eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ها با رسول زدیم بیرون.. رفتم دنبال سوژه.. گوشیم صدا داد.. دیدم یکی پیام داده دنیا بود‌.. رفتم تو پیامش.. دیدم نوشته داوود میشه زودتر بیای؟ پیام دادم بهش گفتم:چرا کاری داری؟ همون موقع جواب داد وقتی تو نیستی خیلی تنهام.. پیام دادم میام زودتر میام.. رسول:ببین بشین همینجا برم تو یک سرک بشم بیام.. من:میخوای منم بیام؟ رسول:نه نمیخواد.. زنگ زدم به بابا.. بابا:به‌به آقاداوود سلام.. من:سلام خسته نباشید بابا:همچنین.. من:بابا سوژه حرکت کرده اومدیم دنبالش رسول رفت ببینه چه خبره چیکار کنیم؟ بابا:دنبالش کنید مقصدی که میخواد بره رو بهم بگو من:چشم.. گوشیو قطع کردم.. رفتم پایین.. رفتم سمت علی سایبری.. من:علی جان تلفنای سوژه رسولو داری دیگه؟ علی:بله،همین الان میخواستم بیام بالا بهتون بگم سوژه یک شکایی کرده به اینکه تحت نظر هستش و میخواد پرواز کنه به کشور دیگه‌ای که مشخص نیست.. محمد:یعنی فهمیده تحت نظره؟ علی:به نظر من ردیاب بزنیم به ماشینش بهتره از اینکه بریم دنبالش محمد:آخه یک ماشین که نداره چندتا داره ولی فکر خوبیه.. علی:آقا؟ محمد:بله.. علی:من حس میکنم یکی هست که همه‌ی کارای مارو بهش میگه.. محمد:کی؟ علی:از بچه های خودمون یا از نیروهای دیگه.. محمد:نه من به بچه ها اعتماد دارم علی:مشکوکه این قضیه.. محمد:تو به کی شک داری؟ علی:شک ندارم فقط فکر میکنم یا این داوود باشه یا اینکه اون نیرویی که جدید اومدن تو گروه مسعود شاید باشه.. محمد:داوود که نه من بهش اعتماد دارم ولی نیروی جدید مسعودو نمیشناسم.. ببین علی فردا با مسعود حرف بزن که یکجا قرار بزاره به جز اینجا که بیاد من باهاش حرف بزنم علی:چشم.. محمد:امشب که شیفت نیستی؟ علی:نه آقا.. محمد:پس زودتر برو خونه مادرتم تنهاس.. علی:چشم..ممنون محمد:خدافظ.. علی:خدافظ.. محمد:بچه ها خسته نباشید بچه ها:ممنون.. رفتم بالا.. کاپشنمو برداشتمو رفتم سمت ماشین.. ساعت۸شب بود.. امشب شبی بود که یادم قدیما افتاده بودم.. سالگرد ازدواج منو محمد ۱۰سال گذشت.. ولی ما هرسال به یادمون بود به جز پارسال که محمد مأموریت بود.. امیدوارم امسال یادش باشه.. دنیا:مامان..؟ من:جان؟ دنیا:من میرم امشب کار برام پیش اومده.. من:باشه برو زود برگرد.. دنیا:منتظرم نباشی خدافظ.. من:خدافظ.. پ.ن:به نظرت دنیا کجا رفت؟؟
گاندویی ها پارت ۴۸ رفتم خونه.. وارد شدم.. من:سلام کسی نیست؟ عطیه:سلام خسته نباشید من:شماهم خسته نباشید زیبا عطیه:خوبی؟ من:عالییی عطیه:خداروشکر.. رفتم سمت ظرفشویی دستامو شستم.. نشستم روی مبل که عطیه برای چایی آورد.. من:دستت دردنکنه.. عطیه:نوش جان.. من:خوبی؟ عطیه:به خوبی شما خوب.. من:دیدییییی امسالم تو یادت رفته عطیه:چیو؟ من:اهههه عطیه چرا آخه😂 من:چیو خب؟ من:۱۰ساله که کنارمی با بدی هام ساختی تو همه چی کنارم بودی اون وقتایی که کنارت نبودم تو خوشی هات تو غمات ولی بدون عاشقتم.. عطیه:مرسی که هستی با وجود تو من شدم عطیه خانم.. من:دوستت دارم.. عطیه:منم دوست دارم.. همون موقع بود که گوشیم زنگ خورد من:ببخشید یادم رفته بود خاموشش کنم.😂 عطیه:دیونه😂 گوشیو جواب دادم.. رسول بود.. من:بله.. رسول:آقا شناساییمون کردن.. من:یاخدا چه جوری؟ رسول:داشت میرفت فرودگاه دنبالش بودیم که بادیگارداش گیرمون انداختن من:الان کجایید؟؟ رسول:خداروشکر ماسک داشتیم چهرمونو ندید فقط فهمید کسی دنبالشه ماهم ردیابو وصل کردیمو اومدیم خونه.. من:خب ببین امشب بلیط میگیرید میاید ایران که کلی کار داریم.. رسول:چشم.. گوشیو قطع کردم.. زنگ زدم فرشید.. فرشید:جان آقا؟ من:فرشید گوش بده میری سایت تا صبح که رسولو داوود بیان سر سیستم تلفن احمدسلطانی میشینی هروقت بچه ها اومدن بهشون میگی بشینن سر سیستم.. فرشید:چشم آقا.. گوشیو قطع کردمو گذاشتمش توی جیبم.. دستی به موهام کشیدمو رفتم پایین یکدفعه دیدم روی میز کلی شمع و چیز میز چیده شده.. من:ای عطیه‌ی کلک تو یادت بود؟ عطیه:نباشه.. نشستیم روی صندلی.. شعمو روشن کردوگذاشت روی کیک فوتش کردیم.. من:ایشاالله تا صد سال دیگه کنار هم فوتش کنیم😉 چشمکی زدم برای عطیه عطیه:ایشاالله.. بلیطو گرفتیمو رفتیم سوار هواپیما شدیم.. رسول اعصابش خیلی خورد بود که لو رفتیم.. من:داداش خوبی؟ رسول:😔این همه سختی بکش بعدش همه چی خراب بشه.. من:میدونم خسته شدی ولی توکل به خدا درست میشه رسول اشک تو چشاش جمع شده بود که سرشو گذاشت روی شونم.. چشامو بستم که یکم بخوابم.. وقت هدیه رسید.. من:بفرمایید.. عطیه:چرا زحمت کشیدی من:زحمت نیست رحمته بازش کن عطیه کادوشو باز کرد.. یک روسری زیبا و یک انگشتر عقیق عطیه:وای محمد خیلی قشنگن.. من:مبارک باشه.. عطیه:بفرمایید من:اووو ببین عطیه خانوم چیکار کرده کادو رو باز کردم.. یک پیرهن زیبا سبزتلخ.. من:خیلی خوشگله ممنون.. عطیه:مبارکت باشه.. بعداز شامو کیکو اینجور چیزا خسته و کوفته رفتم تو اتاق خوابیدم.. ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
15.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب به مناسبت سالگرد ازدواجشون یک کلیپ خدمت شما😁
دوست داری یک کانال داشته باشی که آرامشی برای روحت باشه؟ کانالی پر از احادیث از معصومین ✨ آیات انگیزشی قرآن کریم✨ تلنگر✨ مداحی و روضه ✨ مخصوص تمام افراد مذهبی😉 #♡الــلّــهــم عــجّــل لــولــیــڪ الــفــرج♡ https://eitaa.com/harim_eshgh313
گاندویی ها پارت ۴۹ با صدا زدن های یه نفر از خواب بیدار شدم. رسول بود! نگاهی به دورم کردم تو حال خودم نبودم ما اینجا چیکار می کردیم رو به رسول لب زدم رسول ما اینجا چیکار می کنیم مگه تو هواپیما نبودبم؟؟ داوود خواب بود و منم پای دوربینا بودم از حرف های صبا احمد معلوم بود می خوان برن جایی باید می فهمیدم می خوان کجا برن همین جور که به صداشون گوش می کردم صدای کسی به گوشم خورد داوود بود به سمتش رفتمـ...... تو خواب حرف میزد داوود: نه نه اخه چرا چرا باید این جوری بشه بابا محمد بفهمه چی!! من: وقتی گف بابا محمد یه لحظه شوکه شدم منظورش که اقا محمد نبود؟؟ اروم صداش زدم داوود! داداش! داوود بیدار شو! داری خواب میبینی! هرکاری می کردم بیدار نمی شد! ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆ پ ن: بابا محمد؟؟؟ 😳
گاندویی ها پارت ۵٠ هر کاری می کردم بیدار نمی شد! مجبور شدم اروم بزنم روی صورتش که با شدت از خواب پرید نفس نفس میزد تو حال خودش نبود سریع یه لیوان اب براش اورذم کنارش نشستم و رو بهش گفتم داداش بیا اینو بخور لیوان رو از دسان گرف و کمی ازش خورد یخورده که حالش خوب شد رو به من گف داوود: رسول ما چرا اینجاییم؟؟ من: داوود داداش حالت خوبه می خواستی کجا باشیم؟؟ داوود: چییییی مگه ما شناسایی نشده بودیم مگه برنگشتیم ایران؟؟ من: چییییی😳 شناسایییی نه داداش داشتی خواب میدیدی پاشو یه اب بزن به صورتت بیا که سوژه ها می خوان برن بیرون داوود: جدی خواب بوده؟؟؟ من: اره پاشو داوود: خداروشکر باشه صبر کن من: منتظرتم........ داوود: بلند شدم و یه ابی به سر روم زدم به سمت رسول رفتم...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆ پ ن: شناسایی😳 پ ن: داوود چرا همچین خوابی دید؟؟؟
گاندویی ها پارت۵۱ داوود که رفت منم پشت دوربین ها نشستم پنج دیقه ای گذشت که سوژه ها از خونه بیرون اومدن می خواستم برم داوود رو صدا کنم که خودش اومد رو بهش لب زدم داوود زود باش بریم یه اب زدم به صورتم و صورتم رو خشک کردم! به سمت رسول رفتم که سریع با شتاب برگشت سمتم می خواستم بگم چیشده که زود تر لب زد داوود زود باش بریم باشه ای زیر لب گفتم و پشت سرش راه افتادم ................... وقتی سوژه سوار ماشین شد ما هم سریع سوار ماشین شدیم و پشت سرش راه افتادیمـ...... قرار بود امشب بریم مهمونی مهمونی خیلی مهم بود نیاید دیر میرسیدیمـ..... بلند داد زدم وای صبا زود باش دیگه.... صبا: صبر کن اومدم .................. خب من امادم بریم من: بریم......... از خونه خارج شدیم سوار ماشین شدیم......... پنج دیقه ای بود که داشتم رانندگی می کردم حس کردم یه نفر داره دنبالم میاد برا همین سریع دور زدم...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆ پ ن: اوه اوه😨
گاندویی ها پارت ۵۲ سریع دور زدم! صبا: هی به من میگی بدو بدو بد الان خودت دور می زنی؟؟ من: یه لحظه چیزی نگو صبا: خب بگو چیشده منم بدونم احمد!! من: ببین من حس میکنم یکی دنبالمونه میدونی که اگه جای مهمونی لو بره دیگه چی میشه! صبا: راس میگی؟؟ احمد: اره الانم دو دیقه صبر کن صبا:........ داشتیم دنبال احمد میرفتیم که یهو دور زد نگاهی تعجب اور به داوود کردم و سریع دور زدم لب زد داوود: بنظرت چرا دور زد!! من: نمیدونم ولی باید بریم دنبالش که بفهمم داوود: هوففف امیدوارم اخرش چیزی نشه من: نترس انشاالله چیزی نمیشه داوود: انشاالله به سمت فرودگاه رفتم........ باید متوجه میشدم صبا: یه سوال؟ من: جانم بپرس صبا: تا حالا توجه کردی که کسی دنبالته یا نه؟؟ من: راستش اهمیت ندادم🤦 چند باری شک کردم ولی بیخیال شدم صبا: ینی احتمال داره تو این مدت هم دنبالت کرده باشن!؟؟ من: نمیدونم..... نمیدونم فقط خداکنه نبوده باشن صبا:........ من: بد چند دیقه رسیدیم...... رو به صبا لب زدم..... دنبالش بودیم وقتی به مقصد رسید دیدیدم اومده فرودگاه نگاهی تعجب اور به رسول کردم که اونم مثه من شوکه بود از ماشین پیاده شدیم و...... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆ پ ن: قراره چی بشه؟؟
اینم عکسی که گفته بودم