ژالــان🪽'
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا نداند رقیبان که تو منظور منی:))+
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند؛
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی : ) ♡
ژالــان🪽'
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند؛ تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی : ) ♡
تو همایی و من خسته و بیچاره گدای
پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی:)
ژالــان🪽'
تو همایی و من خسته و بیچاره گدای پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی:)
دل دادم و دل بستم و دلدار نفهمید ؛
رسوای جهان گشتم و آن یار نفهمید :)
ژالــان🪽'
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند؛ تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی : ) ♡
بیا که عمر عزیزم به جستجوی تو رفت،
ز جان نرفتی و جانم در آرزوی تو رفت :/
ژالــان🪽'
بیا که عمر عزیزم به جستجوی تو رفت، ز جان نرفتی و جانم در آرزوی تو رفت :/
ثابقا بخت چنین خواست که من خار شوم
تا به کویش برسم طالع بهتر گیرم:)
ژالــان🪽'
ثابقا بخت چنین خواست که من خار شوم تا به کویش برسم طالع بهتر گیرم:)
دل دهیم، از سر زلف تو چو بویی یابیم
جان فشانیم، اگر آن رخ زیبا بینیم :)
ژالــان🪽'
دل دهیم، از سر زلف تو چو بویی یابیم جان فشانیم، اگر آن رخ زیبا بینیم :)
به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور
قل هوالله احد چشم بد از روی تو دور:)
ژالــان🪽'
به فلک میرسد از روی چو خورشید تو نور قل هوالله احد چشم بد از روی تو دور:)
مُردم و زنده شدم تا که تو لبخند زدی ،
بارالها مَلَكُ المُوت به این زیبایی ؟!
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به امید یافتن تو؛ دنیا را چنان زیر و رو کردم که عرش را به فرش و فرش را به عرش کشاندم ...
به امیدِ یافتن تو؛ بالِ پروانهها را به غارت بردم و چنان دور شمعِ وجودِ تو گشتم که بالههایم آتش گرفت ...
به امیدِ یافتن تو؛ من ماهی شدم و رودخانهها را گشتم؛ پرنده شدم و مشغول جستجوی هفت آسمانها شدم ...
امید داشتم که تو را پیدا کنم و این امید من را به ناکجاها کشاند ...
زمین را چنگ زدم؛ آسمان را به آغوش کشیدم؛ به چین و ماچین سفر کردم؛ کفش آهنین بر پا کردن و تو را طلب کردم!
چشمانِ تو قاجاریای بود که تفنگِ منِ مشروطهطلب به سمتش نشانه رفته بود و امااان از خودخواهی که مرا به بدنامی کشاند ...
شهرِ موهایت من را در دل خویش گم کرده ، شهرِ چشمانت من را به سیارههایی کشاند که بشر از درکش عاجز است ...
من به امیدِ یافتن تو، این جهان را پاورچین پاورچین طی کردم و در نقطهای دور؛ آنجایی که تازه تو را یافته بودم؛
دوباره گمت کردم !
خویش را و تو را گم کردم ...
سفر کردم بلکه یابم یارم را، نجستم یار و گم کردم دیارم را ...🌥🌜
#فیلمنوشت
ژالــان🪽'
در کانکس صدایی به جز لرزش موتور شنیده نمیشد؛ هیچکس نمیدانست چه کند. بالاخره سکوت ترسناک کانکس با صد
باد میوزید و چنان قفلی محکم و آهنین در قبال پاهایم عمل میکرد.
سر جایم خشکم زده بود.
ای خدا، قربونت برم، الان چه وقت بارش بود!
بند پوتینهایم را محکم تر کردم و کلاه سوییشرتم را بر سر گذاشتم و به حرکت افتادم.
آرام آرام قدم میزدم و سعی میکردم آهنگ پوتین هایم را با آهنگ باران یکی کنم.
در دلم غوغایی بود؛ نمیدانستم کجا میروم، نمیدانستم چرا میروم ، نمیدانستم هدفم چیست، اما فقط یک چیز را میدانستم؛ منِ حالا، منِ چند ساعت پیشِ لحظهی گرگ و میش هوا نبود!
با نوک پوتینم لگدی به سنگ جلوی پایم زدم.
هی بیین، امیرعلی ، تو با خودت رو در بایستی نداری، داری؟ نه دیگه داداش نداری. اصلا چته؟ چه مرگت شده؟ مگه اولین بارته به اینجور موقعیتها برمیخوری؟ مگه اولین بارته گوشه و کنار این شهر دست زن و بچه مردم و میگیری؟ مگه اولین بارته دستمال به صورت میبندی تا مبادا به واسطه نگاهها از راه اصلیت منحرف بشی؟ مگه اولین باره به دخترهای این شهر به چشم خواهر خودت نگاه میکنی؟
نه اولین بارت نیست؛ آخرین بارت هم نخواهد بود.
آخه پسر خوب، کیو دیدی که با یه نگاه عاشق بشه ؛ حالا درسته گفتن یه نگاه حلاله ولی واسه تو خیلی زود با نگاه طرف انس گرفت. اصلا خجالت نمیکشی؟ با لباس خدمت به این ملت، چشمتو دوختی به چشم یه دختر؟ تازه تو شرایطی که دختره بهت پناه آورده بود؟ اگر بشنوه چی میگه؟ نمیگه چه آدم سو استفادهگریه؟ واقعا که!
وای چی میگی بابا، چرا انقد سختش میکنی ، اولین بارت نیست که چشم تو چشم ناموس مردم میشی، البته ناموس مردم یادت باشه این دختر ازدواج نکرده، البته فکر کنم ، آخه اگر کرده بود حداقل یه حلقهای چیزی داشت دیگه نداشت؟ حالا این زیاد مهم نیست، ولی با خودت درگیر نباش، درسته اولین و آخرین بارت نیست، ولی تاحالا چندبار چشمان قهوهای مثل چشمان او دیده بودی؟ بپذیر که هیچوقت... چشمانش حال دیگری داشتند؛ و تو هم خوب میدونی که بحث ، بحث رنگ چشم نیست؛ بحث رنگ عشق است...
خب دیگه، قضیه رو تموم کن بره، عاشق شدی رفت!
وای خدایا!
چتونه ترسیدم!
نفهمیدم چگونه اما دوباره خودم را جلوی در کانکس یافتم و دو جفت چشم متحرک و وحشت زده را روی خودم دیدم.
رامین دوید و دستش را روی پیشانیام گذاشت؛
تب داری!
مریض شدی!
احمق موش آب کشیده شدی!
پشت سرش رهام گفت: خدایا، چه چیزایی که نمیبینیم، تاحالا ندیده بودم کسی با خودش دعوا کنه، مطمئنی خوبی؟
چیزیت نیست؟
بیا بیا تو، دیوونه شدی وای خدایا خودت کمکمون کن!
گیج و منگ روی تخت دراز کشیدم.
سقف را نزدیک دهانم میدیدم و گوشه و کنار کانکس یک کلمه به ذهنم میخورد.
عشق!
#قسمتچهارم