#داستان_ترسناک
من اون موقع تقریبا 16 سالم بود که به روستا رفتیم و در خانه یه کوچک وخیلی قدیمی که از پدربزرگم که تازه فوت شده بود به ما رسیده بود رفتیم مادربزرگم گربه سیاهی داشت با چشمان آبی روشن که پدربزرگم از آن گربه متنفر بود و بعد از فوت پدربزرگ ماهم به پیش مادر بزرگ رفتیم شبی زمستانی که برف به شدت می وزید تقریبا ساعت 2 بود رفتم لب پنچره دیدم پدربزرگم جلوی پنچره ایستاده اولش گفتم چون ها بالو هستم به خاطر همین این جوری شدم بعد رد نگاه پدر بزرگم را دنبال کردم که به گربه مادربزرگ ختم شد و گربه مداوم میو میو می کرد و تکان تکان می خورد همه اهالی خانه خواب بودند و خیلی ترسیده بودم پدربزرگ به من لبخند کم رنگی زد برام عجیب بود چون پدربزرگم هیچ لباسی به تن نداش و گربه از دست و پا افتاد و پدربزرگ غیب شد وحشت زده شده بودم برام قابل باور نبود سرانجام فهمیدم پدر بزرگ روح گربه را باخود برده
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
سلام ، من یه دانشجوی ِ 21سالم منو مامانم تنها زندگی میکنیم چون مامان و بابام دوسـ.ت دختر و دوست پسـ.ر بودن بابام بعد اینکه ، مامانم منو به دنیا آورد ولمون کرد رفت با یکی دیگه ، خلاصه من از دانشگاه برگشتم مامانم زنگ زد و گفت که من دیر میام تو منتظرم نمون (مامانم برای ِ اینکه بتونیم زنده بمونیم و من ادامه تحصیل بدم سه جا پاره وقت کار میکرد و آخرین کارش پرستاری تو بیمارستان بود) اون شب شام درست کردم ، شام خوردم و سریال دیدم و در آخر رفتم حموم بعدش دیدم ساعت ۹:۳۷ شب ِ نشستم بعدش صدای ِ در اومد گفتم مامانمه دیگه که یهویی دستشو گذاشت رو شونه هام سرمو بردم بالا دیدم که مامانمه اما یجوری بود دستاشم یجوری بود و از دیدنش خوشحال شدم بغلش کردم یه لبخند ملیحی زد و بهش شام دادم و ، کلی حرف زدیم تا اینکه یادم اومد مامانم گفته بود دیر تر از اینا میاد توجهی نکردم ، بعد گفتم بپرسم همین که گفتم مامان صدای در اومد رفتم بعد دیدم مامانمه اولش نفهمیدم چیشده ، بعدش دوزاریم افتاد سریع رفتم حال اونجا کلی پوست میوه و ظرف غذا بود ولی هیچ کدوم اونا با اومدن ِ مامانم نبود ، من هیچ وقت مثل قبل با مامانم حرف نمیزنم ، دلیلشم معلومه، و حاضرم به جون خودم قسم بخورم که واقعیه ،
اینم بگم، این برای ِ خواهرمه و از زبون اون گفتم خواهرم الان 38سالشه و اون موقع ها من به دنیا نیومده بودم (از یه پدر دیگه یعنی پدرم نا پدری ِ خواهرمه)
حاجی دیشب یکی انگار جفتم بود و دستش رو شونم بود وجودشو احساس میکردم
ḠIitcḧنت ندارم آشغال نفور تا فردا
حاجی دیشب یکی انگار جفتم بود و دستش رو شونم بود وجودشو احساس میکردم
دقیقا ، برا منم یبار اتقاق افتاده بود حدود ۴ صبح بود و اینا بعد گوشی گرفته بودم و پتو رو سرم بود ، بعد حس کردم یکی اومد پتو رو کشید اولش فکر کردم مامانمه گوشی رو بدون اینکه بهش نگا کنم میخواستم بدم هرچقدر صبر کردم نگرفت برگشتم دیدم کسی نیست ، و واقعا مطمئنم که توهم نبود چون با تمام وجود حسش کردم .
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
سلام ، این داستان برای ِ دوست ِ یکی از فامیل هامونه .از زبون ِ اون میگم :::یه روز ظهر منو مامانم رفته بودیم ، خونه ای همسایه من حوصلم سر رفته بود برگشتم خونه از اونجای که به جن/شیطان/روح و اینا اعتقاد داشتم تصمیم گرفتم تا وقتی که مامانم میاد مراسم احضار روح انجام بدم رفتم ویدئو نگا کردم طولانی بود وسطاش خوابم بردبعد وقتی بیدار شدم دیدم حداقل 1ساعت گذشتهتشنه بودم ،رفتم آشپزخانه دیدم مامانمه ، بعد ابمو خوردم و دیدم دارن در میزنن وقتی درو باز کردم مامانم بودو مطمئنم که توهم نبود!
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
سلام ، اسمم فیوناعهوقتی ۱۴ سالم بود مامانمو از دست دادم ، که مامانمم شب قبل فوتش به بابام گفته بود لطفا از این خونه بریم ولی بابام در جواب گفته بابا بیخیال شو۱۰ ساله اینجاییم و اینامامانمم فردا صبحش که بردیم بیمارستان گفتن به دلیل خفگی مرده، بابامم چوت سرکار میرفته و نمیتونست از من مراقبت کنه ازدواج میکنه ، نامادریمم ۲تا پسر ۱۶ ساله و ۱۲ ساله داشت، یه روز خونه تنها بودم من کلا به اون خونه حس خوبی نداشتم باگوشیم ورمیرفتم که صدای شنیدم من مطمئن بودم که اون صداهمونیه که دلیل مرگ مادرم بود
و سریع از خونه بزنم بیرون ، داشتم به پشتم نگاه میمردم سریع سمت در حال میرفتم ، که یهو خوردن به دیوار افتادم زمین سرم خیلی درد میکرد ، بعد میخواستم پاشم دیدم نه دیوار نبود ، یه دستت خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییییی بزرگ بود ، سبز رنگ هم بود ولی ترسناکیش اینجا بود که از لایه ای دیوار اومده بود میخواستم جیغ بزنم که برادر ناتنی بزرگم اومد بی اختیار فقط گریه میکردم ، بعدش تو بیمارستان به هوش اومدم ، من تا آخر عمرم از بردار ناتنیم، ممنونم معلوم نبود اگه نمیومدچیمیشد !
#داستان_ترسناک
#داستان_ترسناک_شما
:من ۲۱سالمه و عاشق یکی بودم اونم دیووانه وار ! اینم بگم پسرم .
یروز برفی که داشتم میرفتم پـ..ارتی ، و اون دختر رو دیدم اومد سمتم اما لباس برای پـ..ارتی بود قطعا سردش بود منم جلتمن بازی در آوردم و کتمو دادم بهش و گفت ممنون و باهام اومد پـ..ارتی و همه میگفتن خیلی خوشکله و اینا از اونجا که داشتیم میومدیم کتمو داد بهم و گونمو بوسید و گفتم خونتون کجاست گفت مثلا فلان جا فرداش رفتم همونجا ولی یه خونهای خراب بود ، زن همسایه گفت چرا اینجایی؟
اینجا خونه خوانواده ای که ، دخترشون رو یه تنها گذاشته بودن ، و وقتی برگشتن دخترشون کشته شده بوده ، من هنوز تو شکم یعنی اون همه مدت عاشق یه روح بودم؟؟یا خود خدا !
من هنوزم یه چند باری میبینمش مغزم میگه برای حفظ ِ جون خودت فرار کن ولی از اونجایی که هنوز نمیتونم فراموشش کنم بعضی وقتا باهاش حرف میزنم
شاید الان که میخونید فکر کنید یه روانیم ، ولی من واقعا از تِه دلم دوسش دارم .
حتی یکبارم، منو نترسونده ، راستش اگه شمام ببینیدش فکر میکنید یه دختر واقعیه .