5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارسالی شما
داسولی
https://eitaa.com/Admin_Gando/10137
#گاندو
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس پزشک
جاسوس!
ارسالی دوست خوبم💛
https://eitaa.com/Admin_Gando/10182
#گاندو
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سکانس
شناسایی معمور اطلاعاتی🤭
https://eitaa.com/Admin_Gando/10210
#گاندو
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😂😂😂😂😂
بچه ها رفیقم این آهنگو برام فرستاد گفت اگه میتونی با این ادیت بزن...
نتیجه کمی سم بود
https://eitaa.com/Admin_Gando/10210
#گاندو
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آقا خودش بازیگر سریال گاندو هست
بریم کمی خود تحقیری ببینیم
https://eitaa.com/Admin_Gando/10210
#گاندو
_پارتدلیشهادتآقایشهیدی(:💔🥀
آقایعبدی:بچه ها رو صدا زدم بلکه همه شون بیان اتاقم کار مهمی داشتم و ذهنم زیادی درگیر بود که حتی صدای در زدن محمد رو هم نشنیده بودم..
محمد:آقا؟کارمون داشتید؟
آقایعبدی:سرم رو که بالا آوردم با بچه ها و دست محمد که جلوی صورتم بالا و پایین میرفت مواجه شدم که گفتم:بله بشینید اینجوری خسته میشید.
که همه شون خیلی هماهنگ گفتم:چشم آقا.
رسول:آقا یه سوال داشتم؟
آقایعبدی:بگو،رسول جان؟
رسول:از آقای شهیدی خبری نیست؟
چند روزه سایت نمیاد؛قرار بود امروز برای بازجویی بیان ولی خبری ازشون نیست..
فرشید:رسول راست میگه چند روزیه نیستن؟
آقایعبدی:خب بچه ها راستش میخواستم درباره همین باهاتون حرف بزنم..
آقایشهیدی مثل اینکه ربوده شده از جانب افراد آریافر حالا اینکه کجا و چجوری ربوده شده رو نمیدونم گفتم بیایید که این کار تخصص شماست🙂
سعید:یعنی چی آقا؟ مگه آقای شهیدی بچه است؟
آقایعبدی:نه سعید جان بچه نیست ولی خود شما هم اگه بودی برفرض مثال چند نفری میومدن روی سرت و با یه ضربه بیهوش میشدی و میبردنت..
داوود:خب،حالا ماباید چیکار کنیم آقایعبدی؟
آقایعبدی:باید یه رد و نشونی از شهیدی پیدا کنید دیگه..
محمد که تا به الان ساکت بود شروع به حرف زدن کرد...
محمد:فرشید جان برو پیش علیسایبری گوشی آقایشهیدی رو رد زنی کنید تا بفهمیم اخرین مکانی که هست کجاست؟
بعدش اطلاعات رو میدی به رسول،رسول اطلاعات رو چک میکنی و سعی کن نشونه ای از افرادی که آقایشهیدی رو بردن پیدا کنی..
داوود و سعید کنار دست استاد هستید تا بدونین آقای شهیدی کجاست..
بعد از بدست آوردن تموم این اطلاعت همه تون بیایید همینجا بلکه تصمیم نهایی رو بگیریم..
الان ساعت۱۵:٠٠هست ساعت۱۸:٠٠باید تموم این اطلاعات روی میز من باشه
رسول چشم آقایی گفت و از اتاق خارج شد و پشت سرش بچه ها به سرعت از اتاق خارج شدن..
فرشید:به سمت اتاق علی سایبری رفتم و بعد ورود گفتم یه گره دارم که فقط به دست تو باز میشه سایبری جون..😁
علیسایبری:فرشید جون؟باز چیشده؟
فرشید:هیچ سایبری جون فقط این موبایل آقای شهیدی رو یه رد زنی کن؟
علیسایبری:چی نکنه جاسوسه؟
فرشید:نه بابا و بعدِ تعریف کردن داستان کارِ علی هم تموم شد و حالا پیش به سوی استادرسول🤝
استاد جون؟
رسول:جونم؟
فرشید:این اطلاعات گفتم با دلمون برای رسول تنگ شده؟
رسول:جدی؟
فرشید:جان تو،حالا هم نمک نریز زود باش الان ساعت۱۵:۳۱دقیقه است..
رسول:باش
دوساعتبعد...
رسول:ایول بابا پیداش کردم🤝
داوود:با صدای ضربه خوردن چیزی به میز سرم رو بالا آوردم که فهمیدم رسول بوده با سعید نگاهی انداختم و باچشمامون تصمیم گرفتیم بریم پیش رسول..
سعید:خب رسول جان چیکاره ای؟
رسول:همه چی درست شد..
بریم اتاق آقایعبدی همه چی رو بگم بهتون..
سعید:باش..
داوود:فرشید پاشو بریم..
فرشید:اومدم بعد از برداشتن گوشیم از روی میز برداشتم و پشت سر بچه ها ره افتادم به سمت اتاق آقایعبدی..
محمد:بفرمایید...
بچه ها یکی یکی وارد شدن و جلوی در ایستادن منتظر بهم نگاهی کردن که نگاهی به ساعت انداختم..
ساعت۱۷:۵۶دقیقه بود نگاه با رضایتی بهشون انداختم و گفتم:نه بابا خوبه..
خب حالا بگید چیکاره اید؟
رسول: خب آقا بنده کلی گشتم تا فهمیدم مکانی که آقایشهیدی رو بردن کجاست حالا چجوری؟
آقایشهیدی رفته بودن جلوی یه سوپر مارکت و داشتن به سمت ماشینشون میومدن که داخل دوربین ها هم مشخصه که یه تعداد افرادی که چهرشون معلومه من مشخصاتشون هم در پیدا کردم میتونید ببینید(روی مانیتور داره نشون میده).
خب این افراد آقایشهیدی رو بیهوش کردن و سوار ماشین شخصی کردن و به سمت خارج از شهر رفتن و حالا در این منطقه مستقر شدن فعلا در همین مکان ساکن شدن..
محمد:خب معلومه دیگه بچه برید اتاق تجهیزات وسایل رو بردارید که بریم.
رسول:چشم آقا.
داشتیم میرفتیم که آقامحمد گفت:رسول جان شما کجا؟
رسول:خب خودتون گفتید برید اماده شید..
محمد:نه رسول جان این حرفم شامل شما نمیشه شما بشین پشت مانیتورت من و با بقیه میریم..🙂
رسول:خواستم اعتراض کنم که محمد گفت..
محمد:حرفم نباشه چون اعتراض وارد نیست..🤝