این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلقِ صبح و شام است
؛ خیام ..
به امید برگشتنت روزها 🖤
به اشک و به ذکر مجرّب گذشت
تو را تشنه کشتند؛ آه ای علی!
بمیرم؛ چه روزی به زینب گذشت
شاعر ﹕ زهرا علیدوستی ﹒✿︶
– چه خبر؟ خوبی؟
+ آره. بالاخره دارم موقع کتاب خوندن یه چایی میخورم و میتونم از ته قلبم خوشحال باشم. میدونی چند وقته اینو نداشتم؟ :)
شاید من واقعا همون کاراکتر سریالم که باعث میشه کاراکترای دیگه بدرخشن و وقتی داره میمیره، باید خودش رو فدا کنه و بذاره بقیه برن تا زنده بمونن. نمیدونم. شاید!
هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اهل توجه به جزئیاتم. امروز فهمیدم که تو موی بلند دوست داشتی. مثل همه مردان عاشق ایرانی. اینجا از بلندی مویهای دخترک شهید ذوق میکنی و میگویی «این موها رو هم اگر کوتاه نکنند…». موهای خرمایی زهرا سادات خردسال خودت هم بلند بود.
تو دختر دوست بودی. دخترها را یکجور دیگری تحویل میگرفتی. من به چشم دیده بودم که میان سیل درخواستهای جمعیت دیدارهای جوانان، چفیه را اگر به پسرها میدادی، انگشتر را برای دخترها نگه میداشتی. تو دختر دوست بودی و دخترکان شهیدان دوست داشتند که هیچوقت به تکلیف نرسند تا از آغوش و بوسههای گرم پدرانهات بینصیب نشوند.
تو برای دخترهایت جشن تکلیف گرفتی، گفتی حسینیه را در دیدار بانوان صورتی کنند. چرا حاکم و رهبر هشتاد و چند ساله یک کشور باید همیشه چند انگشتر دخترانه همراه خودش داشته باشد؟ تو ذوق داشتی که به دخترها هدیههای دخترانه بدهی. پدرها دختر دوستاند. تو دخترفهم هم بودی. حالا خدا به دخترهایت بیشتر از پسران صبر بدهد!
«مهدی مولایی»
@m_molaie110