eitaa logo
زینبی ها
4.4هزار دنبال‌کننده
10.5هزار عکس
3.5هزار ویدیو
194 فایل
ما نسل ظهوریم اگر برخیزیم... _من!🍃 @zeinabiha22 _شرایط🥀 @Hh1400h _حرفتو ناشناس بزن... https://harfeto.timefriend.net/17367927276640 اللهم عجل لولیک الفرج 🌹
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله .
زینبی ها
#پارت358 💕اوج نفرت💕 سرم رو پایین انداختم و نفس سنگینی کشیدم. رد کردن این خاستگار کار خودمه. _اقا
💕اوج نفرت💕 _خب زنگ میزنم میپرسم دیگه _ولش کن بیا حالا شربت هامون رو بخوریم باید باهات حرف بزنم. با اینکه دلم شور میزد ولی کاری رو که میخواست انجام دادم.لیوان شربت رو برداشتم و کمی ازش خوردم. به خاطر گرمای هوا خنکی شربت به دلم نشست. _مادر بزرگم زنگ زد. لبخند زدم و خوشحالی ظاهری که علیرضا هم میدونه با رضایت قلبم نیست رو بهش نشون دادم _گفت که قلبش درد میکنه. سرش رو پایین انداخت _یکم دلم براش شور میزنه. صدای تلفن خونه بلند شد نگاهی بهش انداخت و ایستاد _خودم جواب میدم. سمت تلفن رفت گوشی رو کنار گوشش گذاشت. _سلام بفرمایید _کی هست? _نیم نگاهی به من انداخت و پرسید. _مهمون داری? سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم _اره. پروانه _بله مهمون ماست. راهنماییش کنید بالا گوشی رو سر جاش گذاشت _بلند شو لباس هات رو عوض کن حرف های چند لحظه ی پیشش باعث استرسم شد. _علیرضا میخوای بری المان? نفس عمیقی کشید _نمیدونم ولی اگه حالش بد بشه باید برم کسی رو جز من نداره _چرا نمیان ایران? _بهش گفتم میگه دکتر گفته سفر برات خطرناکه. صدای در خونه باعث شد تا نگاه ازم برداره ایستادم. سمت در رفتم _از چشمی نگاه کن ببین کیه بعد باز کن سر چرخوندم باشه ای زیر لب گفتم. با دیدن پروانه دستم سمت دستگیره در رفت و بازش کردم پروانه خوشحال و سر حال نگاهش رو به روبه من داد _سلام عزیزم. جلو اومد و تو اغوش گرفتمش و جواب سلامش رو دادم. _یعنی ته همه بی معرفت هایی. نه زنگ میزنی نه جواب میدی. ازم فاصله گرفت _ببخشید درگیر بودم. _درگیر چی بی معرفت. زنگ میزنم جواب بدی چی میشه. اروم کشیدمش داخل با چشم خونه رو گشت _خونس? _اره _ای خدا چقدر من از این میترسم در رو بستم که صدای علیرضا بلند شد. _سلام خانم افشار پروانه فوری جدی شد _سلام استاد. علیرضا با لبخند به مبل اشاره کرد _خیلی خوش اومدید. بفرمایید پروانه نگاهی به من کرد و لبخند بی جونی زد _خیلی ممنون استاد روی مبل نشستیم علیرضا سمت اتاقش رفت. پروانه دستش رو روی قلبش گذاشت نفس عمیقی کشید. نگاهش رو به چشم هام داد. _چطوری با این سر میکنی? لیوان شربت علیرضا که نخورده بود رو جلوش گذاشتم. _باور کن خیلی مهربونه علیرضا از اتاق بیرون اومد. _نگار من یه لحظه میرم بالا لبخند زدم و با نگاه رفتنش رو دنبال کردم _به خاطر من رفت _نه عموم حالش خوب نبود قرار بود بره بالا حالش رو بپرسه پاش رو روی پاش انداخت پرسیدم _خب چه خبر. لبخند پهنی زد _از کجا? _از اقای ناصری _نگار خیلی خوبن. خیلی مهربونن.انقدر دوستم دارن. _خدا رو شکر . خوشبختی حق توعه دلم میخواست از تهمینه و سیاوش هم بپرسم ولی می دونستم این سوال پروانه رو به هدفش نزدیک تر میکنه پس بیخیال شدم. 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
زینبی ها
#پارت359 💕اوج نفرت💕 _خب زنگ میزنم میپرسم دیگه _ولش کن بیا حالا شربت هامون رو بخوریم باید باهات حر
💕اوج نفرت💕 _انتخاب واحد کردی? لبخندش پهن تر شد _با مهرداد رفتم. نگار نذاشت هیچ کاریم رو خودم انجام بدم همش رو خودش کرد. از این همه اشتیاقش موقع تعریف کردن از کارهای نامزدش خندم گرفت. _ خدا رو شکر که تو راضی هستی. _ خدا دل تو رو هم شاد کنه. اینقدر جملش رو خاص و با بالا انداختن ابرو گفت که متوجه شدم قصد ادامه چه حرفی رو داره. _اون روزی که فهمیدم علیرضا برادرمه شاد شدم و این شادی تا آخرین روز عمر باهام میمونه. معنی‌دار نگاهم کرد _یعنی نمیخوای بازم شاد بشی! _ تا شادی رو چی ببینی. سرش رو پایین انداخت _ سیاوش و تهمینه جدا شدن. چهرهم رو ناراحت کردم _خیلی ناراحت شدم ای کاش این کار رو نمی کردن. _ بابام خیلی تلاش کرد ولی تهمینه قبول نکرد. البته سیاوش خودش هم دلش نمی خواست ادامه بده. برای عوض کردن بحث لیوان شربت رو سمتش هول دادم. _بخور گرم میشه _ تو رو بهش پیشنهاد دادم. کلافه چشمهام رو بستم و نفس سنگین کشیدم ادامه داد. _قبول کرد. _ پروانه جان تمومش کن . _خوب تو هم الان مجردی _ من قصد ازدواج ندارم _ پارسال داشتم فضا رو فراهم می کردم تو خونه پیشنهاد ازدواج تون رو بدم که فهمیدم متاهلی خیلی ناراحت شدم ولی دلم می‌خواست برگردی تهران اشتی کنی. الان که شرایط هر دوتون مثل همه چرا میگی نه. نگاهم رو ازش گرفتم _ پروانه جان نه _ یه دلیل بگو که قانع بشم. دستم رو روی چشم هام گذاشتم و برداشتم نگاهش کردم. _من الان هر دلیلی بیارم تو قبول نمیکنی. _هنوز دوستش داری? از حرفش جا خوردم نگاهم رو ازش گرفتم و به میز دادم _ نه _قشنگ معلومه صدای قدم های سریع و محکم چند نفر از طبقه بالا اومد. ناباورانه سرم رو بالا گرفتم و به سقف خیره شدم. _ چیه? _صدای چی بود _ طبقه بالایی ها دویدن. _ آخه بالا عموآقا و میترا زندگی می‌کنن. الانم علیرضا رفت بالا چرا باید... دستم رو گرفت. _نگار تو چشم هاش خیره شدم. _ تو مثل خواهرمی خوشبختی تو آرزومه. کمی نگاهش کردم و صورتش رو بوسیدم. _ من هنوز نتونستم با خودم کنار بیام. _ این یعنی صبر کنم? _نه، یعنی برو برای برادرت دنبال یه دختر دیگه بگرد. چهرش غمگین شد گفتم _ناراحتت کردم? _ناراحتیم برای جواب نه ایه که بهم دادی. این نه چیزی از علاقم به تو کم نمی‌کنه. دلم میخواست عروسمون باشی. نشد خواهرم میمونی _ ممنون که در کم کردی _ولی من می دونم این نه به خاطر علاقه ای که هنوز ته قلبت بهش داری. صدای پیچیدن کلید توی در ورود کلافه علیرضا باعث شد تا به در نگاه کنیم. اخم هاش تو هم بود عصبی و کلافه وارد آشپزخونه شد. سمت سینک رفت و یکم آب خورد پروانه دستم رو گرفت _ من دیگه میرم. _ کجا بشینین یکم باهم حرف بزنیم. _ با مهرداد اومدم. پایین منتظرمه _چرا پایین! میومد بالا. _ کار داریم. ایستاد _ببخشید مزاحم شدم _تو مراحمی عزیزم با صدای بلند ی رو به آشپزخونه گفت _ استاد خداحافظ علیرضا سعی کرد آرامشی که اصلا نداشت رو به دست بیاره . _کجا شما که تازه اومدید _به نگار جان هم گفتم کار دارم فقط دلم تنگ شده بود گفتم بیا ببینمش. صورتم رو بوسید خداحافظی کرد. تا دم در بدرقه اش کردم بعد از رفتنش وارد آشپزخونه شدم روی صندلی نشست _ چیزی شده لبهاش رو پایین داد بی اهمیت گفت _ نه 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
زینبی ها
#پارت360 💕اوج نفرت💕 _انتخاب واحد کردی? لبخندش پهن تر شد _با مهرداد رفتم. نگار نذاشت هیچ کاریم
💕اوج نفرت💕 _چی کار میکردید بالا صدای پا می اومد. _ با اردشیر خان مبل جابه‌جا کردیم. روبروش نشستم _عموآقا ناراحتت کرده. حوابم رو نداد. _ازش به دل نگیر پیرمرده سرش رو بالا داد _نه، بنده خدا کاری نداره به دستش که مدام به هم می کشید نگاه کردم و متوجه قرمزی غیرطبیعی کف دستش شدم. _ دستت چی شده? دستش رو باز کرد و بهش نگاه کرد نفس سنگینی کشید. _احتمالاً مبل رو جابه جا کردیم گرفته به پایینش _ درد هم میکنه? اخه داری ماساژش میدی! _درد نمیکنه یکم گز گز میکنه. یه فکری برای شام بکن . ایستاد و سمت اتاقش رفت یک لحظه برگشت _ولش کن شام میریم بیرون. _علیرضا خوبی? _اره عزیزم نگاهم رو توی صورتش چرخوندم نفس عمیق کشید. _ خوبم.رفتم بالا ببینم اردشیر خان چرا به هم ریخته بود. دیدم دوست میترا خانم هم اونجاست. حالش خوب نیست اومده پیشش بمونه. عموتم برای همین ناراحت بود. نگران ایستادم _ وای چرا حالش خوب نیست? سمت مبل رفتم و شالم روی سرم انداختم به طرف در حرکت کردم. _ کجا? _برم ببینم چرا حالش خوب نیست. _ نمیخواد بهتر شده بود. _علیرضا یک دقیقه میرم بالا ببینم چی شده. تن صداش رو بالا برد. _ دارم میگم نمیخواد بری متعجب نگاهش کردم جلو اومد دستش رو پشت کمرم گذاشت و به طرف اتاقن هل داد و با هم تن صدا ادامه داد _برو لباس هات رو عوض کن. متعجب نگاهش کردم. _ برو دیگه نگاه ناراحتم رو ازش برداشت سمت اتاقم رفتم و ناخواسته بغض به گلوم چنگ انداخت نتونستم جلوش رو بگیرم اشک بی اختیار روی صورتم ریخت. علیرضا انقدر مهربونی داشته که با یک دادش حالم خراب شه. روی تخت خوابیدم توی خودم جمع شدم .چشم هام رو بستم تا شاید اشک کوتاه بیاد دست از گریه بر داره. دستم رو زیر بالش برددم تا به صورتم بچسبونم که با برخورد شئ کوچک سردی سر بلند کردم . بیرون آوردمش و با دیدن انگشتری که احمدرضا توی هتل بهم برگردونده بود یک لحظه قلبم تیر کشید. دوباره خودم رو توی اتاق مشترکمون دیدم. روی تخت چشم هام رو بسته بودم. دستش رو کمرم گذاشت چشم باز کردم سرم رو سمتش چرخوندم. _ بیدارت کردم? _نه خوابم نمیره. _ چرا عزیزم بهش خیره شدم صورتش رو جلو اورد و پیشونیم رو بوسید. _ از چی نگرانی که مدام بهش فکر میکنی. نگرانیت به خاطر مخالفت مامانه? میترسم از نگرانیم بهش بگم سکوتم رو که دید ادامه داد. _نگار من یه حرفهایی می شنوم که باورش برام سخته. اینقدر بهت اعتماد دارم که باورش نکردم ولی گاهی این سکوتت شک رو توی دلم پر رنگ می کنه دوست دارم از زبون خودت خیلی حرف‌ها رو بشنوم. چرا با من حرف نمی زنی? اگر بگم باور نمیکنه فقط محبت و حمایتش رو از دست میدم _ چی بگم آقا عمیق نگاهم کرد حلقه دستش رو دور کمرم تنگ تر کرد سرش رو توی موهام فرو کرد نفس سنگینی کشید _ بخواب. نگاهم کلافم رو ازانگشتر برداشتم دستم رو مشت کردم و با انگشت هام توی مشتم فشارش دادم. نفس صداداری کشیدم در اتاق باز شد و علیرضا اومد داخل دلخور نگاهش کردم. _ببخشید صورتم رو به حالت قهر ازش برگردوندم کنارم نشست _ با من قهر نکن عصبی بودم معذرت می خوام بدون اینکه نگاهش کنم گفتم _چرا عصبی بودی? _ بلند شو بریم بیرون توی چشم هاش نگاه کردم _ نمیگی چرا عصبی بودی? ایستاد و محکم گفت _ نه چرخید وسمت در رفت. _زود باش که زود هم برگردیم. پشت بهم کرد. مشتم رو باز کردم و به انگشتر نگاه کردم _ پاشو دیگه دلم نمی خواد علیرضا متوجه انگشتر بشه برای اینکه نبینش انگشتر رو فوری زیر تخت انداختم خوشبختانه متوجّه کارم نشد. 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
💕اوج نفرت💕 لباس هام رو عوض کردم و همراهش بیرون رفتم تا آخر شب بیرون بودیم. با اینکه خسته بود ولی هرچی برای برگشت اصرار کردم فایده نداشت بیخودی با ماشین توی خیابون ها می چرخیدیم به ساعت نگاه کردم _ علیرضا ساعت نزدیک یک شد بر نمیگردیم? _ مگه بهت بد میگذره? _نه ولی چشم هات قرمز شدن خوابت میاد. چه کاریه خوب بریم خونه تو اینه ی ماشین خودش رو نگاه کرد نفسش رو با صدای آب بیرون داد. بالاخره بعد از ساعت‌ها بیرون بودن به خونه برگشتیم انقدر خسته بود که بدون عوض کردن لباس ها ش روی مبل خوابید. پتوی نازکی روش انداختم. متوجه گوشیش که روی میز بود شدم . صفحش روشن بود چهار تماس بی پاسخ و چند پیامک خوانده نشده رو نشون میداد یه نگاهی بهش انداختم. گوشیش رو برداشتم تماس از مادر بزرگش بود و یه شماره ناشناس.سراغ پیامک‌ها رفتم و بازشون کرد اونها هم از مادربزرگش که عزیز ذخیزش کرده بود، بود. علیرضا کاش میاومدی میترسم دیگه نبینمت نمیخوام ناراحتت کنم ولی خودم حال خودم رو می‌فهمم. دوست دارم روزهای آخر ببینمت وضع قلبم خوب نیست. نگاه از گوشی برداشتم و نفسم رو با صدای آه بیرون دادم. با این پیام ها فکر نکنم ایران بمونه. چقدر برای داشتنش خودخواه شدم گوشی رو سر جاش گذاشتم به اتاقم برگشتم نگاهم به گوشی قدیمیم افتاد. یادم باشه درستش کنم و برگردونم به میترا. کاش فردا بتونم برم بالا حالش رو بپرسم. با صدای آلارم گوشی چشم باز کردم صدای الله اکبر گفتن علیرضا شنیدنم. همیشه زودتر از من برای نماز بیدار میشه پام رو از تخت پایین گذاشتم لنگون لنگون از اتاق بیرون رفتم. سلام نمازش رو داد. _ سلام صبح بخیر جانمازش رو جمع کرد و با لبخند نگاهم کرد _سلام. _ من امروز جایی کار دارم ساعت هفت باید برم احتمالاً تا بعد از ظهر نمیام. امروز جایی نرو تا برگردم. _ کجا میری _با اردشیر خان باید برم جایی و برگردم _ اینجاکجاست که باید با عمو اقا بری? _یه سری کار هست... حرفش رو قطع کرد و اخم هاش تو هم رفت. _ چرا اینقدر سوال می‌پرسی جایی کار دارم تا غروب می گردم. دلخور نگاهش کردم _ جدیدا خیلی با من بد حرف می زنی! _ابروهاش بالا رفت. لبخند شیطنت امیزی زد. _ نمازت رو بخون، یه دونه از اون چشم های همیشگیت رو هم بگو. پشت چشمی نارک کردم سمت سرویس رفتم. نمازم رو خوندم سجادم رو سر جاش گذشتم خواستم از اتاق بیرون برم که صدای آروم علیرضا باعث شد تا کنجکاوانه گوشم رو به در بچسبونم. _ نذاشتم بفهمه _نه این یکی به خاطر خودش دیگه دوست ندارم ناراحتیش رو ببینم. _ می دونم حق داره ولی میترسم بلایی سرش بیاد _ به صلاحشه ندونه بزارید تموم شه روز اخر بهش میگم. _اونم میاد? _مگه حضورش لازم نیست? _ فقط بیلیط ها رو فراموش نکنید. _ چشم خداحافظ از در فاصله گرفتم.این دوتا دارن چیکار می کنن که من مربوطه. ولی نباید بدونم چی رو قراره روز آخر بهم بگن? بلیط برای کجاست? 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕
سلام سلام ببخشید بابت تاخیر پارتهای جبرانی ارسال شد🌸
💕 اون‌نفرت💕 سلام این‌رمان۸۲۴ پارت هست. و کامل شده اگر مایل به خوندن‌ادامه‌ی رمان به صورت یکجا هستید باید حق اشتراک‌ رو پرداخت کنید. مبلغ ۴۰ هزار تومن‌به این‌شماره کارت ارسال کنید. بزنید روی شماره کارت ذخیره میشه 6037997239519771 فاطمه‌علی‌کرم. بانک اقتصاد نوین فیش رو برای این آیدی ارسال کنید @onix12 لازم به ذکر است که رمان تا پارت آخر تو این کانال پارتگذاری میشه قوانین❌ بعد از خرید: این رمان نزد همتون به امانت گذاشته میشه کپی پیگرد قانونی و الهی داره. رمان رو برای کسی نفرستید. نویسنده تحت هیچ شرایطی راضی نیستن نقد نمیپذیرم❌
هدایت شده از دُرنـجف
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
‌ السلام علیک یا امام رضا «ع» ❤️‍🩹.
هدایت شده از  حضرت مادر
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مگر حسین شناس تر از زینب(س)وجود دارد؟ بالای سرش که رسید حسینِ(ع)خود را نشناخت عجیب و غریب تو را کشتند...💔
هدایت شده از  حضرت مادر
💔 سلام، حضرت ارباب توسل کنیم به پنج تن آل عبا حضرت خدیجه و هفتادودوتن شهیددشت کربلا حضرت عباس(ع)امام سجاد(ع)حضرت زینب(س)حضرت رقیه(س)حضرت ام البنین به نیت التماس‌دعا🙏 https://eitaa.com/joinchat/317063367C46e6a1462c أللَّہُمَ؏َـجِّڸْ لِوَلیِڪَ ألْفَـرَج
💕اوج نفرت💕 _نگار با شنیدن صداش در و باز کردم و بیرون رفتم _ یه چایی بریز بخورم برم سوال پرسیدن ازش فایده ای نداره به محض اینکه بره میرم بالا و از میترا میپرسم. چایی ریختم روی میز گذاشتم. لقمه ی بزرگی گرفت _دیشب که خواب بودی گوشیت رو نگاه کردم مادربزرگت پیام داده بود. سوالی نگاهم کرد _چی گفته بود _ مثل اینکه حالش خوب نیست میخواد برگردی نفس سنگین کشید و سرش رو تکون داد و نگران پرسیدم _ میخوای بری? لقمه رو توی دهنش گذاشت _ انقدر کارهام به هم پیچیدن که نمی دونم باید چیکار کنم. ایستاد سمت کیفش که روی اپن بود رفت. _ کاری نداری _برو به سلامت خداحافظی کرد و رفت. از تو چشمی نگاهش کردم داخل آسانسور رفت فوری به اتاقم رفتم. مانتو روسریم رو پوشیدم از پله ها به طبقه بالا رفتم. پشت در خونه میترا ایستادم نفسی تازه کردم. در زدم بعد از چند لحظه صدای ظریف بله گفتن خانمی رو شنیدم. در رو باز کردم متعجب نگاهم کرد _سلام من نگارم لبخند ملیحی زد و از جلوی در کنار رفت _ سلام بفرمایید داخل دستش رو دراز کرد _ناهیدم دوست و همکار میترا دستش رو گرفتم مثل خودش لبخند زدم _از دیدنتون خوشبختم به میترا که حسابی صورتش به هم ریخته بود نگاه کردم و جلو رفتم سلام کردم _ سلام چه عجب راه گم کردی? کنارش نشستم _ببخشید نمیدونم چرا علیرضا نمیداره بیام بالا. روی مبل جابه‌جا شد. _ حق داره به سینی شربتی که ناهید جلوم گرفته بود نگاه کردم _بفرمایید _دستتون درد نکنه ببخشید من باید از شما پذیرایی کنم _ نه خواهش می کنم نوش جونتون یکی از لیوان ها رو برداشتم و روی میز گذاشتم. _دیروز بهت حسودی کردیم به خاطر علیرضا نگاهی به ناهید انداختم لب زدم _ البته علیرضا که خیلی خوبه ولی چرا حسودی? _دیروز اینجا یه جوری با احمد رضا حرف زد که دیگه حرف تو هم نزنه لبخند بی جونی به خاطر حضور ناهید زدم و نگران پرسیدم _ مگه اینجا بود? _ بله ولی با گرد و خاکی که علیرضا کرد رفت. بعد رفتنشون ناهید کنجکاوی کرد منم براش تعریف کردم. ناهید با لبخند پر از آرامش و دلنشین نگاهم کرد. سرم رو پایین انداختم و غمگین پرسیدم _چی بهش گفت? _ هرچی که لازم بود بدونه تو چشم هاش خیره شدم _میشه بگید? اشاره کرد به لیوان شربت _ بخور الان بهت میگم. 💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕💕