📚داستان کوتاه
استادی صاحب اسم اعظم و قدرت الهیه بود؛ شاگردش اصرار داشت که آن را به او نیز یاد دهد اما استاد خودداری می ورزید و میگفت تو تحمل اسم اعظم را نداری!
شاگرد بسیار اصرار و التماس کرد؛
استاد برای آزمایش به او گفت: فردا صبح به دروازه شهر برو و آن چه دیدی برای من نقل کن.
شاگرد، صبح به دروازه شهر رفت؛ او پیرمرد ریش سفیدی را دید که باری از خار روی پشتش بود که به زحمت آن را برای فروش به شهر میبرد؛
در همین حال سربازی از او پرسید بار را چقدر می فروشی؟ پاسخ داد: ده درهم، سرباز پرسید: آیا به من پنج درهم میفروشی؟ جواب داد نه! سرباز با لگد، بارِ پیرمرد را بر زمین انداخت و به او ناسزا گفت و رفت.
شاگرد این صحنه را دید و به شدت خشمگین شد و با خود گفت این پیرمرد با جان کندن بار را به این جا آورده و سرباز به جای کمک کردن، بار او را به زمین انداخت و به او ناسزا هم گفت!
.
سپس به نزد استاد آمد و آن چه دیده بود برای استاد نقل کرد؛
استاد گفت: اگر اسم اعظم را میدانستی با آن سرباز چه میکردی؟
پاسخ داد به خدا سوگند او را به خرگوش تبدیل کرده و در بیابان رهایش میساختم!
استاد خندید و گفت آن پیرمرد استاد من بوده و من اسم اعظم را از او یاد گرفته ام! اگر اسم اعظم دست تو بیفتد روزی ده حیوان درست می کنی! تو هنوز لیاقت و ظرفیت آگاهی از آن را نداری؛
برو و خود را از صفات رذیله پاک کن که برای تو از هر چیزی بهتر است.
https://eitaa.com/zibastory
📚#حکایت_بهلول
🔻روزی هارون الرشید به سربازانش دستور داد تا بهلول دیوانه را به نزد او بیاورند
سربازان پس از ساعتی گشت زدن در شهر بهلول دیوانه را در حال بازی با کودکان یافتند
و او را به نزد هارون الرشید بردند
هارون الرشید با روی باز از بهلول استقبال کرد و گفت مبلغی پول به بهلول بدهند
که بین فقرا و نیازمندان تقسیم کند و از آنها بخواهد برای سلامتی و طول عمر هارون الرشید دعا کنند
بهلول وجه را از خزانه هارون الرشید گرفت و لحظه ای بعد دوباره به نزد خلیفه هارون الرشید رسید
هارون الرشید با تعجب به بهلول نگاه کرد و گفت ای دیوانه چرا هنوز اینجایی !
چرا برای تقسیم کردن پول به میان فقرا نرفته ای ؟
بهلول ( عاقل ترین دیوانه ) گفت : هر چه فکر کردم از خلیفه محتاج تر و فقیرتر در این دیار نیافتم
چرا که می بینم ماموران تو به ضرب تازیانه از مردم باج و خراج می گیرند و در خزانه ی تو می ریزند
از این جهت دیدم که نیاز تو از همه بیشتر است لذا وجه را آورده ام تا به خودت بازگرداندم
https://eitaa.com/zibastory
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ حکایتی مهم، پندآموز و شنیدنی از تشرف یکی از جانبازان جنگ صفین به خدمت حضرت مهدی (عج) در حضور مقام معظم رهبری
🔸حجتالاسلام عالی
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج
برای سلامتی و فرج آقا صاحب الزمان علیه السلام صلواتی عنایت بفرمایید🌸🍃
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش😭
#تشرف #تشرفات #امام_زمان
🔴داستان تشرف آیت الله سیّد شهابالدین مرعشی نجفی(ره) در سرداب مقدس خدمت حضرت صاحب الزمان(عج)
🌺حضرت آیت الله مرعشی نجفی(ره):
🍃شب به نیمه رسیده بود و خواب به چشمانم نمیآمد و درگیر فکر و خیال شده بودم. با خود گفتم: «شب جمعه شایسته است که به سرداب مقدس بروم، زیارت ناحیه مقدسه را بخوانم و حاجات خود را از آن حضرت بخواهم. با آن که کمی خطرناک است و امکان دارد از ناحیه کسانی که دشمنی قلبی با اهل بیت پیامبر(ص) و شیعیان دارند مورد تعرض واقع شوم. هر چند که بهتر است با چند نفر از همراهان به آنجا بروم ولی این موقع شب شایسته نیست باعث اذیت دوستانم بشوم و اگر تنها بروم بهتر امکان درد و دل با آقا را دارم.»
با این افکار از جایم برخاستم، وضو گرفتم و به آهستگی از حجره خارج شدم. شمع نیم سوختهای که به روی طاقچه راهرو بود را در جیب گذاشتم و به سمت سرداب مقدس راه افتادم. همه جا تاریک بود و سکوت مرگباری را در سرتاسر مسیر احساس میکردم. قبل از ورود به سرداب مقدس، لحظهای ایستادم و درنگی نمودم. درب سرداب را به آهستگی به داخل هل دادم و پا به داخل گذاشتم و با احتیاط از پلهها پایین رفتم. انعکاس صدای پایم، مرا کمی به وحشت انداخت. به کف سرداب که رسیدم شمع را روشن کردم و مشغول خواندن زیارت ناحیه مقدسه شدم.
بعد از مدت کمی صدای پای شخصی را شنیدم که از پلهها پایین میآمد. صدای پاهایش درون سرداب میپیچید و فضای ترسناکی ایجاد میکرد. خواندن زیارت ناحیه را رها کردم و رویم را به سمت پلهها برگرداندم. مرد عرب ژولیده و درشت هیکلی را دیدم که خنجری در دست داشت و از پلهها پایین میآمد و میخندید؛ برق چشمان و دندانها و خنجرش، ترس مرا چند برابر کرد و ضربان قلبم را بالا برد. دستم از زمین و آسمان کوتاه بود و عزرائیل را در چند قدمی خود میدیدم. احساس میکردم لبها و گلویم خشک شدهاند؛ عرق سردی بر پیشانیام نشسته بود و نمیدانستم چکار کنم. پای مرد خنجر به دست که به کف سرداب رسید، نعره زنان به سوی من حمله کرد و در همان لحظه شمع را خاموش کردم و پا به فرار گذاشتم. آن مرد نیز در تاریکی سرداب به دنبال من دوید و گوشه عبای من را گرفت و با قدرت به سوی خود کشاند.
💠ادامه دارد.......
در آن لحظه به امام زمان (عج) توسل نمودم و بلند فریاد زدم: «یا امام زمان!». صدایم درون سرداب پیچید و چندین بار تکرار شد که در همان لحظه مرد عرب دیگری در سرداب پیدا شد و رو به مردم مهاجم فریاد زد: «رهایش کن» و بلافاصله مرد عرب قوی هیکل، بیهوش بر زمین افتاد و من نیز که تمام توانم را از دست داده بودم دچار ضعف شدم. در حالی که میلرزیدم به زانو درآمدم و به روی زمین افتادم.
کمی بعد احساس کردم فردی مرا صدا میزند. چشمانم را که باز کردم دیدم شمع روشن است و سرم به زانو مرد عربی است که لباس بادیه نشینان اطراف نجف را بر تن دارد. هنوز در فکر مرد مهاجم بودم، نگاهم را که برگرداندم، دیدم همچنان بیهوش در وسط سرداب افتاده است. خواستم برخیزم و بنشینم اما رمق نداشتم. مرد عرب مهربان، چند دانه خرما در دهانم گذاشت که هرگز خرما یا هیچ غذای دیگری با آن طعم و مزه نخورده بودم
در حالی که سر به زانوی آن مرد داشتم به من گفت: «خوب نیست در مواردی که خطر تو را تهدید میکند تنها به اینجا بیایی، بهتر است بیشتر احتیاط کنی. اگر تعدادی از شیعیان حداقل روزی دوبار به حرم عسکریین مشرف شوند باعث میشود که همه شیعیان با آرامش و امنیت بیشتری بتوانند به زیارت بیایند.» سپس در مورد کتاب «ریاض العلماء» میرزا عبدالله افندی گفت: «ای کاش این کتاب ارزشمند پیدا شود و در اختیار اهل علم و دیگر مردم قرار گیرد.»
حرفهایش که به اینجا رسید، یک لحظه در فکر فرو رفتم که چگونه ممکن است فردی به یکباره در این سرداب تاریک ظاهر شود و نام مرا بداند و حتی چطور ممکن است که فردی بادیه نشین، میرزا عبدالله افندی و کتابش را بشناسد؟ و چطور توانست با یک نهیب، آن مرد قوی هیکل را آنگونه نقش بر زمین کند؟. هنوز در این افکار غوطهور بودم که ناگهان متوجه شدم از آن مرد مهربان خبری نیست. به خود آمدم و فریاد زدم: «ای وای، سرم در دامان آقا، مولا و مقتدایم حضرت حجت بن الحسن المهدی(عج) بوده و ساعاتی نیز با او حرف زدهام اما او را نشناختهام. غم عالم بر دلم نشست، با دیدهای اشکبار، از سرداب به قصد زیارت حرم عسکریین خارج شدم تا بلکه یار را در آنجا بجویم در حالی که هنوز مرد غول پیکر مهاجم عرب، بیهوش در کف سرداب افتاده بود.
📚کتاب تشرفات مرعشیه،تألیف حسین صبور
برای سلامتی و فرج آقا صاحب الزمان علیه السلام صلواتی عنایت بفرمایید🌸🍃
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش😭
#تشرف #تشرفات #امام_زمان
https://eitaa.com/zibastory
🔺امنیت یا برنج و روغن و مرغ؟!
🔹حالا بعد از آن همه خسارتی که به مردم و مملکت وارد شد، میزان خباثت دشمن دیگر بر کسی پوشیده نیست؛ خانواده های زیادی داغدار شدند و یک ایران تا مدت ها متاثر از ضرباتی خواهد بود که از این جنایت ها دریافت شد. همه میدانیم مشکلات اقتصادی وجود دارد؛ همه میدانیم بخشی از این مشکلات و نارسایی ها ممکن است در سیاست های غلط و ناکارآمدی ها ریشه داشته باشد؛ بیماری های مزمن اقتصادی که البته کهنه است و رفت و آمد دولت ها تنها در شدت و ضعف آن نقش داشته است. یعنی اقتصاد ایران اگر بهترین دولت مورد علاقه ما نیز سر کار باشد، اگر قرار نباشد دست به کارهای بزرگ زده و ریل گذاری را تغییر دهد، در نهایت به نتیجه مطلوب و دلخواه نمیرسد؛ کما اینکه اگر آن کار را نیز انجام بدهد باز دشمنی ها و کارشکنی ها و تحریم ها پابرجا است، هرچند که در سطح بسیار خوبی گره گشایی خواهد شد. بگذریم..!
🔹من اینجا قصد ندارم وارد مباحث پیچیده اقتصادی بشوم، اما هدفم از نوشتن این مقدمه آن بود که بگویم ترمیم یک اقتصاد تحت تحریم برای کشوری که با تهدیدات عدیده موجودیتی مواجه است کار یکی دو روز نیست که بعضا انتظار داریم در چشم به هم زدنی همه چیز حل شود؛ الان دشمنان ایران بر سر اینکه چگونه میتوانند جمهوری اسلامی را برچینند و کشور را تکه پاره کنند بحث میکنند، و مردم باید این را بدانند که اولویت قبل از اقتصاد حفظ کشور است؛ چون ایران تجزیه شود و نظام اسلامی خدای نکرده آسیب ببیند، شما ایده های اقتصادی تان را کجا میخواهید پیاده کنید؟ اصلا شهروند کدامیک از سرزمین های تجزیه شده خواهید بود که حالا مثلا در آن حجاب رعایت میشود یا خیر؟ متاسفانه گاهی بد رفتار میکنیم، فریب میخوریم؛ اولویت شناس و زمان شناس نیستیم، حتی نمیدانیم برای پیاده کردن یک ایده سیاسی، اقتصادی یا اجرای یکی از احکام خداوند ابتدا باید حکومتی و مملکتی داشته باشیم تا بتوانیم کاری را پیش ببریم!
🔹دیشب اعلام شد ۳۱۱۷ نفر در فتنه اخیر جان خود را از دست داده اند که ۲۴۲۷ نفر آنها نیروهای امنیتی و مردم بیگناه بوده اند که به شهادت رسیده اند. وضع اقتصادی هم درست نمیشد، اینها میتوانستند تا سالهای سال در کنار خانواده خود زندگی کنند؛ زیر سایه عزیزان خود باشند یا خود سایه ای بالای سر خانواده؛ اما امنیت که نباشد بیگناهان هم قربانی میشوند؛ نه فقط نیروی جان بر کف امنیتی، بلکه عابرین پیاده، زن و دختر مردم، کودکی که از کلاس زبان برمیگشته، پیرمردی که رفته بود خرید کند هم قربانی میشوند. اینجا است که مشخص میشود کالای اولویت دارِ مورد نیاز مردم امنیت است که اساسا در سبد کالا یافت نمیشود؛ حتی کالابرگ هم ندارد!
🔹قبل از این حوادث بارها گفتیم و نوشتیم بحث فراتر از گرانی است؛ تحولات این روزهای ایران را از دریچه بین الملل ببینید و از زاویه معادلات منطقه ای نگاه کنید؛ دست دشمن را از همان ابتدا هم میشد دید. نباید عقل خود را به برخی سیاسیون و فعالان مجازی بدهیم که یا عطش دیده شدن دارند یا کارهایشان فقط جنبه سیاسی دارد. و تعجب بزرگ اینجا است که وقتی کشوری مثل ایران رهبری مانند حضرت آیت الله خامنه ای دارد که تقریبا هفته ای نیست سخنرانی نکند یا پیامی ندهد، باز طیف انقلابی گرفتار تحلیل های غلط یا احساسی این و آن میشود!
#عبدالرحیم_انصاری
https://eitaa.com/zibastory
353.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سـ❄️ـلام
روزتون پراز خیر و برکت 💐
🗓 امروز دوشنبه
☀️ ۶ بهمن ١۴٠۴ ه. ش
🌙 ۶ شعبان ١۴۴۷ ه.ق
🌲 ۲۶ ژانویه ٢٠٢۶ ميلادی
✦✦✺❄️☃️❄️☃️❄️☃️✺✦✦
ضربالمثل «چشمم روشن» یک اصطلاح رایج در فارسی است که معمولاً وقتی کسی خبر خوشی میدهد یا چیزی خوشایند اتفاق میافتد، گفته میشود. معنی تحتاللفظی آن این است که چشمم به شادی یا خوشی روشن شد، اما کاربرد آن بیشتر به شکل ابراز خوشحالی و قدردانی است.
کاربرد و مثالها:
وقتی کسی میگوید: «هدیهای برات خریدم»، میتوان جواب داد: «چشمم روشن!» یعنی «خیلی خوشحالم و ممنونم».
همچنین در پاسخ به خبر خوب یا موفقیت کسی هم گفته میشود: «چشمم روشن! خیلی خوشحال شدم».
این ضربالمثل ریشه در باورهای قدیمی ایرانیان دارد که خوشبینی و روشنایی چشم را به خوشبختی و شادمانی مرتبط میدانستند.
برای ضربالمثل «زیان نادانی، بیش از زیان نداری است»، حدیثی از پیامبر اکرم (ص) هست که دقیقاً همین معنا رو میرسونه:
✦ رسول خدا (ص) فرمودند:
«لَیسَ شَیءٌ أضرّ عَلی الإنسانِ مِن جَهلِهِ.»
👉 یعنی: هیچ چیز برای انسان زیانبارتر از جهل و نادانی نیست.
این حدیث هممعنا با ضربالمثل هست؛ چون نادانی میتونه انسان رو به ضررهای بزرگتر از فقر و نداری بکشونه.
📚ضرب المثل| علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.
روزی روزگاری کشتی بزرگی در دل دریا گرفتار طوفان شد؛ مسافران به آب افتادند و مردی خوششانس توانست به تختهپارهای بچسبد و موجها او را به ساحلی ناشناخته رساند.🌊
وقتی به هوش آمد، مردم شهر با احترام عجیبی پیشوازش رفتند، لباس فاخر بر تنش کردند و او را بر تخت پادشاهی نشاندند.
مرد که شگفتزده بود، راز ماجرا را از پیرمردی دلسوز پرسید.
پیرمرد گفت:
«اینجا رسم ما این است که هر سال شاهی تازه برگزینیم؛ سال بعد، شاه پیشین را به دریا میاندازیم و اولین مسافر تازهوارد را به تخت مینشانیم.»
💭مرد دانست ده ماه دیگر سرنوشتش در دریاست. پس هوشمندانه دست به کار شد؛ در جزیرهای نزدیک، قصری ساخت، غذا و وسایل لازم اندوخت و حتی قایقهایی برای شب سرنوشت آماده کرد.
سال به پایان رسید، او را به دریا انداختند.
اما برخلاف شاهان پیشین، مرد به قایق خود رسید و به جزیره پناه برد. آنجا دوباره همان پیرمرد را دید.
وقتی دلیل این همه دوراندیشی را پرسید،
مرد گفت:
«میدانستم آن روز خواهد رسید. پس پیش از وقوعش تدبیر کردم.»
💠از آن زمان، هرگاه کسی برای آینده آماده شود یا پیش از آنکه حادثهای رخ دهد چارهای بیندیشد، میگویند:
💎 علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد.💎
یعنی مثل اون پادشاه آیندهنگر، ما هم باید قبل از اینکه حادثهای سر برسه، فکر چاره کنیم.
🦋 توی زندگی، خیلی وقتها به جای خاموش کردن آتیش، بهتره از همون اول جلوی جرقه رو بگیریم
.
🦋 به جای اینکه بعد از شکست مالی، رابطهای یا حتی کاری دنبال راه نجات باشیم، از همون اول با برنامهریزی و تدبیر مسیر رو درست بچینیم.
🦋 توی دوران دانشجویی هم همینطوره: بهجای شب امتحانی خوندن، استرس گرفتن یا دقیقه نودی کار کردن، از قبل آماده باشیم تا هم کیفیت بالاتری داشته باشیم، هم آرامش خیال.🌱
📌 همیشه پیشگیری، خردمندانهتر از درمانه.