بعضی وقتا آدم فقط یه نفر رو میخواد؛ همون یه نفر که وقتی خستهای، سرتو بذاری روی شونهش و دنیا آروم بگیره. یکی که بدون اینکه حرف بزنی بفهمه چی تو دلت میگذره،دستتو بگیره و یواش بگه:
« من کنارتم . » با تو حتی سختترین روزا هم قابل تحمل میشه ..
ذكـــريـات .
اون طرف خیابون گلفروشی بود، خیابون رو بوی رز و نرگس برداشته بود ؛ اونور خیابون هم یه مغازه عروسکفروشی بود، مغازه پر از عروسکای گوگولی لپسرخ بود که انگار هر کدومشون منتظر بودن یکی بغلشون کنه.
من وسط این خیابون ایستاده بودم؛ بین بوی عشق و شکل معصومش. با خودم فکر کردم اگه تو کنارم بودی ، برام یه شاخه گل میخریدی، بعد یواشکی یه عروسک کوچولو هم میگرفتی و غافلگیرم میکردی و بهم میگفتی هر وقت دلم گرفت، بغلش کنم و یادم بیاد که یه نفر یه جایی دیوونهوار منو دوست داره.
اون خیابون ساده بود، ولی برای من مثل مرز بین دلتنگی و داشتنت بود. انگار دنیا فهمیده بود عشق یهجا بوی گل میده، یهجا شکل عروسکای گوگولی میشه.
ذكـــريـات .
مثلاً اگه تو بودی، مثل همین دوتا صندلی کنار هم مینشستیم و هیچ فاصلهای بینمون نمیموندنه از اون فاصلههای
واقعی، نه از اون نامرئیها که دل رو اذیت میکنه. شونههامون شاید آروم به هم میخورد، دستامون روی میز نزدیک هم قرار میگرفت، اونقدر نزدیک که فقط یه جرئت کوچیک لازم باشه برای گرفتنش. من الکی میگفتم « چقدر ساکتی »، تو میخندیدی و میگفتی « تو بیشتر. »
مثلاً اگه تو بودی، لازم نبود حرف خاصی بزنیم. همین که کنار هم مینشستیم و نفس کشیدنامون قاطی هم میشد، برای من کافی بود. دنیا هرچقدر هم شلوغ، همون دو تا صندلی میشد آرومترین جای زمین. و من تو دلم میگفتم : کاشزندگی همیشه همینقدر ساده باشهمن و تو، کنار هم. فقط به اندازهی دو تا صندلی که یاد گرفتن فاصله نگیرن.