سلام دیرهنگام ازطرف من 🤌🏻😵💫
نبودم چون تا الان سرم بسیاررر شلوغ بود
اول که رفتم کلاس ،
بعد دیگه صبحونه ،بعدم یه گپ با یه دوست ،نماز و زیارت عاشورا و ...الانم که دارم ناهار درست می کنم.... چون که امروز ناهار بامنهه♥️🌱
دختر بدی نبیدمممم😮💨🙌🏻
بانو زد 🎀
قسمت اول داستان 👀 همه چیز خوب بود تا اون روز ... یه خوانواده بودند که عاشق هم بودند ،پدر خانواده یعن
قسمت دومممم داستان 🌱♥️
پدرازسرکارآمد ،و به دخترش
گفت :
کیارابیاباهم بریم بیرون .کیارا باخوشحالی گفت آخ جوننن باش بابا الان آماده می شم و میام که بریمم.
اما مکثی کردوگفت مامان توهم بامیایی دیگه آره ؟
مامان گفت من می خوام براتون یه چیزخوشمزه درست کنم
شما بربد و بیاید من درست کردم .
غذای خوشمزه نمی خوای ؟کیارا گفت چرا یه غذای خوشمزه می خوام اونم عذایی که توبپزی ..
آقای کار یعنی (پدرکیارا )
کیارا روبه شهربازی برد بعدش به پارک و باهم کلی می خندیوند و کیارا گفت :بابا
کارگفت جان بابا
گفت: بستی می خوام میشه برام بخری
کار پیاده شد و رفت تابراکیارا بستنی بخره و خرید اومد و گفت :کیارااا برات بستنی ترکیبی خریدمم
اما تا نگاهی کرد به پشت صندلی با تصویر
#داستان
بانو زد 🎀
قسمت دومممم داستان 🌱♥️ پدرازسرکارآمد ،و به دخترش گفت : کیارابیاباهم بریم بیرون .کیارا باخوشحالی گف
براتون طولانی تر گذاشتم که جبران 2قسمت بشه ❤️☺️
امشبم می زارم
قسمت سوم داستان🥸🚶🏻♀
با تصویر خالی بدون کیارا ..
پیاده شد وزیرلب گفت :
احتمالا داره بازیم می ده .
زیر ماشین،
زیر صندلیا ،توی جوب و حتی داخل مغازه های اطرافم نگاه کرد اما اثری از کیارا ندید .
همه جارو با دقت و ناراحتی نگاه کرد کلی پیاده رفتتت
تاجاههای مختلف اما نبود که نبود
ناگهان چشمش به دختری با موهای طلایی افتاد گفت :آره آره اون خودشه و باخوشحالی دوان دوان طرف اون رفت .
و دستش رو گرفت ، و با خوشحالی فراوان گفت کیارا تواینجایی تا اومد جمله بعدی رو بگه...
#داستان