eitaa logo
ḠIitcḧنت ندارم نفور عوضی عن
659 دنبال‌کننده
34 عکس
26 ویدیو
5 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان رو خلاصه میگم این داستان از زبانه یه دعا نویسه که اون زنه شاگردش بوده توی دانشگاه پارت 1 راجبه زنی که شوهرش باهاش سرد بوده یه روز با یه پسری به اسم محسن آشنا میشه خیلی صمیمی شدن و کارشون به ر//ابطه ج//ن/س/ی کشیده شد بعد یه مدت متوجه شد بارداره و بچه از محسنه شوهره زنه و هیچ کس دیگه ای موضوع رو نمیدونستن همه فکر میکردن از شوهرش ح-املست به شوهرش میگه ما زندگیمون خوب نیست بیا بچه رو بندازیم ولی قبول نمیکنه محسن هم ناپدید شد یهویی بعد هم معتاد شد و میومد زنه رو تحدید میکرد که اگه بهش باج نده لوش میده همش دعا میکرده و از خدا کمک میخواسته به قول خودش میخواسته از شیطان کمک بگیره تا لج خدا رو در بیاره بعد هم شروع کرد به گفتنه {ابلیس تو کمکم کن تو از خدا بهتری اگه کمکم کنی از این به بعد تو خدای منی}و هی میگفت اعوذ به الشیطان من الله مثلا با این کارش میخواسته توجه خدا رو به خودش جلب کنه، شب میخوابه و خواب یه مرد سیاه پوشه قد بلند رو میبینه به زنه میگه من اعور هستم از یاران پادشاهم{ابلیس} بهش گفت به زودی شوهرت میفهمه بهش خیانت کردی و ابروت میره بعد هم با خنده های شیطانی چیزی رو گفت که اون زنه موقعه دعا به زبون اورد{ اعوذ به الشیطان من الله }زنه گفت خدا اگه خوب بود کمکم میکرد ازش متنفرم سیاه پوشه گفت سرورم از این حرفت خوشحال شده و میخواد کمکت کنه اما شرط داره{باید به مدت 14 روز هر روز چند صفحه از قران رو پ-اره کنی و بندازی توی ت-والت و روش ا-د-رار کنی بعد از چهارده روز خطاب به بچه ات بگی تو بنده ی ملک طاووس ... زنه انجامش میده و این کار براش عادی شده بود چند وقتی از محسن خبری نبود بعده یه مدت میفهمه که محسن مرده.. وقتی میبینه محسن مرده دیگه میگه حالا وقتشه برگردم سمت خدا همون قرانی که نصفش پاره شده بود رو برمیداره و اتفاقی میخوره به یه آیه ای {ای انسان آیا از شما عهد نگرفتیم که پیرو شیطان نباشید به راستی که او دشمن آشکاری برای شماست} بعد چند وقت بچش به دنیا میاد..... بچش رفتار های عجیبی داشت رفتار هایی که بقیه ی نوزاد ها ندارن، توی خواب یهو جیغ میکشید چند ساعت به یه جا خیره میشد و تکون نمیخورد.. وتی بچه راه رفتن یاد گرفت یه شب مامانش میبینه توی جاش نیست میره میبینه توی آشپز خونس و به دیوار زل زده وقتی صداش میزنه با خنده و چهره ی ترسناک به زنه نگاه میکنه ...
ḠIitcḧنت ندارم نفور عوضی عن
#داستان_ترسناک داستان رو خلاصه میگم این داستان از زبانه یه دعا نویسه که اون زنه شاگردش بوده توی دا
پارت 2 مامانش فکر میکنه بد خواب شده مدام بچه بالا میاورد {اسمه پسرش امیره} میگفت بچه ای که نمیتونست حرف بزنه با صدا و لحن ترسناکی فوحش میداد به مامانش با دوست خیالی هم بازی میکرد یه شب زنه و بچش تنها بودن تو خونه زنه میره حمام در رو یکم باز میزاره که حواسش به امیر باشه یهو میبینه امیر غیبیش زده میره میبینه به دیوار زل زده و انگار داره به یه نفری که قدش بلنده نگاه میکنه چون سرشو بالا گرفته بود و امیر ادا هایی در میاورد که از یه بچه بعیده بتونه همچین کار هایی انجام بده از یه طرف دیوار که زنه دید کامل نداشته یه دست سیاه پر از مو شبیهه دست گوریل اومد بیرون و یه چیزی گذاشت تو دهن امیر و اونم شروع کرد به خوردنش دیگه از دیدن این اتفاق رسما بیهوش شد… وقتی بهوش میاد شوهرش میگه میبریمش مشهد تا خوب بشه،، دیگه وضع داشت بد تر و بد تر میشد و امیر به حرف افتاد و اولین کلمه ای که گفت اعور بود همون شیطانی که به خواب زنه اومده بود خودشو اعور معرفی کرده بود ، دیگه زنه و شوهرش هرکاری میکردن که اروم شن س.یگار ت-ریاک .. دعا نویس که استاد زنه بوده چندتا دعا بهش داد یه تعدادیش خوندنی بود یه تعدادیشم باید وصل کنه به امیر ولی این بچه هیچ جوره نمیزاشت دعا ها رو بهش وصل کنن با یه لحن ترسناکی به مامانش میگه خطاکار.. روز شد زنه از سر درد حوابش میبره و توی خواب همون شیطانی رو میبینه که خودشو اعور معرفی کرده امیر توی بغلشه و یه چیزی مثل گوشت خام داره میزاره تو دهنش و اونم داره میخوره توی خواب زنه داد میزنه میگه تروخدا قسمت میدم بچمو بهم پس بده و.. شیطانه یهو شروع کرد به خندیدن و گفت کدوم خدا؟این خدایی که منو بهش قسم میدی همون خدایی نیست که انداختیش توی ... و روش ... کردی ؟ {پارت 1 رو بخون متوجه میشی ... چی هست} بعد هم با جیغ از خواب بیدار شد و دید امیر پیش در نشسته و پشتش به مامانشه میره سمتش میبینه یه گوشت خام تو دستشه و داره میخوره و از دهنش خون میچکه وقتی خوب بهش نگاه کرد دید یه چیزی شبیه یه پرده ای که تو شکم مادره و جنین توش رشد میکنه بود یه شب شوهرش میاد بالا سرش و بهش میگه باید یه چیزی نشونت بدم با هم میرن سمت اتاق امیر و میبینن انگار سه یا چهار نفر دارن باهاش بازی میکنن مامان باباش اونا رو نمیدیدن ولی مثلا عروسکی که دسته امیر بود یهو رو هوا میره یه سمت دیگه جوری که انگار امیر دادش به یه نفره دیگه.. شوهرش از ترس گفت بسم الله یهو امیر با چهره ی وحشت نااااااااااااااااککک گفت اسم اون لعنتی رو نیااااااااااااررر از ترس زنه و شوهرش عقب عقب میرن زنگ میزنن به استادش که دعا نویسه ، دعا نویس گفت تا اذان صبح صبر کنید بعدش امیر به حالت عادی بر میگرده ...
ḠIitcḧنت ندارم نفور عوضی عن
پارت 2 مامانش فکر میکنه بد خواب شده مدام بچه بالا میاورد {اسمه پسرش امیره} میگفت بچه ای که نمیتونست
پارت 3 از زبان دعا نویس: رفتم خونه ی شاگردم … دلم واقعا برای شوهرش سوخت نمیدونید چطوری گریه میکرد و اشک میریخت برای بچه ای که بچه ی خودش نبود…. طفلی هم بهش خیانت شده بود .. هم داشت یه اتفاق وحشتناک و مشاهده میکرد .. و هم برای بچه ای نگران بود که بچه ی خودش نبود دلم براش آتیش گرفت … به هر حال بهشون گفتم از اون خونه برن و تا وقتی من نگفتم بر نگردن رفتم توی اتاق و بهش گفتم امیر اسم دوستات چیه میشه به من بگی چند نفرن … ولی مدام به چپ و راستش نگاه میکرد و میگفت نمی گم .. یه سری کارا کردم و یه سری دعا خوندم دیدم نمیتونم چیزی بفهمم و متاسفانه نمیشه برای این بچه کاری کرد چون این یه بچه ی نام/شروعه که از رابط/ه ی حر.ام به دنیا اومده یه سری کاراهایی که میشه برای بقیه انجام داد برای این نمیشه انجام داد خلاصه ازشون درخواست کردم که من باید شب اینجا بمونم اونام قبول کردن خواستم برم تو عالم خواب و از اونجا یه چیزایی بفهمم چون عالم خواب به بعد زندگی اجنه نزدیکتره و راحت تر میشه ارتباط برقرار کرد خلاصه برای رفتن به عالم خواب یه سری کارها و دعاها خوندم و رفتم تو عالم خواب پنج تا سایه ی سیاه دیدم که امیر هم وسطشون ایستاده بود البته بگم این عالم خواب با خواب واقعی فرق داره این یه چیزیه شبيهه خواب مصنوعی که جسم خوابه ولی مغز کاملا هوشیاره … به هر حال ازشون خواستم که چهره شونو بهم نشون بدن یکیشون اومد جلو دیدم یه خانم با چهره ی فوق الاده زیبا درست شبیه اون دختره تو ارباب حلقه ها بود تقریبا تمام شياطين مونث جزو سپاه مره دختر ابلیس هستن ) بهش گفتم چهره ی واقعیتو بهم نشون … گفت میترسی پسر فلانی … اسم جد بزرگم که از جفار واز دعانویسهای بزرگ بودن رو آورد… گفتن نه مشکلی نیست چهره واقعیش واقعا ترسناک بود اما غیر عادی نبود گوشهای بزرگ و نوک تیز داشت و دستاش که انگار یه شیار وسطش بود و انگشتاشو دو قسمت کرده بود و بر خلاف اجنه سم نداشت. پاش شبیه پای فیل بود .. و از زانو به بعد انگار پاش برعکس بود قدش قد انسان بود و البته نژاد مختلف دارن … وقتی چهره شو دیدم شروع کردم به خوندن یه سری اذکار … که دیدم شروع کردن با دهن کجی به من خندیدن و با من در خوندن همراهی میکرد … و گفت این یه پیمانه … ما در روح فرزند زنا زاده شریکیم … واین پیمانیه که مادرش با ما بسته خدا سرنوشت این پسر و مادر رو به مدت نا محدودی به ما سپرده و تو هیچ کاری نمی تونی براشون انجام بدی.. ازش پرسیدم کی شما رو رهبری میکنه … جواب داد مالیخ اعور که به زبان از اجنه مالیخ یعنی ملک … که در واقع معنی پادشاهه….. و باز به تاریکی برگشت و من خواب بیدار شدم .. وقتی بیدار شدم متوجه شدم که پدرو مادر امیر هم بیدارن رفتیم قضیه رو براشون توضیح دادم اما نه کامل براشون چندتایی دعا نوشتم اما میدونستم من و امثال من قدرت مقابله با شیطانی که مثل اعور رو نداریم مخصوصا اینکه من با بچه ای که حر/ام زاده بود و مادری که با شیطان پیمان بسته بود مواجه بودم و از دستم هیچ کاری برنمی اومد … ترم به پایان رسید و من از شاگردم بی اطلاع بودم چون دیگه دانشگاه نمی اومد ولی باخبر شدم که همسرش فوت کرده … باهاش تماس گرفتم که گفت بله شوهرم سکته ی قلبی کرد و فوت شد … حال پسرم همچنان وخیمه و هر روز بدتر میشه .. ازش خواستم بیاد چندتا طلسم براش نوشتم اونا رو ببره … ولی نیومد و به قول خودش داره عذاب میکشه و هیچ دعا و طلسمی برای این خانم کار نمیکنه و قرار نیست مشکلش خوب بشه داستان تموم شد.. و اینکه دعا نویسه گفته حتی موقع گناه کردن هم خدا رو فراموش نکنید..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا