#داستان_ترسناک
سلام اسم و سنم مهم نیست
ما همیشه وقتی تابستون میشه میریم یه مسافرت دوردست تابستون پارسال همه مون رفتیم خونه خاله مون راستیتش من خیلی به اجنه ها و شیطان اینا اعتقاد دارم و نمیدونم اون شب توهم زده بودم یانه خلاصه.
شب بود خونه خاله ام اینا بودیم اونجا یه خونه روستایی هست بزرگه و خیلی ترسناکه همه مون داشتیم میخوابیدیم مامانم رفت برقارو خاموش کنه خداییش اگه یه شب خونه خالم بمونین واقعاً دیگه میترسین خلاصه برقها خاموش شد منم از شانس بدم جلو پنجره خوابیده بودم یهو یه چیز خیلی مهکم خورد به شیشه ترسیدم گفتم شاید همه بیدار شده باشند ولی دیدم نه هیچکی بیدار نشده گفتم حتماً تو هم زدم من معمولا توهم نمیزنم ولی گفتم استثنایی امشب شاید زده باشم
صبح وقتی بیدار شدم از مامانو بابام پرسیدم صدای امشبو شنیدین یانه همه شون گفتن نه نشنیدیم جا خوردم ثون واقعا یه صدای بلندی شنیدم
همون روز داشتم تو چمن قدم میزدم زیر درخت یه چیز سیاه دیدم گفتم حتماً یه هیوونیه بعد میخواستم برم که از پشت سرم یه چیزی پرت شد برگشتم دیدم اون موجود هنثز اونجا وایستاده گفتم بیا بیرون و چند تا سنگ پرت کردم طرفش یهو روشو برگردوند خیلی ترسیدم سر جام میخکوب شدم یه چیز سمی بود قیافه اش پر از کرم بود و بدنش پوسیده شده بود چهره اش هنوزم یادمه هر موقع که یادم میاد میخوام بالا بیارم از اثن روز دیگه خوابم نمیبرد فک میکردم همش پشت در یه چی وایستاده یا رو سقف یه چی آویزونه واقعاً یه جورایی فوبیا گرفته بودم همش فک میکردم یکی بهم چسبیده و ولم نمیکنه خلاصه......
یه شب داشتم میخوابیدم یهو دیدم به پنجره خورد جا خوردم همون موجود اونجا بود و یه موجود رو سقف و یکی هم پشت در خیلی ترسیدم بدنم پر از عرق سرد شد دیدم داره میاد تو با گریه رفتم اتاق مامانو بابام نفسم بند اومده بود اونا هم ترسیده بودن و اثنشب با هزار گرفتاری خوابیدم و فردا ماجرا رو به مامانو بابام گفتم بهم گفتن تو هم زدی ولی فکر نکنم تو هم باشه هنوزم اون داستان تنم به لرزه میاره واقعاً بد ترین تابستون عمرم بود
و با خودم گفتم دیگه هیچوقت خونشون نمیرم امید وارم برا شما همچین اتفاقی پیش نیفته باشه 😰
هدایت شده از ḠIitcḧنت ندارم آشغال نفور تا فردا
خب
بنظرم باید یه چیزی بگم:
اگه توی ایتا حالا من جاهای دیگه رو کاری ندارم
اگه اینجا چنلی با موضوع داستان های ترسناک دیدید بدونید که موضوع اسکیه!
اگه یه همچین موضوعی دیدید تگ چنلو بهم بدید..
گلیچ تنها چنل با موضوع وحشت/داستان های ترسناکِ البته در ایتا.
سِلی .
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
خب سلام من مادرم ناخن کاره و یه روز رفت سالنو منو گذاشت خونه اونموقع 9 سالم بود خیلی طول کشید زنگ زدم بهش گفت ی ساعت دیگه صبر کن منم گفتم باشه حدودا 20 دقیقه گذشته بود که دیدم صدای کلید در خونه مون اومد ی لحظه ترسیدم بعدش ی نفر در حالو باز کرد و گفت:سلام، من اومدم خونه دریا هر چقد صدا زدم بعدش دیدم هیچکی جواب نداد با خودم داشتم فکر میکردم کیه که یهو تلفنم زنگ خورد مامانم زنگ زد مامانم گفت چی شده و فقط داشتم گریه میکردم واقعا نمیدونم چطور بگم ریـ..ده بودم تو خودم