eitaa logo
ḠIitcḧنت ندارم آشغال نفور تا فردا
653 دنبال‌کننده
34 عکس
26 ویدیو
6 فایل
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ -‌ 𝗍݁ꨲ𝗌ꨲ https://eitaa.com/majhorror 𝗌ꨲ‌𖫲𝗎𝖻ꨲ𑪊‌ ‌ ‌‌ ‌
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام ، من یه دانشجوی ِ 21سالم منو مامانم تنها زندگی می‌کنیم چون مامان و بابام دوسـ.ت دختر و دوست پسـ.ر بودن بابام بعد اینکه ، مامانم منو به دنیا آورد ولمون کرد رفت با یکی دیگه ، خلاصه من از دانشگاه برگشتم مامانم زنگ زد و گفت که من دیر میام تو منتظرم نمون (مامانم برای ِ اینکه بتونیم زنده بمونیم و من ادامه تحصیل بدم سه جا پاره وقت کار می‌کرد و آخرین کارش پرستاری تو بیمارستان بود) اون شب شام درست کردم ، شام خوردم و سریال دیدم و در آخر رفتم حموم بعدش دیدم ساعت ۹:۳۷ شب ِ نشستم بعدش صدای ِ در اومد گفتم مامانمه دیگه که یهویی دستشو گذاشت رو شونه هام سرمو بردم بالا دیدم که مامانمه اما یجوری بود دستاشم‌ یجوری بود و از دیدنش خوشحال شدم بغلش کردم یه لبخند ملیحی زد و بهش شام دادم و ، کلی حرف زدیم تا اینکه یادم اومد مامانم گفته بود دیر تر از اینا میاد توجهی نکردم ، بعد گفتم بپرسم همین که گفتم مامان صدای در اومد رفتم بعد دیدم مامانمه اولش نفهمیدم چیشده ، بعدش دوزاریم افتاد سریع رفتم حال اونجا کلی پوست میوه و ظرف غذا بود ولی هیچ کدوم اونا با اومدن ِ مامانم نبود ، من هیچ وقت مثل قبل با مامانم حرف نمیزنم ، دلیلشم معلومه، و حاضرم به جون خودم قسم بخورم که واقعیه ، اینم بگم، این برای ِ خواهرمه و از زبون اون گفتم خواهرم الان 38سالشه و اون موقع ها من به دنیا نیومده بودم (از یه پدر دیگه یعنی پدرم نا پدری ِ خواهرمه)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاجی دیشب یکی انگار جفتم بود و دستش رو شونم بود وجودشو احساس میکردم
ḠIitcḧنت ندارم آشغال نفور تا فردا
حاجی دیشب یکی انگار جفتم بود و دستش رو شونم بود وجودشو احساس میکردم
دقیقا ، برا منم یبار اتقاق افتاده بود حدود ۴ صبح بود و اینا بعد گوشی گرفته بودم و پتو رو سرم بود ، بعد حس کردم یکی اومد پتو رو کشید اولش فکر کردم مامانمه گوشی رو بدون اینکه بهش نگا کنم میخواستم بدم هرچقدر صبر کردم نگرفت برگشتم دیدم کسی نیست ، و واقعا مطمئنم که توهم نبود چون با تمام وجود حسش کردم .
سلام ، این داستان برای ِ دوست ِ یکی از فامیل هامونه .از زبون ِ اون میگم :::یه روز ظهر منو مامانم رفته بودیم ، خونه ای همسایه من حوصلم سر رفته بود برگشتم خونه از اونجای که به جن/شیطان/روح و اینا اعتقاد داشتم تصمیم گرفتم تا وقتی که مامانم میاد مراسم احضار روح انجام بدم رفتم ویدئو نگا کردم طولانی بود وسطاش خوابم بردبعد وقتی بیدار شدم دیدم حداقل 1ساعت گذشته‌تشنه بودم ،رفتم آشپزخانه دیدم مامانمه ، بعد ابمو خوردم و دیدم دارن در میزنن وقتی درو باز کردم مامانم بودو مطمئنم که توهم نبود!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ، اسمم فیوناعه‌وقتی ۱۴ سالم بود مامانمو از دست دادم ، که مامانمم شب قبل فوتش به بابام گفته بود لطفا از این خونه بریم ولی بابام در جواب گفته بابا بیخیال شو۱۰ ساله اینجاییم و اینامامانمم فردا صبحش که بردیم بیمارستان گفتن به دلیل خفگی مرده، بابامم چوت سرکار می‌رفته و نمیتونست از من مراقبت کنه ازدواج میکنه ، نامادریمم ۲تا پسر ۱۶ ساله و ۱۲ ساله داشت، یه روز خونه تنها بودم من کلا به اون خونه حس خوبی نداشتم باگوشیم ورمیرفتم که صدای شنیدم من مطمئن بودم که اون صداهمونیه که دلیل مرگ مادرم بود و سریع از خونه بزنم بیرون ، داشتم به پشتم نگاه میمردم سریع سمت در حال میرفتم ، که یهو خوردن به دیوار افتادم زمین سرم خیلی درد میکرد ، بعد میخواستم پاشم دیدم نه دیوار نبود ، یه دستت خیلیییییییییییییی خیلیییییییییییییی بزرگ بود ، سبز رنگ هم بود ولی ترسناکیش اینجا بود که از لایه ای دیوار اومده بود میخواستم جیغ بزنم که برادر ناتنی بزرگم اومد بی اختیار فقط گریه میکردم ، بعدش تو بیمارستان به هوش اومدم ، من تا آخر عمرم از بردار ناتنیم، ممنونم معلوم نبود اگه نمیومدچیمیشد !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
:من ۲۱سالمه و عاشق یکی بودم اونم دیووانه وار ! اینم بگم پسرم . یروز برفی که داشتم میرفتم پـ..ارتی ، و اون دختر رو دیدم اومد سمتم اما لباس برای پـ..ارتی بود قطعا سردش بود منم جلتمن بازی در آوردم و کتمو دادم بهش و گفت ممنون و باهام اومد پـ..ارتی و همه میگفتن خیلی خوشکله و اینا از اونجا که داشتیم میومدیم کتمو داد بهم و گونمو بوسید و گفتم خونتون کجاست گفت مثلا فلان جا فرداش رفتم همونجا ولی یه خونه‌ای خراب بود ، زن همسایه گفت چرا اینجایی؟ اینجا خونه خوانواده ای که ، دخترشون رو یه تنها گذاشته بودن ، و وقتی برگشتن دخترشون کشته شده بوده ، من هنوز تو شکم یعنی اون همه مدت عاشق یه روح بودم؟؟یا خود خدا ! من هنوزم یه چند باری میبینمش مغزم میگه برای حفظ ِ جون خودت فرار کن ولی از اونجایی که هنوز نمیتونم فراموشش کنم بعضی وقتا باهاش حرف میزنم شاید الان که میخونید فکر کنید یه روانیم ، ولی من واقعا از تِه دلم دوسش دارم . حتی یکبارم، منو نترسونده ، راستش اگه شمام ببینیدش فکر می‌کنید یه دختر واقعیه .
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دخترم 20 سالمه از موقعی که یادم میاد جن اذیت میده منو از همون بچگی همیشه هم به خانوادم گفتم تا الان جدی نگرفتن میخوام دوتا از خاطره هایی که واقعا منو ترسونده رو بگم یبار که بچه بودم 12 ساله اینا پیش بابام خوابیده بودم نزدیکای ساعت 3 میشد که تو خواب و بیداری صدای راه رفتن اومد اینم بگم که منو بابام تو پذیرایی خوابیده بودیم خواهرم و مادرم تو اتاق خوابیده بودن بعد اینکه من صدای راه رفتن شنیدم فکر کردم خواهرمه مثل همیشه تشنش شده رفته آشپز خونه ولی هرچی صدا کردم جوابمو نداد منم اهمیت ندادم خوابیدم بعد یادمه خواب بودم چشمامو که باز کردم دیدم یه موجود خیلی وحشتناک با گوشای تیز و چشمای سفید بالاسرم خم شده خیره نگام می‌کنه منم تا حد مرگ ترسیدم رفتم زیر پتو صدامو درنیاوردم تا کسی بیدار نشه اون شب با بدبختی خوابیدم .به غیر از این اتفاق خیلی چیزای دیگ هم میشه مثلا برای یک ماه هر شب ساعت سه و نیم از خواب بدون دلیل میپرم یا وقتی میخواد خوابم ببره با صدای جیغ خیلی بلند یه زن از خواب بیدار میشم یا حتی یبار تنها تو اتاقم خوابیده بودم داشت خوابم میبرد یکی پامو گرفت جاش می‌سوخت این یکی خاطره هم برمیگرده به 19 سالگیم این جن ها همیشه یه مدت باهام کاری ندارن بعد یه مدت دوباره پیداشون میشه ، من صبح ها همیشه خونه تنهام چون خواهرم میره مدرسه مامانمم میره سرکار و منم پشت کنکورم خونه تنهام همیشه و یه مدت بود هر روز من صبح ها تو خواب و بیداری می‌شنیدم یا میدیدم کسی هست تو خونه مثلا از جلوی اتاق من یه نفر رد میشد می‌رفت تو اتاق خواهرم یا از پذیرایی صدای راه رفتن میومد ولی خب من اهمیت نمیدم برام عادی شده از اول هم نمی‌ترسیدم ازشون ولی این بار جدی اذیتم میدادن یه روز صبح که زود بیدار شده بودم داشتم خونه رو تمیز میکردم خونه تنها بودم صدای مامانمو از اتاقش شنیدم داره منو صدا می‌کنه صدا انقدر واضح و بلند بود انگار واقعا مامانم بود کن اهمیت ندادم ولی دوباره صدام کردن با صدای مامانم منم رفتم اتاق دیدم کسی نیست برگشتم پذیرایی یکم ترسیده بودم روز بعدش که با دوستم رفته بودیم بیرون وقتی برگشتم خونه ناهار میپختم که دقیقاً پشت سرم کنار گوشم یکی اسممو صدا زد ولی ایندفعه کاملا صدا فرق داشت یه صدای زنونه بود کل بدنم یخ شد نفسم بالا نمیومد بزور خودمو آروم کردم تا مامانم اومد بهش گفتم طبق معمول باور نکرد از اون روز اتفاق خاصی نیفتاده ولی هنوزم اتفای کوچیک میفته مثلا صداهایی که فقط من میشندم صداهای پچ‌پچ کردن یا دعوا یا بوی بد . ببخشید طولانی شد
‌‌‌ ‌ سلام امروز دعوت بودم خونه دوستم که فامیلمونه وخونواده ها رفته بودن تولد بچه ی فامیل های دور خونه دوستم طبقه دومه و طبقه اول برای برادرشه که با زنش رفتن مسافرت حدودا یک ساعت یا دوساعت قبل دوستم گفت بیا فیلم ترسناک دابه رو ببینیم مشغول دیدن فیلم بودیمو هعی حس میکردم یکی داره نگاهمون میکنه دوبار به دوستم گفتم گفت بابت فیلمه تلویزیون جلو پنجره بود و اونور پنجره بالکن در بالکنم رو به سمتی که ما نشسته بودیم باز میشد ویو پنجره هم سمت کوه و باغ و بیابون بود دوستم رفت تخمه بیاره منم حس خیلی بدی داشتم رفتم در بالکن و بستم قفل در هم زیاد ایمن نبود دوستم اومدو دید جدی نگرانم گفت بیخیال دیدن فیلم بشیم اهنگ گذاشتیمو مشغول مسخره بازی بودیم‌ که دوبار ضربه خورد به پنجره به خیال اینکه باد بوده طناب و زده به پنجره توجه زیادی نکردیم به این موضوع مسخره بازی هامون که تموم شد خسته دراز کشیده بودیمو چرتو پرت میگفتیم راجب هرچیزی حرف میزدیم که داداش دوستم زنگ زد و داشتن حرف میزدن و منم بیکار بودم خواستم برم تو بالکن دستم روی پرده بودو میخاستم قفل در و باز کنم که با اون یکی دستم پرده رو‌زدم کنار و دیدم یک مرد نره غول گنده با چشای قرمز داره نگاهم میکنه نگاهش اول رفت سمت قفل بعد یک نگاهی به من کرد و دوباره به دوستم نگاه کرد باز برگشت منو نگاه کرد خنده ی مسخری کرد که کل دندونای زرد چندشش و دیدم و گفت باز کن منتظرم تنها چیزی که کنارم بودو میتونستم جلو در بزارم صندلی بود مرده که فهمید میخام‌چیکار کنم خودشو زد به در منم سریع دست دوستمو گرفتم و در سالن و قفل کردم. دوستم تمام مدت نفهمیده بود موضوع چیه فکر میکرد میخام‌بترسونمش حالا این وسط نمیدونم‌مرده تو سالن بود یا نه به دوستم توضیح میدادم چیشده اونم هم با تلفن حرف میزد هم به حرفام میخندید میخاست کلید سالن و بگیره تنها شانسی که اوردیم این بود که زن داداشش موضوع جدی گرفته بود و به اون یکی داداش دوستم‌زنگ زده بود و از شانس خوبمون داداشامون و دوستاشون گیم نت بغل خونه بودن دوستمو به زور کشوندم سمت اتاق خواب که پنجرش رو به خیابون بود تا اگه چیزی شد بتونیم کمک بخایم همون موقع دست گیره در سالن به قصد باز کردن در تکون خورد و دوستم حرفمو باور کرد دوستم به مرده گفت خونوادم دارن میان به حسابت میرسن صدای خنده مرده اومد و گفت میدونم‌تنهایید خیلی وقته دارم نگاهتون میکنم دوستم گفت زنگ زدیم مامور دارن میان مرده خندید چیزی نگفت ولی صدا پاهاش میومد که داره میره سمت بالکن داداشامون و دوستاش اومدن و رفتن تو سالن ولی کسی نبود رفتن رو پشت بوم ولی بازم کسی نبود کل ساختمونو گشتن ولی کلا کسی نبود حتی دوربین های مغازه پایین خونه رو هم دیدن کلا انگار هیچکی نبود از رو پشت بوم هم خیلی ریسکی بود که کسی بتونه بیاد تو بالکن من که خودم یادم نمیاد مرده اینو‌گفته باشه ولی دوستم میگه مرده گفته دوباره میام منتظرم باشید