته توجه خدا رو به خودش جلب کنه، شب میخوابه و خواب یه مرد سیاه پوشه قد بلند رو میبینه به زنه میگه من اعور هستم از یاران پادشاهم{ابلیس} بهش گفت به زودی شوهرت میفهمه بهش خیانت کردی و ابروت میره بعد هم با خنده های شیطانی چیزی رو گفت که اون زنه موقعه دعا به زبون اورد{ اعوذ به الشیطان من الله }زنه گفت خدا اگه خوب بود کمکم میکرد ازش متنفرم سیاه پوشه گفت سرورم از این حرفت خوشحال شده و میخواد کمکت کنه اما شرط داره{باید به مدت 14 روز هر روز چند صفحه از قران رو پ-اره کنی و بندازی توی ت-والت و روش ا-د-رار کنی بعد از چهارده روز خطاب به بچه ات بگی تو بنده ی ملک طاووس ... زنه انجامش میده و این کار براش عادی شده بود چند وقتی از محسن خبری نبود بعده یه مدت میفهمه که محسن مرده.. وقتی میبینه محسن مرده دیگه میگه حالا وقتشه برگردم سمت خدا همون قرانی که نصفش پاره شده بود رو برمیداره و اتفاقی میخوره به یه آیه ای {ای انسان آیا از شما عهد نگرفتیم که پیرو شیطان نباشید به راستی که او دشمن آشکاری برای شماست} بعد چند وقت بچش به دنیا میاد..... بچش رفتار های عجیبی داشت رفتار هایی که بقیه ی نوزاد ها ندارن، توی خواب یهو جیغ میکشید چند ساعت به یه جا خیره میشد و تکون نمیخورد.. وتی بچه راه رفتن یاد گرفت یه شب مامانش میبینه توی جاش نیست میره میبینه توی آشپز خونس و به دیوار زل زده وقتی صداش میزنه با خنده و چهره ی ترسناک به زنه نگاه میکنه ...
ḠIitcḧتروقران فردا جبرانی/بفور
#داستان_ترسناک داستان رو خلاصه میگم این داستان از زبانه یه دعا نویسه که اون زنه شاگردش بوده توی دا
پارت 2 مامانش فکر میکنه بد خواب شده مدام بچه بالا میاورد {اسمه پسرش امیره} میگفت بچه ای که نمیتونست حرف بزنه با صدا و لحن ترسناکی فوحش میداد به مامانش با دوست خیالی هم بازی میکرد یه شب زنه و بچش تنها بودن تو خونه زنه میره حمام در رو یکم باز میزاره که حواسش به امیر باشه یهو میبینه امیر غیبیش زده میره میبینه به دیوار زل زده و انگار داره به یه نفری که قدش بلنده نگاه میکنه چون سرشو بالا گرفته بود و امیر ادا هایی در میاورد که از یه بچه بعیده بتونه همچین کار هایی انجام بده از یه طرف دیوار که زنه دید کامل نداشته یه دست سیاه پر از مو شبیهه دست گوریل اومد بیرون و یه چیزی گذاشت تو دهن امیر و اونم شروع کرد به خوردنش دیگه از دیدن این اتفاق رسما بیهوش شد… وقتی بهوش میاد شوهرش میگه میبریمش مشهد تا خوب بشه،، دیگه وضع داشت بد تر و بد تر میشد و امیر به حرف افتاد و اولین کلمه ای که گفت اعور بود همون شیطانی که به خواب زنه اومده بود خودشو اعور معرفی کرده بود ، دیگه زنه و شوهرش هرکاری میکردن که اروم شن س.یگار ت-ریاک .. دعا نویس که استاد زنه بوده چندتا دعا بهش داد یه تعدادیش خوندنی بود یه تعدادیشم باید وصل کنه به امیر ولی این بچه هیچ جوره نمیزاشت دعا ها رو بهش وصل کنن با یه لحن ترسناکی به مامانش میگه خطاکار.. روز شد زنه از سر درد حوابش میبره و توی خواب همون شیطانی رو میبینه که خودشو اعور معرفی کرده امیر توی بغلشه و یه چیزی مثل گوشت خام داره میزاره تو دهنش و اونم داره میخوره توی خواب زنه داد میزنه میگه تروخدا قسمت میدم بچمو بهم پس بده و.. شیطانه یهو شروع کرد به خندیدن و گفت کدوم خدا؟این خدایی که منو بهش قسم میدی همون خدایی نیست که انداختیش توی ... و روش ... کردی ؟ {پارت 1 رو بخون متوجه میشی ... چی هست} بعد هم با جیغ از خواب بیدار شد و دید امیر پیش در نشسته و پشتش به مامانشه میره سمتش میبینه یه گوشت خام تو دستشه و داره میخوره و از دهنش خون میچکه وقتی خوب بهش نگاه کرد دید یه چیزی شبیه یه پرده ای که تو شکم مادره و جنین توش رشد میکنه بود یه شب شوهرش میاد بالا سرش و بهش میگه باید یه چیزی نشونت بدم با هم میرن سمت اتاق امیر و میبینن انگار سه یا چهار نفر دارن باهاش بازی میکنن مامان باباش اونا رو نمیدیدن ولی مثلا عروسکی که دسته امیر بود یهو رو هوا میره یه سمت دیگه جوری که انگار امیر دادش به یه نفره دیگه.. شوهرش از ترس گفت بسم الله یهو امیر با چهره ی وحشت نااااااااااااااااککک گفت اسم اون لعنتی رو نیااااااااااااررر از ترس زنه و شوهرش عقب عقب میرن زنگ میزنن به استادش که دعا نویسه ، دعا نویس گفت تا اذان صبح صبر کنید بعدش امیر به حالت عادی بر میگرده ...