6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یلداتون پیشاپیش مبارک 🌷
📘 حکایت
در قدیم، در روستایی دور، دختری بود به نام ماهرخ که همهی عمرش کفشهای دستدوز پدرش را میپوشید. پدرش همیشه میگفت:
«دخترم، کفش اگر اندازه پا نباشه، راه رفتن رو سخت میکنه.»
سالها گذشت و ماهرخ بزرگ شد. خواستگارهای مختلفی برایش آمدند؛ یکی ثروتمند، یکی زبانباز، یکی هم از خانوادهای معروف. مادرش میگفت:
«یکی از اینها را انتخاب کن، دختر! زندگی خرج دارد.»
اما ماهرخ دلش آرام نبود. احساس میکرد هیچکدام با روحیاتش جور نیست، مثل کفشی که ظاهرش قشنگ باشد ولی پا را میزند.
روزی مردی آرام و کمحرف به نام بکتاش به خواستگاری آمد. نه ثروتی داشت و نه ظاهر فریبنده، اما در چشمانش صداقت بود. ماهرخ با خودش گفت:
«این مرد شاید ساده باشد، اما قدمهایش با قدمهای من یکی است.»
بعد از ازدواج، زندگیشان مثل راهی طولانی و بیسنگلاخ بود؛ بدون زخم، بدون درد، بدون جنگ. مردم میگفتند:
«عجب خوشبختند!»
ماهرخ لبخند میزد و یاد حرف پدرش میافتاد:
«کفش اگر اندازه پا باشد، آدم راهش را راحت و بیدردسر میرود.»
و اینگونه بود که اهالی روستا میگفتند:
«شوهر هم مثل کفش است؛ اگر اندازهات نباشد، پاهاتو زخم میکند.»
🌹🍃🌹🍃🌹🍃🌹(رمال اگر غیب میدانست، خود گنج پیدا میكرد):
در مورد افرادی به كار میرود كه ادعا میكنند از گذشته و آینده خبر دارند.
داستان ضرب المثل :
روزی روزگاری، رَمالی بود كه با چرب زبانی و چاپلوسی برای افراد ساده لوح، روزگار میگذراند . روزی مرد رمال سراغ تاجر ثروتمندی رفت كه خیلی به فكر مال اندوزی بود. رمال از این ویژگی تاجر استفاده كرد، و به تاجر گفت: اگر بخواهی میتوانم نقشهی گنج بزرگی را به تو بدهم. تاجر گفت: در ازاء چه چیزی حاضری نقشه را به من بدهی؟ رمال گفت: اگر به من پنج كیسهی پر از طلا بدهی من حاضرم نقشهی گنجی بزرگ كه شامل صدها كیسه طلا است را به تو بدهم. تاجر خیلی خوشحال شد و سه روز مهلت خواست تا این مقدار پول را تهیه كند و به مرد رمال بدهد.
فردای آن روز مرد تاجر به دكان یكی از تجار فهمیده و شریف شهر رفت تا پول جنسهایی كه به او فروخته بود را زودتر طلب كند و بتواند پول برای رمال فراهم كند. دوستش كه انتظار وصول طلب را پیش از موعد نداشت گفت اتفاقی افتاده كه به پول نیازمند شدهای، مرد تاجر از وعدهای كه مرد رمال به او داده بود صحبت كرد. تاجر فهمیده گفت: تو نباید حرفهای او را باور كنی و دارایی خود را به باد بدهی. اگر گنج به این بزرگی وجود داشت و او از مكان آن مطلع بود خودش میرفت و آن را پیدا میكرد. چرا باید نقشه چنین گنجی را در مقابل پنج كیسهی طلا به تو بدهد.
ولی تاجر ساده لوح كه فقط به گنج و طلا فكر میكرد، صحبتهای دوستش را نپذیرفت
گفت: بالاخره من طلبم را تا فردا میخواهم، من نمیتوانم این فرصت ثروتمند شدن را از دست بدهم.
تاجر كه نمیتوانست در آن فرصت كم طلب او را مهیا كند، به فكر فرو رفت و بعد از كلی فكر كردن راه حلی به ذهنش رسید. غروب به خانهی تاجر ساده لوح رفت و برای فردا نهار او و دوست رمالش را دعوت كرد. و گفت: اگر لازم شد من طلب شما را همان جا پرداخت خواهم كرد.
مرد رمال وقتی خبردار شد كه فردا نهار خانه تاجر دیگری دعوت شده است، بینهایت خوشحال شد و گفت حتماً او را هم میتوانم متقاعد كنم كه در ازاء چند كیسهی طلا مانند دوستش یك نقشه گنج دیگر از من بخرد.
فردای آن روز مرد تاجر نهار مفصلی تدارك دید و سفرهی مجللی ترتیب داد. همه چیز برای خوراك آن سه نفر حاضر بود كه غذای اصلی را خدمتكار خانه آورد. طبق دستور یك بشقاب پلو با ران مرغ تزیین شده بود برای مرد رمال آورده شد. مرد صاحب خانه تعارف كرد كه بفرمایید و غذای خود را میل كنید. رمال كه فكر میكرد اشتباهی شده و باید اعتراض كند كه چرا پلوی او گوشت ندارد كمی صبر كرد.
اما وقتی دید صاحب خانه و دوست تاجرش مشغول خوردن و صحبت كردن شدهاند، گفت: فكر میكنم خدمتكار اشتباهی كرده و گوشت غذای مرا نیاورده و با دست به پلو اشاره كرد. مرد صاحب خانه كه منتظر این لحظه بود، خدمتكار را صدا كرد و با لبخند گفت: گوشت غذای آقا را نشانش بده و خدمتكار گوشت را از زیر پلوها خارج كرد و نشان رمال داد. تاجر با مسخرگی گفت: رفیق تو گوشت زیر پلو را نمیبینی، پس چطوری نقشهی گنج به این دوست ساده لوح من میفروشی؟
رمال كه توقع این همه زرنگی و ذكاوت را نداشت از جایش بلند شد و با عصبانیت خانهی تاجر را ترك كرد.
تاجر فهمیده رو به دوستش كه مات و متحیر آنها را نگاه میكرد كرد
گفت: باز هم میخواهی طلبت را از من پیش از موعد وصول كنی و به دست رمال بدهی تا نقشهی گنج را به تو بدهد؟
─═༅🍃🪷░⃟⃟💚✨
📚حکایت
💎دل شکسته و دریا
روزی درویشی کنار دریا نشسته بود. مردی با دلی شکسته پیش او آمد و گفت:
«دلم از دنیا گرفته، از آدمها، از بیوفاییشان. کاش میشد دلم را مثل این دریا آرام کنم.»
درویش لبخندی زد و مشتی نمک در دست گرفت. گفت:
«این نمک را در این کاسه آب بریز و بنوش.»
مرد نمک را در کاسه ریخت و جرعهای نوشید. چهرهاش در هم رفت:
«چقدر شور و تلخ شد!»
درویش گفت:
«حالا همان مقدار نمک را در دریا بریز.»
مرد نمک را در آب انداخت. دریا آرام بود. درویش گفت:
«حالا از دریا بنوش.»
مرد نوشید و گفت:
«این آب، تازه و گواراست.»
درویش گفت:
«رنجها و تلخیهای زندگی هم مثل همین نمکند. مقدارشان شاید تغییر نکند، اما بزرگی دلت تعیین میکند چقدر تلخ شوند.
اگر دلت کوچک باشد، هر غمی تو را شور میکند؛
ولی اگر دلت را به وسعت دریا کنی، هیچ غمی در تو ماندگار نمیشود.»
زندگی همیشه آسان نیست،
اما وقتی دلت را بزرگتر از رنجها کنی، آرامش میماند و تلخی میگذرد
232.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❄️ پروردگارا !
✨به هر چه بنگرم...
❄️تـو در آن آشکاری ..
❄️ و چه مبارکــ است
✨روزی که با نام زیبـای تو
❄️و با توکل بر اسم
✨اعظمت آغـاز می گـردد
❄️ بسْم اللّٰه الرَّحْمٰن الرَّحیم
✨ الــهـــی بــه امــیــد تـــو
668.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بر شادی پیغمبر و زهراصلوات💚
بر آینه ی علیِ اَعلی صلوات❤️
هم مولد اصغر است و هم روز جواد💚
بر کرببلا وکاظمین یکجا صلوات❤️
(💚)اللّهُمَّ
🌼(💚)صَلِّ
❣️🌼(💚)عَلَی
🌼❣️🌼(💚)مُحَمَّدٍ
🌼 🌼❣️🌼(💚)وَ آلِ
❣️🌼🌼❣️🌼(💚) مُحَمَّدٍ
🌼🌼❣️🌼(💚)وَ عَجِّلْ
🌼❣️🌼(💚)فَرَجَهُمْ
❣️🌼(💚)وَ اَهْلِکْ
🌼(💚)اَعْدَائَهُمْ
(💚)اَجْمَعِین
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸دل ها ز قدوم دوست
💫شاد است امروز
🌸سیراب ز چشمه ی
💫مراد است امروز
🌸بشکفته تقی
💫شکوفه ی باغ رضا
🌸فرخنده ولادت
💫جواد است امروز
🌸🎊میلاد با سعادت
امام جواد (ع) مبارک باد 🎉💐
#ضربالمثل
(من نوکر بادنجان نیستم):
نوکر بادنجان به کسانی اطلاق میشود که به اقتضای زمان و مکان به سر میبرند و در زندگی روزمرهی خود تابع هیچ اصل و اساس معقولی نیستند. عضو حزب باد هستند، از هر طرف که باد مساعد بوزد به همان سوی میروند و از هر سمت که بوی کباب استشمام شود به همان جهت گرایش پیدا میکنند.
خلاصه طرفدار حاکم منصوب هستند و با حاکم معزول به هیچ وجه کاری ندارند. آنان که عقیدهی ثابت و راسخ ندارند و معتقدات خویش را به هیچ مقام و منزلتی نمیفروشند اگر به آنها تکلیف کمترین انعطاف و انحراف عقیده شود بی درنگ جواب میدهند من نوکر بادنجان نیستم.
اما ریشهی این ضرب المثل:
نادرشاه افشار پیشخدمت شوخ طبع خوشمزهای داشت که هنگام فراغت نادر از کارهای روزمره با لطایف و ظرایف خود زنگار غم و غبار خستگی و فرسودگی را از ناصیهاش میزدود. نظر به علاقه و اعتمادی که نادرشاه به این پیشخدمت داشت دستور داد غذای شام و ناهارش با نظارت پیشخدمت نامبرده تهیه و طبخ شود و حتی به وسیلهی همین پیشخدمت به حضورش آوردند تا ضمن صرف غذا از خوشمزگیها و شیرین زبانیهایش روحاً استفاده کند.
روز برنامهی غذای نادرشاه خورشت بادنجان بود و چون بادنجان به خوبی پخته و مأکول شده بود. نادر ضمن صرف غذا از فواید و مزایای بادنجان تفصیلاً بحث کرد.
پیشخدمت زیرک و کهنه کار نه تنها اظهارات نادرشاه را با اشارت سر و گردن و زیر و بالا کردن چشم و ابرو تصدیق و تأیید کرد بلکه خود نیز در پیرامون مقوی و مغذی و مشهی و مأکول بودن بادنجان داد سخن داد و حتی پا را فراتر نهاده ارزش بهداشتی آن را به آب حیات رسانید!
چند روزی از این مقدمه گذشت و مجدداً خورشت بادنجان برای نادر آوردند. اتفاقاً در این برنامهی غذایی بادنجان به خوبی پخته نشده بود و به طعم و ذائقهی نادرشاه مطبوع و مأکول نیامد لذا به خلاف گذشته و شاید برای آنکه پیشخدمت را در معرض امتحان قرار دهد از بادنجان به سختی انتقاد کرد و با قیافهی برافروخته گفت:"اینکه میگویند بادنجان باد داردف نفاخ است، ثقیل الهضم و ناگوار است دروغ نگفتهاند." خلاصه بادنجان بیچاره را از هر جهت به باد طعن و لعن گرفت و از هیچ دشنامی در مذمت آن فروگذار نکرد.
پیشخدمت موقع شناس که درسش را روان بود بدون آنکه ماجرای چند روز قبل را به روی خود بیاورد با نادرشاه همصدا شد و هر چه از ضرر و زیان بعضی از گیاهان و نباتات در حافظه داشت همه را بی دریغ نثار بادنجان کرد و گفت:"اصولاً بادنجان با سایر گیاهان خوراکی قابل مقایسه نیست زیرا به همان اندازه که مثلاً کدو از جهت تغذیه و تقویت مفید و سودمند است خوراک بادنجان به حال معده و امعا و احشا بدن مضر و زیان بخش میباشد! بادنجان نفاخ است بله قربان! بادنجان باد دارد بله قربان!"
نادرشاه که با گوشهی چشمش ناظر ادا و اطوار مضحک پیشخدمت و بیانات پر طمطراق او در مذمت بادنجان بود سر بلند کرد و گفت: "مرتکهی احمق، بگو ببینم اگر بادنجان تا این اندازه زیان آور است پس چرا روز قبل آن همه تعریف و تمجید کردی و از نظر مغذی و مقوی بودن، آن را آب حیات خواندی؟ اینکه گفتهاند دروغگو را حافظه نیست بیهوده نگفتهاند."
پیشخدمت بدون تأمل جواب داد:"قربان، من نوکر بادنجان نیستم من نوکر قبلهی عالم هستم. هرچه را که قبلهی عالم بپسندد مورد پسند من است. پریروز اگر طرفدار بادنجان بودم از آن جهت بود که قبلهی عالم را از آن خوشش آمده بود. امروز به پیروی از عقیده و سلیقهی سلطان وظیفه دارم که دشمن آن باشم!"
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنام پدر ❤️
🌹" پدر " يعني تپش درقلب خانه
💖" پدر " يعني تسلط برزمانه
🌹" پدر " احساس خوب تکيه برکوه
💖" پدر " يعني تسلي وقت اندوه
🌹" پدر " يعني ز من نام ونشانه
💖" پدر " يعني فداي اهل خانه
🌹" پدر " يعني غرور ومستي من
💖" پدر " تمام هستي من
🌹" پدر " لطف خدابرآدميزاد
💖" پدر " کانون مهروعشق وامداد
🌹" پدر " مشکل گشاي خانواده
💖 پدر " يک قهرمان فوق العاده
🌹" پدر " سرخ ميکندصورت به سيلي
💖رخ فرزند نگردد زرد و نيلي
🌹" پدر " لطف خدا روي زمين است
💖هميشه لايق صدآفرين است...
💐🌸💐🌸💐🌸💐🌸💐
274.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💫پدر
🌹فرشته ای است از جنس عشق
♥️که گرمای نگاهش
🌹می تواند یخ سرد ترین
♥️آدم ها را
🌹با مهربانی باز کند
💫پدر :
🌹معنی آرامش دنیای
♥️ناآرام ماست !
🌹پدر مهربانم دوستت دارم
روز پـــدر مبــــارک💐❤️
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸دانی که چرا
زمین به دور خود میچرخد؟
نه بهر من و نه بهر تو میگردد...🌸
🌸یک بار به عمر خود علی را دیده..
دیوانه شده به دور خود میگردد🌸
💚علی شـاه
💚علی مــاه
💚علی راه
💚علی نصر من الله
💚علی زمزمه ی هر دل آگاه
💚علی حصن حصين است
💚علی عين يقين است
💚علی حبل متين است
💚به کوری دو چشم دشمنانش
💚علی اميرالمؤمنين است ♥️
💚علی کاشف هر غم
💚علی بر همه مرهم
💚علی ذکر لب عيسی مريم
💚على هستی خاتم
💚علی برگ برات همه ی خلق
💚از آتش و جهنم
💚علی اصل وجود است
💚علی روی سجود است
💚علی معدن جود است
💚علی راز و نياز است
💚علی سوز و گداز است
💚علی محرم راز است
💚علی مهر قبولی نماز است
💚علی صوم و صلات است
💚علی حج و زکات است
💚علی برگ برات است
💚علی تجلی صفات است
همه عالم بگويند💚
فقط 👈 💚حيدر امير المومنين است💚