eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
2.5هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سعی؟؟ +دلم میسوزه برا رسول. محمد نمیشه یهه بار ضایعش نکنه😂😭 https://eitaa.com/Admin_Gando
اقای افشار، اقای نوروزی، اقای دلاوری، اقای صفاری یکی رو نمیشناسم واقعاا😂 https://eitaa.com/Admin_Gando
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ ٠ +بسم الله الرحمان الرحیم خب ببینید ما از اون موقعی که ساعد رو دستگیر کردیم یه شماره هس که حداقل کم کم تو یه روز ۴٠ بار بهش زنگ میزنه. و ما تا الان هیچ جوابی بهش ندادیم. محمد: و اگه همین طور پیش بریم شک میکنن. و تا الانم هیچ معلوم نیس که شک کردن یا نه! ما باید یه کاری کنیم. که اول متوجه بشیم اون شخص کیه! رسول این رو به تو میسپارم. رسول: چشم اقا محمد: و بد از اینکه متوجه شدیم اون شخص کیه... باید کاری کنیم که با ساعد ارتباط داشته باشه. اینجوری اگه شک هم کرده باشه... برطرف میشه. بچها باید کاملا حواسمون رو جمع کنیم! نباید کاری کنیم که سوژه اصلی پرونده از دستمون در بره! قطعا میتونم بگم اون شخص هر کسی باشه شک کنه سوژه از دست میره. داوود: چرا اقا؟؟ ما سوژمون یکی دیگه است. و اصن نمیدونیم این کیه! محمد: خب همین که نمیدونم کیه کارمون رو سخت کرده! و اینکه از بررسی که داشتیم متوجه شدیم هر شخص ینی سوژه از پرونده با اون یکی سوژه ارتباط داره. هیچ فرقی ام نمیکنه سوژه های این پرونده باشه یا پرونده ی قبلی! مهم اینکه ما نباید بزاریم بفهمن! داوود: حله فهمیدم محمد:😑 داوود: با نگاه اقا محمد فهمیدم چی گفتم😂 اوم..... منظورم اینکه متوجه شدم اقا. محمد: خوبه •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: حله😂💔
پارت؟؟ ساعت ۴
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: خب میتونید برید. راجب شماره میفرستم رو سیستم برات رسول: چشم اقا بلند شدیم و از اتاق بیرون رفتیم +محمد محمد: جانم اقا +میخوام این مسئولیت رو به تو بسپارم. محمد: اقا چ.چه مسئولیتی؟؟ +وقتی مشخص شد طرف کیه! تو میری و با ساعد حرف میزنی! محمد: من؟! +بله تو. محمد: چشم اقا. +خوبه. محمد خواست بره..... که صداش کردم. محمد: جانم اقا. +مگه قرار نبود بگی چرا مرخصی گرفتی؟؟ محمد: اوم...... اقا راستش..... (تعریف کل ماجرا) بخاطر همین بود. ینی در حقیقت مرخصی گرفتم تا برم آزمایشگاه و..... +پس این طور. خب اینکه کاری نداره. فردا میتونی بری! البته... فقط یک ساعت... هم خودت هم رسول •••••••••••••••••••••••••••• پ ن:؟؟
به چهار نفر اولی که عضو بشه.. جایزه میدم✨🚪 جایزه چیه حالا؟؟ لیست میدم بهش🥲 زودی عضو که رمانمون داره به جاهای حساس میرسه....🫢
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد:چشم اقا اجازه میدید برم؟؟ +بله میتونی بری! فقط رسول هر کاری کرد به منم بگو‌. محمد:چشم اقا اصن بهش میگم هرچی شد اول بیاد به شما بگه‌. +خوبه! میتونی بری دیگه. محمد:با اجازه اقا‌ از اتاق اقای عبدی بیرون اومدم‌... نگاهی از بالا به بچه ها کردم که یهو‌ صدای رسول و بد هم آرش بلند شد... سریع به پایین رفتم و با صدایی نسبتا بلند گفتم.. چخبره اینجااا😡 ینی چی صداتون کل سایت رو برداشته! من نمی‌فهمم شما ها کار ندارید؟؟ ینی چی اخههه! از اتاق اومدید بیرون شروع کردید دعوا کردن!!😠 رسول:از اتاق اقای عبدی بیرون اومدیم... هر کدوم به سر میزمون رفتیم... نگاهی به آرش کردم داشت با سعید حرف می‌زد.‌‌‌... از بین حرفاش یه رسول شنیدم...😡 من که بدم میومد کسی پشت سرم حرف بزنه بلند شدم.. به سمتش رفتم و دستم رو روی میز سعید گزاشتم و لب زدم... رسول چی اقا ارش؟؟ ارش:ببین سعید من بدم میاد از اینکه کسی باهام بد رفتاری کنه!! همین رسول.... می خواستم ادامه ی حرفم رو بزنم که ..‌. صدای رسول رو شنیدم.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن"دعوااا😂😈